Best Drama / Romance Movies

من اصولا علاقه اي به فيلم هاي درام و رمانتيک ندارم و معمولا اين دست فيلم ها رو با دور تند نگاه مي کنم ! اما فيلم A Walk To Remember تو اين ژانر هست که به نظرم فوق العاده است ، هر چند ابتدا به نظر ميرسه اين فيلم هم دنباله رو همون ساختار لوس و نخ نما شده ي فيلم هاي رمانس قبل خودشه اما ميانه هاي فيلم کاملا دست به ساختار شکني مي زنه و شايد بخاطر پايان کاملا متفاوت و غير قابل پيش بينيش باشه که به نظرم ارزش حتي چند بار ديدنم داره ، امروز که داشتم  آرشيوم رو بالا پايين مي کردم به اين فيلم رسيدم و دوباره نگاش کردم و از اون جايي که مدت زيادي از زمان ساختش ميگذره و احتمالا خيلي ها نديدن ديدم ارزش معرفي کردن داره، پيشنهاد مي کنم اگه نديدن حتما ببينيد ، زياد راجع به  فيلم  توضيح نميدم تا داستان لو نره ، فقط يه تم کلي از فيلم :

 A Walk To Remember

در يک شهر کوچک ساحلي در کالفرنياي شمالي پسري به اسم لاندن کارتر که در گروهي شرور از دانش آموزان عضويت دارد توسط دادگاه شهر محکوم به انجام خدمات اجتماعي رايگان بعنوان مجازات مي شود که از جمله بايد در گروه نمايش بهاره مدرسه بازي کند. در جريان تمرينات نمايش او با دختري به نام جيمي ساليوان همبازي مي شود و از وي مي خواهد که در حفظ کردن نمايشنامه به او کمک کند ، جيمي قبول مي کند و لاندن که در ابتدا قصد سوء استفاده از جيمي را دارد رفته رفته بيشتر با جيمي آشنا شده و به او علاقمند مي شود اما جيمي يک راز بزرگ و ناراحت کننده دارد و به همين خاطرنمي خواهد لاندن به او علاقمند شود و ...  فيلم محصول 2002 و بازيگراي اصلي فيلم Mandy Moore و Shane West هستند که جفتشون بازيشون بي نقص و باور پذير از آب در اومده ، مخصوصا مندي مور که فيلم هاي زيادي ازش ديدم و اگه باهاش حال کردين حتما اين فيلمهاش رو هم ببينيد :

How To Deal ، All I Want  و Romance & Cigarettes


سه تا فيلم ديگه تو اين ژانر پيشنهاد ميکنم که اگه طرفدار فيلم هاي عاشقانه هستيد از دست ندين :


My Blueberry Nights

اوليش My Blueberry Nights (شب هاي زغال اخته اي من) محصول سال 2008 فيلمي با بازي جود لاو و ناتالي پورتمن که در مورد شکست عشقي دختري با بازي نورا جونزه که با معشوقش تو يه يه کافه قرار داره ولي سر کار ميره ، مست ميکنه و کافه رو بهم مي زنه، صاحب کافه پسري با بازي جود لاوه که بهش دلداري ميده و در  ادامه فيلم رابطه عاشقانه اي بينشون شکل ميگيره ، نورا که بعد شکست قبليش ديگه دوست نداره تو هيچ رابطه اي باشه شهر رو ترک مي کنه و به ايالت ديگه اي ميره تا از جود دور بشه  و رابطه اش با جود لاو رو به صورت مکاتبه اي ادامه ميده و ... اکثر لوکيشن هاي فيلم تو يه کافه فيلم برداري شده و بيشترش هم تو شب و همين فضاي کافه اي ، دنج و خلوت فيلمه که باعث ميشه بعد ديدنش يه حس لطيفي به آدم دست بده !

The Lake House

فيلم دوم  The Lake House  محصول سال 2006 و با بازي ساندرا بولاک و کيانو ريوز که مثل فيلم قبلي حول يک عشق مکاتبه اي مي گرده با اين تفاوت که هر کدوم از طرفين تو يه زمان متفاوت ولي جایي يکسان قرار گرفتند ! کيانو ريوز بيشتر تو ژانر ماورايي حضور داره و خيلي کم ژانر عوض مي کنه اما وقتي فيلم درام بازي ميکنه يه شاهکار مثل اين در مي ياد ، ساندرا بولاک هم که کارش حرف نداره و امسال که بالاخره اسکار گرفت بي اندازه خوشحاي شدم ، فيلم Proposal اش رو هم حتما ببينيد ، يه فيلم کمدي بي نقص .


Shinobi
سومين فيلم يه فيلم ژاپني به اسم Shinobi - Heart Under Blade محصول سال 2006 که با 30 دقيقه سانسور از تلويزيون ايران هم پخش شده ! فيلم در واقع فيلمي رزمي است که مثل بيشتر فيلم هاي رزمی  شرقي پر از خالي بندي و تخيل اما محوريت اصلي فيلم حول عشق مي گرده ، فيلم با عشق ممنوعه دو شينوبي از دو دهکده رقيب آغاز ميشه و با کشته شدن يکي به دست ديگري به پايان مي رسه ، مرگي که حتي اون هم از روي عشقه و تو سکانس دوئل عاشقانه وقتي دختره پسره رو مي کشه ، لبخند رضايتي که رو صورت پسره نشسته و همزمان با غروب خورشيد چشماش رو ميبنده آدم رو يه جوري مي کنه! کلا من با ژاپن ، فیلم ژاپنی ، انیمیشن ژاپنی ، فرهنگ ژاپنی ، دختر ژاپنی ، هایکو ژاپنی ، غذای ژاپنی و هر چیزی که مربوط به ژاپن باشه خیلی حال می کنم ، پس ویوا ویوا ژاپن !

Micheal Jackson


امروز تولد مایکل جکسون بود ، با مایکل خیلی حال کردم ، مایکل توادت مبارک !


بیوگرافی مایکل جکسون :

مایکل جوزف جکسون (زاده ۲۹ آگوست ۱۹۵۸، درگذشته ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹) موسیقیدان  آمریکایی، فرزند هفتم خانوادهٔ جکسن بود. او فعالیت حرفه‌ای خود را در عرصهٔ موسیقی از سن ۱۱ سالگی بعنوان یکی از اعضای گروه جکسن فایو آغاز نمود و در حالی که هنوز عضوی از گروه بود، در سال ۱۹۷۱ کار خود را به عنوان یک تک‌خوان شروع کرد. او را سلطان پاپ می‌نامند، پنج آلبوم از آلبوم‌های استودیویی او جزء پر فروش‌ترین آلبوم‌های جهان هستند: جدا از بقیه، دلهره آور، بد، خطرناک، تاریخ.

در اوایل دهه هشتاد میلادی، او به عنوان برترین نماد موسیقی پاپ و اولین سرگرمی ساز آمریکایی آفریقایی تبار شناخته شد که موج قدرتمند و ساختار شکنی عمیقی را بنیانگذاری نمود، آغاز این موج از شبکهٔ MTV بود. محبوبیت موزیک ویدئوهای او مثل «بیلی جین»، «بزن به چاک» و «دلهره آور»  باعث تحول ساختار موزیک ویدئو به صورت یک فرم هنری و ابزار تبلیغاتی شد، و شبکهٔ تازه تاسیس MTV را به شهرت رساند. در دههٔ نود نیز ویدئوهایی مثل «Black or White» و «Scream»، آثار جکسن را به طور مداوم در لیست برنامه‌های اصلی MTV قرار داد. جکسن با اجراهای روی صحنه و موزیک ویدیوهایش، حرکات تکنیکی پیچیدهٔ رقص مثل روبات و مون واک را به محبوبیت رساند. شیوهٔ منحصر به فرد او در موسیقی و سبک آوازش، تعداد بی‌شماری از هنرمندان هیپ هاپ، پاپ و آر اند بی معاصر را تحت تاثیر قرار داده‌است.

او توسط بنیاد و تک آهنگ‌های خیریه خود، و پشتیبانی ۳۹ جنبش خیرخواهانه، میلیون‌ها دلار برای اهداف خیریه وقف یا جمع آوری کرده‌است. با این وجود ابعاد دیگر زندگی شخصی او، همچون ظاهر در حال تغییر و رفتارش، سبب ایجاد جنجال‌هایی شد که به چهره مردمی او صدمه زد. او در سال 2005 متهم به سوء استفاده جنسی از کودکان شد. اما پلیس تحقیقات جنایی را به دلیل عدم وجود شواهد کافی متوقف نمود و جکسن هرگز دستگیر نشد.

او جزو تعداد معدودی از هنرمندان است که برای بار دوم به تالار مشاهیر راک اند رول راه یافته‌است. از دستاوردهای دیگر او می‌توان به ثبت رکوردهای بیشمار در لیست رکوردهای جهانی گینس، از جمله عنوان "موفق‌ترین سرگرمی ساز تمام دوران ها، ۱۳ جایزه گرمی، ۱۳ تک آهنگ شماره یک سولو ،بیشتر از هر هنرمند مرد دیگری از زمان پایه گذاری جدول صد اثر برتر و فروش بیش از ۷۵۰ میلیون واحد در سراسر جهان اشاره کرد. در صنعت موسیقی جایزه‌ای نمانده که جکسون به خانه نبرده باشد. همچنین او یک تاجر بسیار زیرک است، بسیاری او را یک نابغه در تجارت توصیف کرده‌اند و هیچ هنرمندی از نظر وسعت توانایی کنترل امور مالی و تجاری با او قابل مقایسه نیست.او در روز ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹، به ایست قلبی دچار شد و به کما فرو رفت. او به سرعت به بیمارستان انتقال یافت اما با وجود تلاش تیم پزشکی برای بازگرداندن تنفس او، درگذشت.

سبک موسیقی :

استیو هوآی از ال موزیک (All Music)، بیان می‌کند که توانایی و استعدادهای فراوان جکسون، او را قادر به تجربهٔ سوژه‌ها و سبک‌های گوناگونی در طول دوران کاری سولوی (تک خوان) خود کرده ‌است. به عنوان یک موسیقیدان، او از سبک دنس (سبک رقص) و بلد‌های (سبک عاشقانه یا احساس گرا) موتاون، به سبک نیو جک سوینگ (new jack swing ــ سبک ترکیب ار اند بی و سول و رپ) با مایه‌های تکنو، و بعد به ترکیب تمام این‌ها با ریتمهای سبک فانک و گیتار هارد راک پرداخته‌است. برخلاف بسیاری از هنرمندان، جکسون آهنگ‌های خود را روی کاغذ نمی‌آورد. بلکه آن‌ها را داخل یک دستگاه ضبط صوت دیکته می‌کند؛ هنگام ضبط، او آهنگ را از حفظ می‌خواند. تعدادی از منتقدان بیان کرده‌اند که، Off the Wall، ترکیبی از بلدهای فانک، دیسکوـ پاپ، سول، راک ملایم، جاز و پاپ است. مثال‌های مهم عبارتند از: بلد «She's out of My Life» و دو ملودی دیسکو، «Workin' Day and Night» و «Get on the Floor». طبق نظر هوآی، Thriller نقاط قوت Off the Wall را قوی تر و خالص تر کرد؛ قطعات دنس و راک جسارت آمیزترند، در حالی که ملودی‌های پاپ و بلدها، ملایم تر و روح‌انگیزتر هستند. قطعات برجسته عبارتند از: بلد هاً Human Nature، The Lady in My Life و The Girl Is Mine، قطعات فانک: Billie Jean،Wanna Be Startin' Somethin و آهنگ‌های تنظیم شده به سبک دیسکو:  Baby Be Mineو . Pretty Young Thingبا Thriller، کریستوفر کانلی از مجلهٔ رولینگ استون اظهار کرد که، جکسن پیوستگی طولانی مدتش را با تم پس زمینه‌ای پارانویا (وهم گرایی)، و خیالات تیره و تارتر گسترش داده ‌است. استفن ارلوین از ال موزیک اشاره کرد که، این گرایش در آهنگ های «Billie Jean» و «Wanna Be Startin' Somethin'» مشهود است. در«Billie Jean» جکسن دربارهٔ یک طرفدار سمج می‌خواند، که ادعا می‌کند جکسن پدر فرزند اوست. در «Wanna Be Startin' Somethin» او برعلیه شایعات و رسانه‌ها صحبت می‌کند. «Beat It»، آهنگ راک ضد خشونت خیابانی، ادای احترامی به تاتر موزیکال وست ساید استوری بود و طبق گفتهٔ هوآی، اولین آهنگ راک تحول آفرین جکسن شد. هوآی همچنین اشاره کرد که، قطعهٔ همنام با عنوان آلبوم، «Thriller»، آغازگر ابراز علاقهٔ جکسن به موضوعات فراطبیعی است. بحثی که او در سال‌های بعد بارها به آن پرداخت. او در این آهنگ، از جلوه‌های صوتی سینمایی، موتیف‌های فیلم‌های وحشت و حقه‌های آوازی برای القای حس خطر در کارش استفاده کرد. در ۱۹۸۵، جکسن آهنگ حماسی «We Are the World» را برای اهداف خیرخواهانه نوشت. موضوعات بشردوستانه بعدها جزء هستهٔ مرکزی زندگی و موسیقی او شدند. 

در Bad ، ایدهٔ جکسن حول محور عاشق طعمه جو، در آهنگ راک «Dirty Diana» دیده می‌شود. اولین تک آهنگ، «I Just Can't Stop Loving You» یک آهنگ عاشقانهٔ سنتی، در حالی که «Man in the Mirror» یک بلد حماسی دربارهٔ اقرار و چاره جویی بود و در سطح بالاتری نسبت به کار قبلی او «We Are the World» قرار داشت. «Smooth Criminal» (مجرم زیرک) ، روایت یک هجوم خونبار، تجاوز و شاید قتل است. او در این آهنگ، از صدای طبل‌های دیجیتالی، خطوط بم ساخته شده توسط کیبورد، المنت‌های سازهای ضربی و صدای تپش قلب خودش، برای ارائهٔ تاثیر نافذ یک قلب تپنده، استفاده نمود.
 
استفن ارلوین از ال موزیک، اظهار می‌کند که، Dangerous جکسون را به صورت یک فرد کاملا متناقض نشان می‌دهد. او توضیح می‌دهد که، این آلبوم متفاوت‌تر و متنوع تر از آلبوم قبلی او Bad است. بطوری که، مخاطب حرفه‌ای را مورد توجه قرار می‌دهد، اما با قطعات حماسی نظیر «دنیا رو شفا بدهHeal the World» برای مخاطب سطح متوسط نیز جذاب است. نیمهٔ اول آلبوم، به سبک نیو جک سوینگ پرداخته‌است و شامل قطعات «Jam» و «Remember the Time» است. در آهنگ «Black or White»، جکسن از المنت‌های هارد راک استفاده می‌کند. در این آلبوم، جکسن برای اولین بار ناهنجاری‌های اجتماعی را جزء موضوعات اصلی قرار می‌دهد، برای مثال، «Why You Wanna Trip on Me» برعلیه گرسنگی جهانی، ایدز، بی‌خانمانی، سوء استفاده از داروها و مواد مخدر اعتراض می‌کند. Dangerous حاوی تلاش‌هایی دربارهٔ تمایلات جنسی، مثل «In the Closet» (پشت درهای بسته) است. آهنگ عشقی دربارهٔ میل و انکار، ریسک و خوددار بودن، زهد و ارتباط، خلوت و افشاء. قطعهٔ همنام با عنوان آلبوم، ادامه‌ای است بر موضوع عاشق طعمه جو و میل مفرط. نیمهٔ دوم شامل آهنگ‌های حماسی پاپ ـ گاسپل درون گرا، مانند «Will You Be There»، «Heal the World» و «Keep the Faith» است. در این آهنگ ها، جکسن سرانجام لب به سخن دربارهٔ برخی دلمشغولی‌ها و نگرانی‌های شخصی‌اش باز می‌کند. در بلد «Gone Too Soon»، جکسن به دوستش رایان وایت، و افرادی که بر اثر بداقبالی مبتلا به ایدز شده اند، ادای احترام می‌نماید.

HIStory، فضایی از وهم و سوء ظن خلق می‌کند. این آلبوم، بر روی سختی‌ها و جنجال‌های علنی که جکسن قبل از تولید این آلبوم درگیرشان شد تمرکز می‌کند. در تلاشهای نیو جک سوینگ ـ فانک ـ راک «Scream» و «Tabloid Junkie»همراه با بلد ار اند بی «You Are Not Alone»، جکسن آثار تلافی جویانه ای، برعلیه بی‌عدالتی و انزوایی که احساس می‌کند می‌سازد و بیشتر خشمش را به سوی رسانه‌ها نشانه می‌گیرد. در بلد درون گرا «Stranger in Moscow» ، جکسن غم خود را به خاطر «سقوط از شوکت» ابراز می‌کند، در حالی که آهنگ‌هایی مثل «Earth Song» (ترانهٔ زمین)، "Childhood" (کودکی)، Little Susie (سوزی کوچولو) و Smile ( لبخند)، همه قطعات پاپ اپرایی هستند. در قطعهٔ ".D.S"، جکسن یک حملهٔ لفظی بر علیه تام اسندن آغاز کرد. او اسندن را به عنوان یک ضد اجتماع سفیدپرست که می‌خواهد "منو به چنگ بیاره، زنده یا مرده«" توصیف می‌کند. اسندن در مورد آهنگ گفت، «من ـــ بهتره بگیم ـــ بهش افتخار ندادم آهنگشو بشنوم، اما بهم گفته شده که آهنگ با صدای شلیک گلوله تموم می‌شه».

در تولید آلبوم Invincible، جکسن طی برنامهٔ کاری سنگینی با تولید کننده ،رادنی جرکینز، کار کرد. این آلبوم از قطعات سول مدرنی مثل «Cry» و «The Lost Children» (بچه های گم شده) و بلدهایی مثل "Speechless" (بی کلام)، «Break of Dawn» (سپیده دم) و «Butterflies» و قطعاتی که ترکیبی از سبک‌های هیپ هاپ، پاپ و رپ، مانند ،2000 وات،  Heartbreaker و Invincible (تسخیرناپذیر) تشکیل شده‌است.


مايکل جکسون از اون خواننده ها است که دیدن اجراي تصويري  آهنگهاش یه حال دیگه ای داره ، مايکل ترانه هاي شنيدني کم نداره ، دو تا از ترانه هاشو به همراه متن ترانه واسه دانلود تو ادامه مطلب گذاشتم ، چند ماه پیش آهنگ We Are The World مایکل رو نزدیک 80 خواننده آمریکایی بخاطر کمک به زلزله زدگان هایتی بازخوانی کردن که چیز جالبی از آب در اومد مخصوصا کلیپ این آهنگ که هم کلیپ و هم آهنگش رو واسه دانلود گذاشتم ، تو این ورژن جدید خواننده های معروفی مثل Justin Bieber, Miley Cyrus, Nicole ScherzingerEnrique Iglesias, Jamie Foxx, P!nk, Fergie, Will.i.am, T-Pain, Akon, Kanye West, Snoop Dogg,Jennifer Hudson, Janet Jackson, Jonas Brothers, Jason Mraz حضور دارن ، این کلیپ رو از دست ندین که پشیمون میشید !

دانلود

ادامه نوشته

Bang Bang


شمال که بودم یه شب خیلی اتفاقی ترانه Bang Bang  نانسی سیناترا رو دوباره بعد سال ها شنیدم و یادم افتاد که یه زمانی چقدر عاشقش بودم ! بعضی ترانه ها هستند که هر چقدر هم که گوش کنی بازم برات تازگی دارن ،حیفم اومد اینجا نذارمش اگه نشنیدید حتما دانلودش کنید ! از اون جایی که نمی شه اسم نانسی رو آورد و از پدرش چیزی نگفت یه بیوگرافی هم از فرانک دوست داشتنی گذاشتم که اگه هنوز این خواننده معروف جاز براتون ناشناخته مونده باهاش آشنا بشید !


 ترانه Bang Bang :

ترانه‌ زيباي (Bang Bang (My Baby Shot Me Down، جزء برترين آهنگ‌هاي قديم آمريکاست ، اين آهنگ در سال 1966 توسط ساني بونو «Sonny Bono» براي همسرش «Cher» نوشته و آهنگسازي شد که اجراي Cher با استقبال خوبي مواجه نشد ، در سال 1967 نانسي سيناترا «Nancy Sinatra» ، اجرايي با تنظيم خود از اين آهنگ داشت که استقبال زيادي از آن شد و اين ترانه را بر سر زبان ها انداخت تا آن جا که فرانک سيناترا پدر نانسي نيز وسوسه شد تا به اجراي ورژن جديدي از اين ترانه بپردازد ، درسال 2003 کوئنتين تارانتينو از اجراي نانسي سيناترا در تيتراژ ابتدايي فيلم «Kill Bill I»، «بيل را بکش» استفاده کرد و باعث مطرح شدن دوباره‌ اين آهنگ شد، به طوريکه اين آهنگ امروزه در ميان مردم بيشتر از نسخه‌ اصلي اجرا شده‌ توسط «Cher» محبوب شده است. اين اثر توسط خوانندگان بسياري دوباره ‌خواني شده که از آن جمله ميتوان به Cliff Richard، Terry Raid، Petula Clark، Vanilla Fudge و Stevie Wonder اشاره نمود.



I was five and he was six
we rode on horses made of sticks
he wore black and I wore white
he would always win the fight
bang bang
he shot me down, bang bang
I hit the ground, bang bang
That awful sound, bang bang
My baby shot me down

من پنج ساله بودم و اون شش ساله
سوار بر اسب‌هاي چوبي مي‌تاختيم
او سياه پوشيده بود و من سفيد،
و هميشه اون برنده دعوا مي‌شد.
بنگ بنگ،
بهم شليک کرد، بنگ بنگ ،
تير من خطا رفت ، بنگ بنگ،
 اون صداي مهيب، بنگ بنگ،
دلبرکم بهم شليک کرد.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
Remember when we used to play
bang bang
I shot you down, bang bang
You hit the ground , bang bang
That awful sound, bang bang
I used to shoot you down

فصل‌ها اومدند و زمونه رو عوض کردند
وقتي بزرگ شدم، اونو مال خودم دونستم،
اما اون هميشه مي‌خنديد و مي‌گفت :
يادته روزايي رو که با هم بازي مي‌کرديم؟
بنگ بنگ،
من بهت شليک کردم، بنگ بنگ ،
تير تو خطا رفت، بنگ بنگ ،
اون صداي مهيب، بنگ بنگ ،
هميشه بهت شليک مي کردم


Music played and people sang
Just for me the church bells rang

موسيقي نواخته شد و آدم‌ها سرودند،
ناقوس‌ هاي کليسا فقط براي من نواختند

Now he's gone I don't know why
And till this day sometimes I cry
he didn't even say goodbye
he didn't take the time to lie
bang bang
he shot me down, bang bang
I hit the ground , bang bang
That awful sound, bang bang
My baby shot me down

حالا اون رفته و من نمي‌دونم چرا
وتا امروز گاهي گريه مي‌کنم
اون حتي خداحافظي هم نکرد
نخواست حتّي براي دروغ گفتن صبر کنه.
بنگ بنگ،
بهم شليک کرد، بنگ بنگ ،
 تير من خطا رفت، بنگ بنگ،
 اون صداي مهيب، بنگ بنگ،
دلبرکم بهم شليک کرد
   

دانلود    Nancy Sinatra 

دانلود    Frank Sinatra

دانلود   Cher



فرانک سيناترا در سال 1915 در آمريکا از خانواده اي ايتاليايي بدنيا آمد. پدر او بوکس بازي بود که پس از کنار گذاشتن اين رشته ورزشي به خدمت نيروهاي آتش نشاني Hoboken آمريکا در آمده بود و مادر وي از پيشخدمت هاي رستوران بود که در محافل کوچک خانوادگي اغلب آواز ميخواند. هنگامي که سيناترا دبيرستاني بود موفق شد اجراي زنده يکي از کارهاي Bing Crosby (هنرپيشه و خواننده اواسط قرن بيستم) را ببينيد و اين موضع باعث شد که او هدف و ايده آل زندگي خودش را در هنر سينما و موسيقي پيدا کند. او اولين کار جدي خود را در Rustin Cabin (مجموعه اي ويلايي در حاشيه نيوجرسي) انجام داد. نقش او سرگرم کردن مردم بعنوان Showman يا گفتن جوک و خواندن ترانه بود. او به اصرار مادرش به مدرسه اي براي ادامه تحصيل در رشته علوم و تکنولوژي رفت اما بعد از يکسال بيرون انداخته شد! سال 1931 با Nancy Barbato ازدواج کرد، نانسي اولين همسر سيناترا بود که از او صاحب دو دختر و يک پسر شد.در سال 1939 سيناترا بعنوان خواننده به استخدام گروه کوچک نوازنده ترمپت Harry James در آمد. اين دو کنسرت هاي زيادي را با يکديگر اجرا کردند تا اينکه هري جيمز با نوازنده ترمبون Tommy Dorsey آشنا شد و اين باعث کمرنگ شدن نقش سيناترا در گروه شد تا اينکه بتدريج او گروه را ترک کرد. سيناترا در مدتي که با Dorsey کار ميکرد از او نحوه درست نفس کشيدن بعنوان يک vocalist و تلفظ لغات را آموزش ديد و مطالبي را آموخت که در آينده براي او بسيار مفيد بود. Dorsey هنگام آموزش به سيناترا متوجه توانايي هاي فوق العاده او در خوانندگي شد، سيناترا مي توانست 16 ميزان ملودي براي خواننده را بدون نفس کشيدن اجرا کند! سال 1942 او اولين فيلم خود را بازي کرد بنام Higher and Higher و بجاي ماندن در هاليوود و ادامه هنرپيشگي، تصميم به اجراي يکسري کنسرت کرد که در آن ترانه هايي از جمله ترانه فيلم فوق را ميخواند. او حتي در چند برنامه راديويي شروع به خواندن ترانه کرد. سيناترا چهره هاي هنري متفاوتي از خود بجاي گذاشت، ابتدا فردي سرگرم کننده و تا حدي شوخ مزاج بود، بتدريج نقش هاي جدي در سينما بازي کرد و هنگامي که صداي او پخته تر شد او را فردي ميدانستند که ترانه هاي زيبا، رمانتيک و عاشقانه اجرا ميکند.باوجود اينکه او در جريان جنگ جهاني دوم به سربازي نرفت اما بعنوان يک هنرمند نقش مهمي در فيلم ها و ترانه هايي که ميخواند براي بالابردن روحيه مردم ايفا کرد. ترانه اي مانند Ballad for Americans يا فيلم کوتاهي مانند The house I live in از اين جمله کارهاي او بودند.ورود جدي تر او به صحنه سينما باعث شد تا با Ava Gardner آشنا شود و اين بود که Nancy از او جدا شد و در سال 1951 با اوا گاردنر ازدواج کرد که بعد از دو سال  از يکديگر جدا شدند. شکست او در نگهداري همسر باعث شد که ضربه بزرگ روحي به او وارد شود، ضربه اي که هرگز اثرات آن از زندگي او پاک نشد. اتفاق ديگري که باعث مختل شدن زندگي عادي او شد، قوت گرفتن شايعاتي بود که وي را به عضويت در يک باند گانگستري در هاوانا نسبت ميداد، شايعاتي که بدنبال آن دولت وارد عمل شد و تحقيقات در اين زمينه را آغاز کرد. سيناترا در سال 1955 پس از بازي در چند فيلم فرصت همکاري با هنرپيشه هاي مطرح هاليوود همچون مارلون براندو (Marlon Brando) را در فيلم Guys and Dolls پيدا کرد.هر چه بيشتر مشهور ميشد ارتباط او با سياست بيشتر مي شد بگونه اي که در سال 1956 قراردادي با حزب دمکرات امضا کرد و در آن قبول کرد که در فعاليت ها هنري خود از کانديدهاي اين حزب (ازجمله رابرت و جان اف کندي) حمايت کند.1961 سال شکوفايي سيناترا در موسيقي بود او با همکاري پيانسيت افسانه اي Jazz يعني Count Base اولين آلبوم رسمي خود را تهيه کرد، در اين آلبوم قطعات زيبايي چون The Way You Look Tonight , My Kind Of Town, Fly Me To The Moon, I've Got You Under My Skin, Strangers In The Night, My Way و New York, New York وجود داشت که بسياري از آنها جزو استانداردهاي Jazz هستند.ترانه My Way او بارها و بارها جايزه گرفت و بسياري تا پايان عمر سيناترا را با اين ترانه مي شناختند.او در سال 1966 ازدواج سوم خود را با هنرپيشه سينما بنام ميا فارو که 20 سال بيشتر نداشت انجام داد، در اين زمان سيناترا 50 ساله بود. آن دو بيشتر از 17 ماه نتوانستند با يک ديگر زندگي کنند و ازهم جدا شدند. به دليل خستگي بسيار زياد در سال 1971 رسما اعلام کرد که ديگر توان کار ندارد و مي خواهد بازنشسته شود، اما سياست او را رها نکرد و مجبور شد در سال 1972 براي پيروزي ريچارد نيکسون در انتخابات رياست جمهوري فعاليت کند.ديگر بصورت جدي موسيقي کار نميکرد چرا که مردم بيشتر طرفدار موسيقي راک شده بودند، و تنها بصورت موردي با موسيقيداناني چون لوچيانو پاوروتي، استيو واندر و ... اجراهايي را تهيه ميکرد. اقدام به Remix بسياري ديگر از کارهاي خود کرد و اين آلبوم هاي او فروش بسيار داشت. در سال 1976 براي بار چهارم با Barbara Marx ازدواج کرد و اينبار تا آخر عمر با او زندگي کرد و در سال 1993 توانست نشان لياقت کندي را دريافت کند. او در سال 1993 با ارائه آلبوم Duet که با همکاري خواننده هاي جوان دهه 60 و 70 بود توانست بارديگر نگاه محافل هنري را به سمت خود سوق دهد. سيناترا در سال 1998 در سن 82 سالگي از دنيا رفت.


فيلمي در مورد سيناترا :

فيلم جديد مارتين اسكورسيزي که در سال 2012 اکران خواهد شد نيز درباره زندگي فرانك سيناترا است اما به‌ دليل به‌ تصوير كشيدن رابطه سيناترا با گروه‌هاي مافيايي و همچنين برخي رفتارهاي سوال ‌برانگيز وي،‌ خانواده اين آهنگ‌ ساز معروف به اسكورسيزي اعتراض كرده ‌اند. خانواده سيناترا با منفي توصيف‌ كردن مضمون فيلم ‌نامه، از اسكورسيزي خواسته ‌اند تا داستان زندگي اين خواننده معروف را پاك ‌تر نشان دهد.درحالي‌ كه اسكورسيزي نظر مساعد برروي لئوناردو دي كاپريو براي ايفاي نقش اول فيلم دارد، اما خانواده سيناترا اصرار دارند جرج كلوني يا جاني دپ اين نقش را بازي كنند ، انصافا جاني دپ که سابقه کار موسيقي به صورت حرفه اي رو هم داره گزينه مناسب تري براي بازي در اين نقش به شمار مياد.

محبوب ترين ترانه سيناترا :

My Way ترانه محبوبي است ، نسخه مشهور و انگليسي اين ترانه اقتباسي از نسخه فرانسوي آن است ، نسخه فرانسوي اين ترانه Comme d'habitude نام دارد و به وسيله Claude Franci و Jacques Revaux  نوشته شد و Michel Sardou آن را اجرا کرد ، اين ترانه فرانسوي به وسيله Paul Anka به انگليسي برگردانده شد ، البته در نسخه انگليسي تنها ملودي ترانه حفظ شده است و شعر ترانه کاملا از شعر ترانه فرانسوي متفاوت است ، ترانه My Way در سال 1961به وسيله فرانک سيناترا در آلبومي به همين نام منتشر شد و به اثر شاخص اين هنرمند تبديل شد، هويتي که سيناترا به اين ترانه داد بسيار برجسته بود ، طوري که دولت شوروي در زمان ميخائيل گورباچف سياست عدم دخالتش را در امور داخلي کشورهاي پيمان ورشو، به شوخي ، دکترين سيناترا ناميد (I did it my way) سيناترا تا قبل از مرگ ، اين ترانه را با لوچيانو پاوارتي  به صورت مشترک اجرا کرد ، همچنين وي My Way را با ويلي نلسون و پل انکا نيز اجراء کرده است ، صدراعظم سابق المان گرهارد شرودر درخواست کرد که قبل از تحويل منصبش به آنگلا مرکل و در حين آخرين سان نظامي‌اش ، اين ترانه اجرا شود ، اين ترانه به آلماني با عنوان Zapfenstreich اجرا شد.در ابتدا قرار بود ديويد بووي ترجمه متن ترانهComme d'habitude   را انجام دهد ، البته او اين کار را کرد و ترانه‌اي با نام Even a Fool
Learns to Love نوشت ، ولي متعاقب آن پل آنکا حقوق ترجمه متن فرانسوي را به دست آورد و ترانه مشهور My Way را سرود ، ترانه بووي هيچگاه اجرا نشد ، عکس ‌العمل بووي به اين باخت سرودن ترانه ديگري با همان ملودي با عنوان Life on Mars بود جان بون جووي درترانه مشهور It's My Life اشاره ‌اي به اين ترانه دارد : My heart is like an open highway/Like Frankie said , I did it my way
نسخه اسپانيايي اين ترانه به وسيله گروه جيپسي کينگز با عنوان A Mi Manera اجرا شد و آخرين اجراي آن توسط رابين ويليامز است که در فيلم انيميشن Happy Feet ، دوبلور صداي يک پنگوئن است و در صحنه اي از انيميشن همين A Mi Manera را مي‌خواند!
 

ورژن هاي مختلف اين ترانه رو مي تونيد اینجا دانلود کنيد .

Bon Vayage


با بابک در حال قدم زدنيم ، يه دختر از کنارمون رد ميشه ، سلام خانم خوشگله ! بابک ميگه ! دختر چاقه و شايد مودبانه ترين واژه اي که بشه در موردش بکار برد عروسک زشت باشه ، از اونهايي نيست که به چشم کسي بياد ، اما اين چندمين باره که بابک امروز همچين تيکه هايي رو ميندازه ، خانم خوشگله ، عروسک ، با من دوست ميشي و جملاتي از اين دست رو تقريبا روونه تمام دخترهاي زشت و بد ترکيبي کرده که از کنارمون رد شدن ! دستم تو جيبمه و با بيشترين فاصله ممکن از هم در حال قدم زدنيم ، معمولا چنين حرکاتي در خيابون گردي هاي ما رخ نميده! بهش ميگم اين دري وري ها چيه ميگي، مستي؟ استنباطش از اين کار اينه که دارم کار خير مي کنم! حالا نميشه حداقل کار خيرت رو سوق بدي سمت خوشگلاش؟ ميگه در راستاي شاد سازي دخترهاي زشت و کم اعتماد به نفس و از اون جايي که اين ماه پاداش کار خوب چندين برابره دست به چنين کاري زده و معتقده شنيدن همين يه کلمه اعتماد به نفس اون ها رو بالا ميبره و آخرين جمله توجيحي که با لحني قاطع و سرشار از تمسخر ميگه اينه : مگه دخترهاي بد قيافه دل ندارن؟! بابک هم مثل خيلي ها بخاطر زندگي تو يه جامعه اعتقادي به اين باور رسيده که پاداشي که کار خير تو اين ماه داره چندين برابر ماههاي ديگه است هر چند اين جمله رو با تمسخر و کنايه ميگه ولي اگه شنونده اين جمله کسي مثل من که چندين سال ميشناسمش باشه قطعا به اين نتيجه ميرسه که قلبا به اين باور رسيده يا بهتر بگم به اين باور رسوندنش ! هر چند تعريف بابک و بقيه از کار خوب يه مقدار در ظاهر با هم متفاوته! اما اون ها باطنا در يه چيز با هم مشابهن و اون چيزي نيست جز حماقت!


خاله من از اون دسته آدم ها است که سالي چند بار مي ره ديار اعراب و باصطلاح خانه خدا! خاله بالاي 70 داره و جووني هاش انواع و اقسام حال و حول ها رو کرده و با مايو در سواحل مختلف عکس يادگاري گرفته اما چند ساليست به دفعات ميره پيش اعراب و در برگشت انواع و اقسام سوغات رو مياره ، مبلغي که فقط ازپولي که خاله  از کشور خارج مي کنه و صرف خريد سوغات و مزخرفات ديگه مي کنه نصيب عرب جماعت ميشه اون قدر هست که خرج شام و ناحار چند صد نفررو بده، حالا شما حساب کنيد پولي رو که ساليانه فقط ازايراني هايي که بخاطر همين سفرهاي زيارتي روونه عربستان ميشن چقدره، خاله موقع برگشت از فضاي روحاني و حس قشنگش و اينکه عربستان که يه زماني لجنستان بود حالا در پيشرفت و معماري شهري و جاده اي چيزي کم از کشورهاي اروپايي نداره ميگه،پيشرفتي که با پول ايراني هايي امثال خاله من ميسر شده ! چندين بار به خاله گفتم سالي چند بار ميري که چي رو ثابت کني؟ پول اين سوغات و سفر رو بدي به فقير و بي چاره ها بيشتر ثواب نداره؟! تو تحصيل کرده تو با سواد آخه خدا هم خونه مي خواد؟ بابا خاله من خدا همه جا هست چرا بيخود با گفتن واژه خانه خدا به خدا توهين مي کني ، اگه آدم باشي خدا خونش ميشه توي قلبت وقتي احمق باشي کل دنيا رو هم که بگردي نمي توني خونه ش رو پيدا کني ، بيا و کمتر پول بي زبون رو بزيز تو حلقوم اين عربهاي بي ناموس ، جواب خاله چيزي نيست جز نگاه منزجرش !

يه بار تو کنفرانس يکي از اين درس هاي مزخرف عمومي دانشگاهي که يه دختر چادري و سبيلو داشت از خاطرات سفر خانه خداش ميگفت ، جو گير شدم و گفتم مگه خدا هم خونه ميخواد؟ اصلا مگه خدا عربه که نماز رو عربي مي خونن نمي شه ترجمش رو خوند که حداقل طرف خودش بفهمه چي ميگه! قبلنا عربها يه همچين جاهايي داشتن و بت ميذاشتن مردم مي رفتن کلي طلا و جواهر و هدايا ميذاشتن توش و پرستش مي کردن بعدش بنا کننده هاي اين بت کده ها هدايا رو مي زدن به جيب و مي خنديدن به ريش احمق ها حالا زمونه عوض شده وجور ديگه مردم رو مي چاپن بت خونه رو کردن خانه خدا و ميچرخن دور مکعب دست ساز انسان واسمش رو گذاشتن خدا پرستي، خدا پرستي يا بت پرستي مدرن؟! نمي تونيد حدس بزنيد بعد اين اظهار نظر چي شد! ماهها کميته انضباطي ، دو ترم تعليق از تحصيل ، اخراج موقت که تازه با چرب کردن سبيل حضرات و تخفيف شد موقت! حکم صادر شد و در جواب سوال هم دانشگاهي ها که مي پرسيدن به چه جرمي اخراج شدي؟ جواب من اين بود : به جرم بي جرمي!

خيلي وقت پيش ها که تو خونه آبا و اجدادي بودم، موقع مدرسه که ميشد پلي استيشن و باقي تفريحات ممنوع ميشد و فقط درس خوندن آزاد بود ! مادربزرگم با ما زندگي ميکرد البته نه تو خونه ما خونش با ما فاصله داشت ، خونه مادربزرگم ضلع شمالي باغ بود وخونه ما ، خونه اي که بعدها و با معماري جديد ساخته شده بود ضلع جنوبي باغ ، مادربزرگم تو همون خونه قديمي و کلاسيک مي نشست جايي که من معماري شو به معماري خودمون ترجيح ميدادم، شب ها من به بهانه تنهايي مادربزرگ قدم زنان از بين سنگ فرشهاي باغ مي رفتم پيشش ، البته نه از سر دلسوزي مي رفتم تا پلي استيشنم رو که اونجا مخفي کرده بودم بردارم و بازي کنم ، مادر بزرگ راز دار بود، محرم اسرار، تنها مشکل پرستارش بود که گاهي راپورت علت رفتنم رو مي داد و منم تلافي شو سرش در مياوردم، پرستار پير بود و سال هاي سال از وقتي که يادمه با ما زندگي ميکرد، شايد از سر دلسوزي راپورت ميداد ولي من بچه بودم و انتقام جو ، شايد بخاطر همين بود که صدام ميکرد ديکتاتور! مادامي که مشغول بازي بودم گوشم پي مادربزرگ و حرفهاش بود، اونم مثل خيلي از پيرزن ها هيچي نمي خواست جز هم صحبت، پدربزرگم قبل تولدم مرده بود و تنها هم صحبت مادربزگ نميدونم پرستار،کلفت ، همدم يا هر چيزي که بشه اسمش رو گذاشت بود و مادربزرگ مي گشت دنبال گوش هاي جديد براي شنيدن خاطراتش ، مادامي که مشغول بازي بودم خواسته و ناخواسته بعضي حرفهاش رو مي شنيدم ، بعضي حرفهاشم وانمود ميکردم که مي شنوم و در عمل تمام حواسم پي بازي بود ، با اينکه سنم کم بود ولي در اثر هم نشيني زياد با مادربزرگ از جزئيات زندگي کل فاميل آگاه بودم ، مي دونستم شوهرعمه کوچيکم اول خواستگار عمه بزرگم بوده ، مي دونستم عمه بزرگم جووني هاش شبيه گوگوش بوده و عشق خوانندگي ولي بزور شوهرش دادن تا باعث ننگ فاميل نشه ، مي دونستم فلان کس با فلان شخص خاطرخواهي داشته ، سر ازدواج X با Y خون و خونريزي شده ، ميدونستم چي شد اين فراري  شد از ايران ، چي شد نصف فاميل مسيحي ان و نصفمسلمون و خلاصه از رازهاي بگو و مگو کل فاميل با خبر ميشدم و اينا براي کسي مثل من که از بچگي علاقه اي به رفت و آمد با فاميل نداشت اطلاعات زيادي بود ، من هميشه از شلوغي  بيزار بودم وعيدها بدترين دوران من بود خانواده مادري فوق العاده پر جمعيت بود چندين خاله و دايي و تعداد زيادي دختر خاله و پسر خاله  که سيزده روز عيد هم براي رفت و آمدشون کم بود،خانواده پدري اما برعکس بود و فقط دو تا عمه داشتم، اما بخاطرحضورمادربزرگ که بزرگ فاميل بود هر ساله چندين برابر فک و فاميل مادري بازديد کننده داشتيم، کاروان سرايي بود واسه خودش! البته من از فاميل هاي سمت پدري خوشم ميومد برخلاف سمت مادري ، شايد چون تو فاميل مادري تموم بچه ها دختر بودن انگار خاله هاي من فقط دختر زا بودن، تعداد بيشمار دخترخاله ها و هجوم همگي شون روزهاي عيد براي مني که از دخترها فراري بودم يه فاجعه بود! شايد اين فراري بودن به خاطر عدم درک دنياي جنس مخالف يا شايدم بخاطر هشدارهاي مادرم بود که تو گوشم مي خوند : با دختر عمه هات بازي نکني ها، به دختر باغبون نگاه نکني ها، با دختر همسايه وراجي نکنيها، دوستاي خواهرت که ميان باهاشون دکتر بازي نکني ها و بسياري از اين نکن گفتن ها بود ! فاميل پدري دقيقا بر عکس بود و تعداد پسرهاي هم سن وسال توش بيشتر بود،هر چند عمه هاي منم چيزي جزء دخر تو بساطشون پيدا نميشد اما فاميلهاي دورتر چرا، بيشتر آشناهاي پدري خارج بودن و عيد که ميشد ميومدن پيش ما و موندگار ميشدن، تا صبح بيدار ميموندن و از خاطرات زندگي در غرب ميگفتن و احتمالا همين تعريف هاي وسوسه انگيز اونها بود که من رو يک عشق خارج واقعي کرد ، همون موقع ها بود که فهميدم سياست سوئد در يه سطح نگه داشتن کل جامعه باعث ميشه از هر کس به اندازه درآمد ماليات گرفته شه ، از کم درآمدها چيزي نمي گرفتن ولي اگه کسي از يه مقدار معين بيشتر در مياورد مهم نبود چقدر ، بايد کلش رو ميداد بابت ماليات و اين طوري يه جامعه يه سطح ساخته بود که در نتيجه اون هيچ جرم و جنايتي هم رخ نمي داد چون همه در داشته ها با هم مشترک بودند، فهميدم فرانسه جاي روشن فکرها وعاشق پيشه هاست ، ايتاليا جاي علاقه منداي زندگي تجملي و مد و فشن، انگلستان کشوري است دلگير وهميشه ابري  ، کانادا جايي است براي زندگي وآمريکا، آمريکا جايي است براي افراد تشنه ترقي ! ماحصل من از گفته هاشون چنين برداشتي بود !

چي مي خواستم بگم به کجا رسيدم ، مادربزرگ من به خاطر وسواس شديد با وجود اينکه هميشه باغبون و کلفت داشت اما عادت داشت ظرف هاي شسته رو دوباره بشوره و موقع پياده روي تو حياط تمام برگهايي رو که از درختهاي باغ ميافتاد خم شه و برداره ، همين باعش شد انواع واقسام مرض ها رو بگيره ، واريس ، کمر درد،آب مرواريد و اواخر عمرش هم آلزايمر گرفت ، سال ها بعد که من در حوالي پانزده سالگي بودم همچنان شب ها رهسپار خونه کلاسيک مادربزرگ ميشدم، خونه اي که هميشه با همون دکوراسيون بود و هيچ وقت تغيير نمي کرد ، با اين تفاوت که انگيزه اي براي پنهاني بازي کردن سگا،ميکرو يا پلي استيشن نبود ، مي رفتم تا فوتبال ببينم و شبهايي که ميرفتم محدود شده بود به شب هايي که فوتبال داشت و ديگه خبري هم از اون پرستار هميشگي نبود تا راپورت بده ، چند سالي ميشد که مرده بود و پرستارهاي جديد معمولا زود به زود عوض ميشدن و بيشترشون دخترهاي دانشجوي شهرستاني بودن ، مادامي که من مشغول تماشاي فوتبال بودم مادربزرگ که بخاطر واريس نشسته نماز مي خوند رو تخنت نشسته بود و وقتي که فوتبال تموم ميشد هم همچنان نماز خوندنش ادامه داشت و احتمالا ساعت ها بعد و ساعت ها قبلش هم همچنين ، مادر بزرگ بخاطر آلزايمرحافظه کوتاه مدتش رو از دست داده بود و مثل ماهي دچار فراموشي لحظه اي ميشد و در نتيجه اين فراموشي بارها فراموش ميکرد تا کجا نماز رو خونده و در نتيجه از اول شروع ميکرد به خوندن و در نتيجه اين تکرارها بارها تکرار ميشد ، دوباره ، دوباره و دوباره !  قسمت عمده سال هاي آخر عمر مادربزرگ اين گونه گذشت ، در رکوع ، سجده و قنوت، شام وناحارش رو هم تو تخت مي خورد و کل زندگيش تخت بود و جانماز! البته روزها وضع کمي بهتر بود و بعضا از اين آلزايمر استفاده بهتري ميشد و عمه و مادرم بهش مي قبولوندن که نماز رو تا آخر خونده ولي عادت داشت شب ها هم نماز مي خوند و اون وقت ديگه کسي نبود بي خيالش کنه ، به حرف پرستار باور نداشت وهميشه با ديدن جانماز باز و نيمه کاره دوباره شروع ميکرد به گفتن همون کلمات عربي که حتي معنيش رو هم نمي دونست و فقط طوطي وار تکرار ميکرد و براش مثل وردي بود براي در امون موندن از جهنم ، احتمالا عبادت اون هم نه از روي ميل که از روي ترس بود! پرستار هم شايد ترجيح ميداد با نماز مشغول باشه، اين جوري براي خودش راحت تر بود ، و اين نماز شب ها  ساعت ها ادامه داشت ، حتي منم نمي تونستم قانعش کنم که به آخر رسونده انگار غير از مادرم و عمم به کسي اعتماد نداشت ، اولين س ک س م رو هم تو يکي از همون شبهايي که مادر بزرگ مشغول نماز خوندن بود با يکي از همون پرستارهاي دانشجوش تجربه کردم ! شايد همين س ک س زود هنگام بود که خيلي زود دخترها رو از سابجکت فکري من بيرون کرد و برخلاف رفقاي مدرسه که دختر بازي کلي از وقتشون رو مي گرفت فراغت فکري بيشتر و در نتيجه وقت زيادي براي کارهاي مهم تر داشتم ، چون خيلي زود تمام زواياي پنهان يک دختر رو کشف کرده بودم  و برخلاف شنيده ها در عمل به هيچ چيز جالب و حتي لذتي دست پيدا نکرده بودم  !

هيچ وقت يادم نمياد براي کسي گريه کرده باشم يا از مرگ کسي ناراحت شده باشم ، اعتقادم هميشه اين بوده که همه مي ميرن ، گريه زاري مردم بعد مردن دوست و آشنا برام قابل درک نبود ، مگه با گريه مرده ها زنده ميشن ! شايد بخاطر اين بود که تا اون روز مرگ رو از نزديک تجربه نکرده بودم ، روزي که مادربزرگ رو داشتن ميذاشتن زير خاک اولين مراسم تدفينم بود ، لحظه آخر وقتي آخرين خاکها روش ريخته ميشد يه لحظه فقط يه لحظه احساس کردم يه چيزي رفت تو چشمم و نزديک بود ازش اشک جاري شه،خيلي زود در جا خشکش کردم چون دوست نداشتم اولين گريم جايي باشه که دهها نفر شاهدش باشن ، همون يه لحظه کافي بود تا دليل گريه مردم رو بفهم ، با مرگ پيرزن انگار بخشي عمده اي از کودکي و خاطرات من بود که باهاش مي مرد، تمام خاطات مثل دور تند فيلم از جلوي چشمم گذشت و رو يکي از خاطرات بچگي توقف کرد ، من بودم و دختر عمه هام ، دور مادربزرگ حلقه زده بوديم ، ماماني رو دوست داري؟ آره ، ماماني رو دوست داري؟ آره سوال تکرار شد و جواب ها شبيه هم بود تا رسيد به من ، هميشه به اسم کوچيک صداش ميکردم ، از منم پرسيد، در جواب گفتم خودت ميدوني! قطعا دوستش داشتم ولي شايد همون موقع هام از شبيه بودن با بقيه بيزار بودم و براي اينکه جوابم مثل بقيه نباشه اين رو گفتم و شايدم غرورم بهم اجازه نمي داد دوست داشتن کسي رو اعتراف کنم ! اين سوال سال ها تکرار شد و جواب من هميشه همون جواب اول بود! پيرزن سال ها بود شوهرش رو رفته مي ديد و من هيچ وقت نفهميدم که يه زن چقدر مي تونه تشنه شنيدن دوستت دارم باشه حتي اگه اون دوستت دارم از دهان يه پسر خردسال خارج شده باشه ، پسري که به گفته خودش از نظر اخلاقي نسخه کپي شده شوهرش بود! اين تنها خواهشي بود که پيرزن از نوش داشت و هيچ وقت بهش نرسيد! دوباره برگشتم به زمان حال! خاطره محو شد ، بالاي قبرش ايستاده بودم ، بارون به شدت مي باريد ، همه رفته بودن ، حالا فقط من مونده بودم و خودش ! آروم نشستم دست گذاشتم رو خاک سرد گور و در حالي که اولين قطره اشک زندگيم از چشام جاري ميشد زير لب اما نه تا اون حد که نشنوه گفتم ! دوستت دارم

پدربزرگم تمام دارايي شو به نام بچه هاش نکرده بود، خيلي هاشم به نام زنش کرده بود شايد حتي بيشتر از اون چيزي که به سه تا بچه هاش داده بود ، چيزي که هيچ وقت نميدونستم و تازه وقتي فهميدم که وکيل مادربزرگ داشت وصيت نامش رو مي خوند، پيرزن تمام داراييش رو بنام  نوه بزرگش کرده بود ، نوه اي که هيچ وقت بهش نگفت دوستت دارم ! چهل روز بعد مرگ پيرزن ، تو يه شب سرد و برفي زمستوني ، با کوله اي که چيزي جزء نفرت توش نبود، براي هميشه از خونه پدري زدم بيرون وديگه هيچ وقت برنگشتم !

بعد اينکه حسابي با بابک دور زديم و بابک حسابي از برکات اين ماه در راستاي انجام کار خير سود برد! برگشتيم مغازه و کرکره رو کشيديم پايين راهي خونه شديم ! وقتي رسيدم خونه پريسا رو ديدم که دست به کمر و مثل اين زن هايي که منتظرن تا شوهرشون رو که دير برگشته خونه بازخواست کنن کنار در آپارتمان وايساده و قيافه حق بجانب گرفته !

اين جا چيکار مي کني؟ چرا همچين نيگاه مي کني؟!
تا حالا کجا بودي؟!
سرکار!
مگه قرار نبود ساعت 10 باهام تمرين کني!
پاک يادم رفته بود قراره دومين جلسه تدريس گيتارمون برگزار بشه!
اوه ببخشيد ، پاک فراموش کرده بودم
 بايد جريمه بشي تا ديگه تکرار نشه!
چشم حالا بدو برو گيتارت رو بيار

رفت و با گيتاري که تولدش بهش کادو داده بودم برگشت ، يه کم موند و بعدش فرستادمش خونه ، بايد مي رفتم فرودگاه تا پارميدا رو بدرقه کنم ، قرار بود امشب برگرده ، بهش قول داده بودم دورادور باهاش خداحافظي کنم تا مادرش منو نبينه! انگار هنوز من رو مقصر مجرد موندن دخترش مي دونست! تو سالن انتظار نشسته بودم تا بالاخره وقتش شد، مشغول بوسيدن پدر و مادرش بود، مادرش طوري بغلش کرده بود انگار قرار بود ديگه هيچ وقت همديگه رو نبينن،هر چند به خونوادش نگفته بود ديگه قرار نيست برگرده ولي انگار يه حس مادرانه پي به اين موضوع برده بود! من اما دور بودم از اين بدرقه ، با بيشترين فاصله ممکن و تو يه خط مستقيم پشت سر پدرو مادرش ايستاده بودم ، پارميدا رفت به سمت گيت و قبل اينکه کاملا از تيررس نگاهم خارج بشه برگشت و به پدر مادرش نگاه کرد، شايد براي آخرين بارو بعد نگاهش رو کج کرد به سمت من ، دستش رو يه لحظه بلند کرد تا درست مثل روزهايي که بعد دانشگاه مي رسوندمش خونه و اون قدر صبر مي کردم تا وارد خونه شه باهام خداحافظي کنه ، انگاري براي يک لحظه فراموش کرده بود حضور مادرش رو ولي تو نيمه راه به خودش اومد و دستش رو لنداخت ، تقابل عقل و احساس باعث اين حرکت شد و نتيجش چيزي نبود جز يه حرکت مسخره ! همين کافي بود تا مادرش با دنبال کردن نگاه دخترش برگرده و در آستانه کشف حضور من قرار بگيره ! نمي دونم منو ديد يا نه چون بلافاصله سرم رو انداختم پايين و به ساعتم نگاه کردم ! حداقل به جاي خاليش ، چون خود ساعت رو سر بازي بيليارد باخته بودم ، وقتي که سرم رو بلند کردم پارميدا رفته بود !


پ . ن : دیگه حس و حال خاطره نویسی ندارم ، شاید بعد این فقط از فیلم و آهنگ نوشتم !

پ . ن : یه چند روزی با بچه ها می ریم شمال کسی هست که بخواد بیاد؟!

ادامه نوشته

Robert De Niro

دیروز 17 آگوست و تولد رابرت دنیرو بود ، رابرت دنیرو ، آل پاچینو ، جانی دپ و جیمز دین چهار بازیگر محبوب من به شمار میان که که تقریبا تمام فیلم هاشون رو دیدم و غیر از آخری که جوون مرگ شدخوشحالم با سه تای دیگه هم دوره ام! این پنج فیلم به نظر من بهترین فیلم هایی است که دنیرو به عنوان نقش اول بازی کرده و من دیوانه وار کاراکترهای این پنج فیلم رو دوست دارم !


1.Taxi Driver ( راننده تاکسی 1976) در نقش تراویس بیکل

وقتي اولين ايده راننده تاكسي در ذهن پل شرايدر‌، فيلمنامه ‌نويس جوياي نام شكل گرفت‌، زندگي وي بشدت نابسامان بود‌ ، او نه تنها كارش را به عنوان محقق در انستیتو فيلم آمريكايي از دست داده بود‌، بلكه همسرش هم او را از خانه بيرون انداخته بود‌، بي خانماني و بيكاري‌، براي شرايدر الكليسم و افسردگي را به همراه آورده بود ، وضع روحي او آنقدر خراب بود كه به فكر خودكشي افتاد ، اما به جاي  اينكار داستاني شهري از تنهايي و انزوا نوشت كه شرح خشونت زندگي در آمريكا بود ، راننده تاكسي داستان تراويس بيكل است‌، يك منزوي ساده دل كه از ثبات رواني برخوردار نيست‌ ، نفرت تراويس از خلافكاران‌، او را وادار مي‌كند تا بر روي پا اندازها و سياستمدارها اسلحه بكشد ، فيلمنامه سياه و بي رحم شرايدر از ميان انگشتان برايان دي پالما و تهيه كنندگاني چون جوليا و مايكل فيليپس گذشت تا به دست مارتين اسكورسيزي برسد ، اسكورسيزی فيلمنامه را بسيار پسنديد و اعتقاد داشت رابرت دنيرو تنها كسي است كه بايد نقش تراويس بيكل را بازي كند ، راننده تاکسی اولین اسکار رو برای رابرت دنیرو به ارمغان آورد ، راننده تاكسي درباره كسي است كه در بيروني‌ ترين لايه اجتماع زندگي مي‌كند اما قلبش، ذهنش و وجودش به قشرهاي عميق تعلق دارد چون او يك راننده تاكسي است ،  او كسي است كه هر لحظه با يك شهروند در ارتباط است ، خاص و عام سوار ماشين او مي‌شوند و او همه چيز را می بیند ،. به نظر مي‌رسد تراويس بيكل راننده چشم وجدان‌ زده جامعه باشد ، چرا تراويس بيكل راننده تاكسي است؟ مگر نمی ‌توانست يك وكيل، يك سناتور، يك پزشك، يك معلم و يا يك كشيش باشد؟ او نمي‌‌تواند هيچ ‌كدام از اين اصناف باشد چون تاكسي زبان مشترك حركت اجتماعي است ، اين تنها يك نماد نيست ، يك اظهاريه است ، تراويس در دل جامعه است اما تنهاست ، دليل اين تنهايي كه به درستي در قالب كار نشسته آمال فنا شده چشم بيدار جامعه است ، آمالي كه زير پاي قاچاقچي‌ها، فاحشه‌ها، هم ‌جنس ‌بازها و فاسقين لگدمال شده‌اند و آدمهاي ظاهر اصلاح چون سناتورها، رئيس جمهور و دولتمردان ديگر هم به زعم او هيچ غلطي نمي‌كنند ، او مي‌خواهد در يك مدينه فاضله زندگي كند اما هرچه پيش مي‌رود مدينه او به مدينه فاضلاب بيشتر شبيه مي‌گردد و اين است دليل طغيان و لبريز شدن كاسه صبر، فيلم از نظر روايي سه بخش عمده دارد ، بخش اول آشنايي ما با تراويس و آشنايي تراويس با جامعه كه اين مرحله قبل از شروع فيلم آغاز شده است ، او در مي‌يابد كه در چه جامعه فاسدي زيست مي‌كند و اين فساد بعضاً دلايل سياسي نيز دارد ، او به عقيم نگه داشتن مردم خرده‌ پا براي جلوگيري كردن از فضوليهای ناخواسته و آشوبهاي سرسري توسط قدرتهاي دست ‌اندر كار پي برده است ، بخش دوم كه از نظر ساختار سينمايي بي ‌نظير است و مرحله طولاني ‌تر فيلم نيز هست بخش درون ‌ريزي و تعليقهاي رواني تراويس از پيرامون خود است ، او زجر مي‌كشد و خود خوري مي‌كند ، خشم اندك ‌اندك همچون قطره ‌هايي كه در يك كوزه جمع مي‌شوند در كوزه وجودش مملو مي‌گردد ، بخش سوم و نهايي فيلم مرحله برون‌ريزي ، طغيان و شكستن كوزه وجود و تهي كردن خشم نهفته است ، اين قسمت هرچند ممكن است شبيه انتقام باشد و نمونه‌هاي بصري آن در سينماي امروز فراوان باشند اما به سال ساخت آن و شرايط سينماي آن روز نيز دقت كنيد ، سكانسهای پايانی بديع و منقلب كننده هستند ، فيلم يك داستان نيست، روايت يك عصيان است ، عصياني كه هيچ عامل ماورايي و اعتقادي را در خود نگنجانده است ، هرچه هست از جامعه مي تراود و به جامعه بازخورد پيدا مي‌كند ، اما با توجه به اقتباس شرايدر از رمان تهوع نوشته ژان پل سارتر جنبه‌هاي فلسفي فيلم قابل تامل است ،با توجه به اينكه سارتر اگزيستانسياليست است توجه كنيد به ناجي بودن تراويس قبل از راننده تاكسي بودن كه ناخودآگاه قدم وجود بر ماهيت را متذكر شده است ،او راننده تاكسي است اما اين تنها هويت اوست ، وجدان او به عنوان وجود مقدم بر چيستي ‌اش (تراويس بودن يا راننده بودن) است ، به هر جهت فلسفه اگزيستانس گواه وجود بر ماهيت است ، البته راننده تاكسي فيلمي فلسفي نيست و از اين لحاظ چندان قابل تبيين نمي‌باشد اما به هرجهت عصيان و انقلابي كه در فيلم تصوير شده از رمان تهوع آمده است ، سارتر هم به اين انقلاب و دگرديسی و برون‌ريزی نهايی علاقمند بود ، راننده تاكسي نمايش يك كودتا و انقلاب يك نفره است، انقلابي كه رهبرش وجدان، كاتاليزورش جامعه و انجام دهنده‌اش غريزه است. اين فيلم نمايشگر فريادي است بي‌صدا ، آنچه تنها گوش آنهايي را كر مي‌كند كه مي خواهند كر بشوند ، بازي دنيرو در اين فيلم به ياد ماندني است و خیلی ها راننده تاکسی را بهترین فیلم او می دانند.


Raging Bull.2 ( گاو خشمگین 1980) در نقش جیک لاموتا

دومین فیلم اسکاری رارت دنیرو گاو خشمگین ، فیلمیست درباره خشونت، بی رحمی ومثل چند فیلم دیگر که از مارتین اسکورسیزی دیده ایم درباره ناتوانی یک مرد در درک یک زن خاص است ، خواه پاک دامن خواه بدکاره ،  در این فیلم ما شاهد این هستیم که در داخل ذهن مشت زن هیچ جایی برای درک این موضوع نیست که زن می تواند همدم و شریک یک مرد باشد نه فقط یک وسیله برای شهوت رانی به همین سبب پس از ازدواجش، همسرش دچار انحرافاتی می شود که این انحرافات زمینه بروز حسادت را در وجود مشت زن پدید می آورد حسادتی که با خشم بیش از حد فوران می کند و قهرمان را به افول می کشد ، گاو خشمگین خشونت و تمایلات جنسی را برابر می داند ، گاو خشمگین یک داستان اقتباسی است درباره جیک لاموتایی که از محلات فقیرنشین برانکس سر بر آورد، قهرمان میان وزن بوکس در دهۀ 1940 شد و میلیونها دلار پول به جیب زد کسی که بعد از مدتی تبدیل به یک دلقک در کاباره شد و بعد از آن به خاطر هتک حرمت یک دختر نوجوان به زندان افتاد ، گاو خشمگین بر سه عنصر استوار است : جیک لاموتا ، ویکی و بوکس ، لاموتا چهرۀ یک آدم ولگرد، لجباز، قوی و گاهی دیوانه است ، زندگی او مبتنی بر بوکس است ، او یک همسر دارد ولی رابطه اش با وی دچار مشکل است ، اسکورسیزی با استفاده از این دختر حسادت و ضعف لاموتا را به خوبی به ما نشان می دهد ، شک ، حسادت و عدم توان شناخت موجود مرموزی بنام زن چیزهایی که همیشه نقشی کمرنگ در فیلم های اسکورسیزی داشته اند سرانجام قهرمان را ناک اوت میکنند.

Once Upon a Time in America.3 ( روزی روزگاری آمریکا 1984) در نقش دیوید نودل

بعد از اينكه در دهه هفتاد موج نوي سينماي امريكا جريان يافت و كساني چون كوبريك، مارتين اسكورسيزي  و فرانسيس فوردكاپولا سردمدار اين حركت نوين سينمايي با پرداخت به لايه‌هاي سطحي جامعه و نهادينه شدن خشونت شدند ، سرجيو لئونه كه در ژانر وسترن به ويژه با فيلم خوب، بد، زشت اسم و رسمي يافته بود از قافله عقب نماند و با روزي، روزگاري در امريكا دوباره خود را بر سر زبانها انداخت ، اين فيلم با مدت زمان طولاني (حدود سه ساعت و 45 دقيقه) از فيلمنامه محكم و روايتهاي زنجير شده منسجم و گيرا بهره مي‌برد و مخاطب را تا ثانيه آخر فيلم بر جاي مي‌نشاند ، لئونه يك داستان گانگستري و جذاب را بهانه نمايش روابط فراموش شده انساني و ارزشهاي سهل و ممتنع فطرت انساني مي‌كند، انسانهايي كه نسبت به ديگران خشن، بي‌ مبالات و بي‌عار هستند اما در ارتباط با يكديگر عشق، وفاداري، جوانمردي و احترام را ميشناسند ، در اين فيلم پيچيدگي موجودي چون انسان بيش از پيش نمايان مي‌شود و زياده ‌خواهي و غرض ‌ورزي او به سخره گرفته مي‌شود ، نودل انساني خودشيفته و بي‌عار است كه جز اسلحه و دوستان گانگسترش همدمي نداشته‌ است؛ اما از طرفي با يك عشق ناكام دست و پنجه نرم مي‌كند. لئونه در فيلمهاي خود بر دوشخصيتي بودن قهرمانهاي خود تاكيد مي‌كند و بيننده را در جدالي سخت براي مكاشفت با اين شخصيتها درگير مي‌نمايد ، اين فيلم بعد از يك بار ديدن تا مدتها در ذهن مي‌ماند و انسان را درگير كشف روابط آدمها مي‌كند، چيزي كه در لايه‌هاي سطحي داستان قابل رويت و مكاشفه نيست ، آدمهاي داستان رفيقي جز يكديگر و اسلحه ندارند و شايد خودشان به گونه ‌ای اسلحه‌ ای پر از فشنگ باشند، تعبيري كه سرجيو لئونه با موفقيت بدان دست يافته است؛ كاناليزه كردن خشونت با در نظر گرفتن شرايط اجتماعي انسان را خطرناك مي‌كند ، البته او نقش فقر مادي و فرهنگي را ناديده نگرفته است ، داستان در مورد چهار گانگستر در سالهاي 1920 به بعد است و بسيار پراكنده آغاز مي‌شود اما كم‌ كم شوك وارد بر بيننده از بين رفته و مخاطب جاي خود را در داستان پيدا مي‌كند ، روزی روزگاری در امريكا فيلمي گانگستري است اما نيازهاي انساني را به خوبي نمايش مي‌دهد ، فيلم تا لطيف ‌ترين احساسات آدمي نفوذ مي‌كند و هر بيننده‌ اي را به تفكر درباره اميال و غريزه‌ هايش وا مي‌ دارد ، اسلحه يك بلاي اجتماعي است ،  فيلم بسيار وزين پرداخت شده است و در فرصت دادن به مخاطب براي تفكر و ترديد بي‌رحمي نمي‌كند، لبخند مورز در پلان آخر فيلم تعابير مختلفي مي‌تواند داشته باشد ، شايد مورز به زندگي سراسر نكبت ‌بار خود مي‌خندد ، شايد او نعشگي را مي‌ستايد، چيزي كه همه عمر بدان نيازمند بوده است ، شايد هم اين خنده لئونه است كه با لبهاي رابرت دنيرو متجلي مي‌شود، خنده‌اي كه موفقيت بيشمار فيلم را فرياد مي‌كند، موسيقي فيلم كه انيو موريكونه آن را ساخته است نيز متناسب و با دكوپاژ همراه است ، روزي روزگاري در امريكا فيلمي است درخور توجه كه بايد از زواياي مختلف به آن نگاه كرد ، بي شك اين فيلم يكي از شاهكارهاي سرجيو لئونه است.



Good Fellas.4 (رفقای خوب 1990) در نقش جو

در آغاز فيلم هنری کودکی است که دلش می خواهد گنگستر شود و برايش گنگستر شدن مهم تر از رئيس جمهور آمريکا شدن است ، او عاشق زندگی پر زرق و برق، اتومبيل های شيک و گران قيمت و قدرت و نفوذ گننگسترهاست و می بيند که مردم چگونه از آنها می‌ترسند و به آنها احترام می‌گذارند، هنری کارش را به عنوان پادو در دستگاه  سی سرو شروع می‌کند اما عليرغم ريشه ايرلندی اش به تدريج پلکان قدرت را در خانواده مافيايی ايتاليايی تبار نيويورک طی می‌کند ، او به همراه جو و تامی دوستان ديگر گنگسترش، حلقه کوچک صميمانه ای تشکيل می‌دهند که هيچ غريبه ای اجازه ورود به آن را ندارد ، آنها در رستوران ها و کافه ها دور هم می‌نشينند و به خوش‌ مزگی ها و حرکات جنون آميز تامی می خندند و از احترامی که ديگران از روی ترس به آنها می‌گذارند سرمست اند ، تامی شخصيتی بامزه، شوخ طبع و درعين حال تندخو، عصبی و بسيار بی رحم است اما جو از نظر شخصيتی در مقابل تامی قرار دارد و برخلاف او آدمی آرام، خونسرد و تا حد زيادی منطقی است اگرچه در خشونت و بی رحمی دست کمی از تامی ندارد،  اسکورسيزی با دقت تمام جزئيات زندگی گنگسترها و روابط درونی آنها را ترسيم می کند ، گنگسترهای اين فيلم بيش از هر فيلم ديگری در اين ژانر، واقعی و باورپذير تصوير شده اند ، رفقای خوب تجليلی از زندگی گنگسترهاست و اين زندگی را جذاب، خواستنی و غبطه برانگيز تصوير می‌کند ، رويکرد اسکورسيزی در مواجهه با ژانر، در تضاد با رويکرد حماسی و رمانتيک کاپولا در فيلم پدرخوانده قرار دارد ، خیلی ها این فیلم را بهترين فيلم گنگستری تاريخ سينما می دانند.

Heat.5 (مخمصه 1995) در نقش نیل مک کارتی

فیلم شروع که می شود، در کنار هم آمدن نام آل پاچینو و رابرت دنیرو در تیتراژ، خود بهانهی بسیار خوبی است برای نشستن و پی گیری دقیق تر فیلم، اما پس از پایان تیتراژ ویژگی های بسیار دیگری نیز که در جذابیت این اثر تاثیر گذار است نمایان می شود ، فیلمنامه محکم ، بازی های قوی ، سکانس های جذاب (سکانس مکالمه آل پا چینو و رابرت دنیرو تو رستوران و سکانس کشتن خبرچین تو رو بیاد بیارید) ، دیالوگ های بیاد ماندنی و از همه مهم تر سکانس پایانی فیلم که بشدت تاثیر گذار از کار در اومده ، روایت در این اثر، کاملاً بر پایه رفتار شخصیت ها نظام یافته و از دخالت های تصنعی نویسنده، برای گیشه ای تر شدن کار، اثری نیست و خود این مساله حاکی از شناخت کامل نویسنده از شخصیت های اثرش می باشد ، اما از ویژگی های این شخصیت پردازی باید به نگاهِ مدرن و حقیقی فیلمنامه نویس اشاره کرد، نگاهی که تمام شخصیتها را خاکستری و به دور از قضاوت های یکسویه به ما نشان داده است ، به عنوان مثال وینسنت هانا با بازی آل پاچینو پلیسی است که وقتی با مجرمی مثل نیل مک کارتی با بازی رابرت دنیرو روبرو می شود ، از زرنگی و ذکاوت بالای او بسیار لذت برده و زندانی کردن او را آن چنان خوشایند نمی بیند ، به همین دلیل در یک دیدار دوستانه از او می خواهد که به تبهکاری ادامه نداده، تا او مجبور به دستگیریش نشود، هم چنین مک کارتی تبهکاری است که در هنگام دزدی ، از ریختن خون انسان های بیگناه می پرهیزد و حتی زمانی که یکی از افراد او کسی را می کشد، آن چنان برایش غیرقابل تحمل است که دیگر حاضر به همکاری با آن شخص در کارهای بعدی نمی شود، اما علاوه بر خاکستری بودن شخصیت ها، روایت فیلم بسیار حقیقی و نزدیک به دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم و به همین دلیل، مخاطب از دیدن آن لذت بیشتری می برد تا از روایتی مصنوعی از یک قهرمانِ مثبت و ضد قهرمانی منفی ، پس از فیلمنامه باید به کارگردانی اثر اشاره کر دکه یکی از نقاط قوت کارگردانی این اثر، میزانسن ها و نوع دکوپاژ آن است که در یک صحنه ی درگیری خیابانی به شکلی برجسته فیلم را بسیار متفاوت با یک اکشن تجاری نموده آن چنان که مخاطب در هنگام دیدن این صحنه، خود را در میان درگیری حس کرده و با شخصیتها همراه و همگام می شود ،از ویژگی های دیگر این فیلم که به واقع تاثیر زیادی در زیباتر شدن آن دارد، بازی بسیار درونی و باورپذیر رابرت دنیرو و آل پاچینو است ، در آخر باید به صحنه پایان فیلم اشاره کرد، صحنه ای که بعد دیدنش مدت زیادی شما را پای صفحه تلویزیون میخ کوب خواهد کرد .



پ.ن : بازی هایی که رابرت دنیرو در  فیلم های  The Godfathe II  (پدر خوانده 1974) در نقش ویتو کورلئونه ، The Deer Hunter ( شکارچی گوزن 1978) در نقش مایکل ، The Untouchables (تسخیر ناپذیران1987) در نقش آل کاپون و Ronin  (رونین 1998) در نقش سم ارائه داده نیز فوق العاده است و این فیلم ها از دسته فیلم هایی هستند که حتما باید دید!

پ.ن: از سال 2000 به بعد کمتر فیلم فوق العاه ای از رابرت دنیرو دیدم و  بیشتر فیلمهایی که تو این دهه بازی کرده نقش مکمل بودن ، که بینشون این سه تا از همه دیدنی تر از آب در اومده :


Meet The Parents ( ملاقات با والدین 2000) در نقش جک بایرنس

شخصي به اسم گرگ فاكر قصد دارد با دختري به اسم پم برنز ازدواج كند ، آنها به يكديگر علاقه دارند ولي از آنجايي كه گرگ شغلش پرستاري است از عکس العمل پدر پم که مردی بسیار سخت گیر است (رابرت دنیرو) به شدت هراس دارد ، پم و گرگ كه در شهري دور از خانواده هايشان زندگي مي كنند تصميم ميگيرند كه با هم به ملاقات پدر و مادر پم بروند حال گرگ بايد تمام ترفند هاي خودش رو به كار ببره تا پدر پم رو براي ازدواج با دخترش راضي كنه ، رابرت دنیرو در این فیلم لایه های دیگری از بازی خود و قدرت بازیگری اش در ژانرکمدی را به رخ می کشد


Meet The Parents ( ملاقات با فاکرها 2004) در نقش جک بایرنس

این فیلم قسمت دوم ملاقات با والدین است و این بار گرگ و پم به تصمیم میگیرند به دیدار والدین گرگ بروند، همراه شدن والدین پم با آن دو گرگ را دچار وحشت می کند ، آقا و خانم فاكر داراي يكسري خصوصيات اخلاقي خاص هستند كه همين امر باعث نگراني گرگ شده است كه مبادا پدرش (داستین هافمن) جلوی پدر پم (رابرت دنیرو) كه فردی بسيار جدي و مبادي آداب است سوتي بدهد ، این فیلم یکی از ناب ترین کمدی هایی است که می تونید ببینید


Hide & Seek ( قایم موشک 2005) در نقش جک

داستان فیلم درباره دختری به اسم امیلی (داکوتا فانینگ) است که بازی قایم موشک او با دوستی خیالی به اسم چارلی منجر به حوادثی ترسناک می‌شود تا حدی که پدرش (رابرت دنیرو) نیزقادر به متوقف ساختن این اتفاقات نیست ، این فیلم رو ببینید تا با دیدن بازی فوق العاده داکوتا فانینگ تا حدی که رابرت دنیرو رو هم تحت تاثیر قرار میده به این موضوع که داکوتا فانینگ در آینده اولین بازیگر زن صاحب سبک هالیوود خواهد شد ایمان بیاورید !


پ . ن : از سایت های مختلف برای نوشتن این مطلب استفاده شده است .

Elvis Presley


تفاوت است بين كسي كه فقط  آواز مي‌خواند و كسي كه با صدايش شما را به دنيایی ديگر برده و نوعي شعف در شما بر مي ‌انگيزد ، الويس پريسلي از دسته دوم است ، الويس آرون پريسلي ايرلندي الاصل ، خواننده و هنرپيشه آمريکايي  متولد 8 ژانويه 1935 در شهر توپلو، مي سي سي پي آمریکا است ، وي پسر ورنون الويس پريسلي و گلاديس لاو اسميت بود و برادر دوقلويش هنگام تولد از دنيا رفت ، 18 ترانه او در ليست 100 آهنگ برتر تاريخ موسيقي قرار دارد که اولينش Heartbreak Hotel سال 1956 و آخريش Suspicious Minds  به سال 1969 است ، رکورد اجراي بزرگترين کنسرت جهان هم به الويس تعلق داره ، کنسرت سال 1973 هاوايي با نام Aloha From Hawai که به طور زنده و مستقيم از تلويزيون اکثر کشورهاي جهان پخش شد با مخاطب بيش از يک ميليارد نفر در سرتاسر جهان به عنوان بزرگترين کنسرت جهان در کتاب رکوردهاي گينس به ثبت رسيده ، الویس قبل از خوانندگي آپاراتچي سينما و مدتي راننده کاميون بوده  ، همسرش پريشيلا بيولو بازيگر و تنها فرزندش ليزا ماري است که با مايکل جکسون ازدواج کرد  ، در سن 23 سالگی بهش لقب سلطان راک اندرول رو دادن ، ورزش مورد علاقش فوتبال و کمربند مشکي کاراته داشته ، سه بار جايزه گرمي رو برده  ، جد مادريش با آبراهام لينکن رئیس جمهور مطرح آمریکا يکي بوده  ، اولین گیتارش رو تو 12 سالگی از مادرش هدیه گرفته  و غیر از گیتار که ساز تخصصی اش بوده پیانیست قابلی هم بوده ، نزدیک 20 فیلم سینمایی بازی کرده که معروف ترین هاش عبارتند از :  تفريح در آکاپولکو  ، شاه کروئل ، بوسه دختر عمو و بچه گالاهاد  که موقع ساخت فيلم بچه گالاهاد عاشق اليزابت مونتگومري بازیگر نقش مقابلش شد که نافرجام موند ، خودش بهترين فيلمي رو که بازي کرده King Creole 1958 مي دونه و فيلم هاي مورد علاقش  اتوبوسی به نام هوس 1951،هفت دلاور1960 و هری کثیف 1971 و عاشق بازی مارلون براندو ، جيمز دين  و کلینت ایستوود بوده ، فقط دو کنسرت خارج از آمريکا داشته که هر دو تو کانادا اجرا شده  ...سرانجام  16 August 1977 در حالی که 42 سال بیشتر نداشت ، در شهر ممفيس پيکر بي‌ جانش را در حمام پيدا کردند ، علت مرگ وي حمله قلبي اعلام شد !



همون طور که تو پروفايلم هم نوشتم خواننده محبوب من الويس پريسلي است و ترانه My Way الويس به نظر من بهترين کارشه ، قطعا هر آهنگي بسته به زمان وشرایط روحی زيبايي خاص خودش رو داره و هيچ وقت نميشه گفت بهترين آهنگي که شنيدي چيه ولي اگه قرار باشه فقط يه آهنگ رو به عنوان بهترين آهنگي که تا حالا شنيدم  انتخاب کنم بدون شک آهنگي نيست جزء My Way الويس ، اين ترانه اولين بار توسط فرانک سيناترا دوست و همکار الویس اجراء شد ، شعرش سروده پل انکا و آهنگش برگرفته از ترانه ای فرانسوی است ،شعر ترانه My Way درباره مردي است نزديک مرگ  که با دوستي در حال صحبت است ، به  گذشته و زندگي‌اش نگریسته و نوعي خودنگري انجام مي‌دهد ، متن ترانه سرگذشت مردي است مطمئن ، مصمم و بااراده که متکي به ديگران نيست. او از نحوه گذران زندگي‌اش و همچنين چيزهايي که موفق به دست آوردن آنها شده ، راضي است ، البته  تصديق مي‌کند که پشيماني‌هايي هم در حين زندگي‌ داشته و لحظات غمگيني را هم  تجربه کرده ولی در کل از کارهايي که انجام داده خشنود و شادمان است ، انگار الویس می دونسته که قرار نیست زیاد عمر کنه که این ترانه رو  اواخر عمرش بازخونی کرده ،(در مراسم تشييع جنازه در بريتانيا ، ترانه My Way ،ترانه‌اي است که بيشتر از ساير ترانه‌ها نواخته مي‌شود) انصافا اجرايي که الويس از اين ترانه داشته يه سر و گردن بالاتر از اجراهايي است که خواننده هاي ديگه مثل پل انکا ، خولیو ایگلسیاس ، جیپسی کینگ ،لوچيانو پاوارتي و خیلی های دیگه بعد الویس داشتند ، ورژنی ديگه از اين آهنگ که توسط پل انکا و خوليو ايگلسياس و به صورت دو زبانه انگليسي و اسپانيش اجرا شده و چند ورژن دیگه اش رو  براي دانلود گذاشتم ، هم پل انکا و هم خوليو ايگلسياس به عنوان دو تا خواننده صاحب سبک و صدا خاص شناخته ميشن ، فقط کافي مقايسه کنيد صداي اين دو رو با الويس تا بفهميد که چرا به الويس پريسلي ميگن سلطان صدا ، ترانه My Way اجرا شده توسط الويس از سوي مجله معتبر رولينگ استون جزء 10 ترانه برتر کل اعصار شناخته شده که اينم حکم تعييدي است بر بي همتا بودن اين ترانه و خواننده تکرار نشدنيش الویس!از بچگي عاشق الويس بودم و وقتي که فهميدم الويس هم مثل من متولد  8 ژانويه ، (18 دي ماه) است اين علاقه بيشترم شد! امروز 16 August سالروز مرگ الویس بهونه ای شد برای این پست ، الویس هم مثل اکثر متولدین دی ماه نتونست 40 سالگی رو رد کنه و رفت ، ولی بیخود نگفتن  تنها صداست که می ماند!  این شما و این شنیدنی ترین ترانه الویس ...

لینک دانلود ترانه My Way الویس پریسلی

لینک دانلود ترانه My Way فرانک سیناترا


لینک دانلود ترانه My Way الویس پریسلی (ورژن دیگه)


لینک دانلود ترانه My Way پل انکا و خولیو ایگلسیاس


لینک دانلود ترانه My Way لوچیانو پاوارتی و فرانک سیناترا


لینک دانلود ترانه My Way پل انکا و فرانک سیناترا




و اینک پایان نمایش، نزدیک اس

پرده آخر پیش روست

و من بی پرده، چیزهایی از خودم خواهم گفت دوست من!

چیزهایی که درباره‌شان تردیدی ندارم

 

And now the end is near

And so I face the final curtain

My friend I’ll say it clear

I’ll state my case of which I’m certain

من زندگی سرشاری داشته‌ام

مسافر تمام شاهراه‌ها بوده‌ام

و مهم‌تر از این

من رهرو راه خودم بودم

 

I’ve lived a life that’s full

I traveled each and every highway

And more, much more than this

I did it my way

 

پشیمانی‌هایم اندک‌اند

و آن قدر ناچیز که یادشان نمی‌کنم

من هرآن‌چه را که باید انجام دادم

همه را بدون استثناء

Regrets I’ve had a few

But then again too few to mention

I did what I had to do

And saw it through without exemption

من برای هر مرحله از زندگی برنامه‌ای داشتم

و در راه‌های فرعی هر قدم را به دقت بر‌داشتم

و مهم‌تر از این، خیلی مهم‌تر از این حرف‌ها

این کار را به شیوه خودم پیش بردم

I planned each charted course

Each careful step along the byway

And more, much more than this

I did it my way

بله حتما یک وقت‌هایی هم پیش می‌آمد

که لقمه بزرگتر از دهانم بردارم

ولی وقتی شک داشتم

همه را می‌خوردم و بالا می‌آوردم

همه این‌ها را از سر گذراندم

ولی همچنان سرم بلند بود و به راه خود وفادار بودم

 

Yes there were times I’m sure you knew

When I bit off more than I could chew

But through it all when there was doubt

I ate it up and spit it out, I faced it all

And I stood tall and did it my way

من عشق ورزیده‌ام، خندیده ام، گریسته‌ام

به قدر کافی سهم از ناکامی داشته‌ام

و حالا که اشک ها فرومی‌نشینند

گذشته‌ها مرا به خنده می‌اندازند

 

I’ve loved, I’ve laughed and cried

I’ve had my fill, my share of losing

And now as tears subside

I find it all so amusing

فکر این ‌که همه آن کارها را من انجام دادم

و شاید همه را بدون خجالت

نه! هرگز شرمنده نخواهم بود

چون همه آن کارها را به شیوه خودم  انجام دادم

To think I did all that

And may I say not in a shy way

Oh no, oh no, not me

I did it my way

چون مرد یعنی هرآن‌چه به دست آورده

ـ چیزهایی که با تمام وجود حسشان می‌کند ـ

و اگر خودش نباشد یعنی که مفت باخته

مرد کسی نیست که به آسانی به زانو در می‌آید

زندگی‌ام گواه است که من

در برابر بادها ایستادم( ضربه‌ها را تاب آوردم)

و هرچه کردم به شیوه خودم بود

 

بله به شیوه خودم

 

For what is a man what has he got

If not himself then he has not

To say the things he truly feels

And not the words of one who kneels

The record shows I took the blows

And did it my way

 

Yes it was my way

The Catcher In The Rye


خوندن کتاب بارون درخت نشين رو تموم کردم ، بلافاصله شروع کردم به خوندن گور به گور ، سي صفحه بيشتر نخوندم که ديگه طاقت نميارم ، پرتش ميکنم تو سطل زباله! چند سال پيش خشم و هياهوي ويليام فاکنر رو خونده بودم ، هيچ وقت فکر نمي کردم کتابي به مزخرفي خشم و هياهو پيدا کنم که با خوندن گور به گور به اشتباه خودم پي بردم ، يه کتاب مزخرف ديگه از فاکنر ، انگاري  سبک همه کارهاش يه جوره ، گور به گور هم مثل خشم و هياهو نه کاملا اول شخصه نه سوم شخص ، داستان از زبان چند نفر گفته ميشه ،  البته اگه بشه اسمش رو داستان گذاشت ، بس که بي سر و ته است ، انگاري که داري فيلم نامه مي خوني!  کل روايت داستان يه چيزيه تو اين مايه ها : دارن گفت : ... کورا گفت : ... دلان گفت :... دوباره ... اين گفت اون گفت و ...! باز خشم و هياهو چهار ، پنج راوي داشت ، اين کتاب هر دو صفحه اش از زبون يکي بود ، نزديک سي راوي!  اون وقتا که خشم و هياهو رو خوندم گذاشتم به حساب سن کم و سنگيني کتاب ولي با خوندن کتاب جديد فهميدم از فاکنر نويسنده درپيت تر بازم خودشه ، از اين به بعد اگه خواستين بدونيد سلیقه ادبی یه نفر در چه حده با پرسيدن يه سوال مي تونيد به خواستتون برسید! کافيه بپرسيد نظرت در مورد فاکنر چيه؟ اگه گفت خيلي خدا است بدونید باید از کتابهای پیشنهادیش بشدت پرهیز کنید!

البته شاید یکی هم فاکنر باز باشه هم عشق کافکا! اصلا من خودم گول همین حرف یکی از رفقا رو خوردم که گفت گور به گور تو مایه های کارهای کافکا است و خریدمش ولی کافکا کجا و فاکنر کجا ! يه خط از چرک نويس هاي کافکا مي ارزه به کل مزخرفاتي که فاکنر نوشته ! متاسفانه حال ضد حالی که با خوندن همين چند صفحه از گور به گور بهم  دست داد کافي بود تا حال اساسی ای رو که با خوندن بارون درخت نشين نصیبم شده بود به ساعت نکشیده به فاک بره !  اينم عاقبت پشت سر هم کتاب خوندن ، مجبور شدم دوباره یه چند صفحه ای از عقايد يک دلقک و ناطور دشت رو بخونم تا دچار کتابزدگي نشم !

اصولا عادت ندارم یه کتاب رو چند بار بخونم ، یعنی وقتش رو ندارم ، بس که فیلم و کتاب جدید میاد و میره ! ولی ناطور دشت رو زیاد خوندم ، در واقع هر موقع که وقت کنم جسته گریخته یه چند خطی می خونم! غیر از ناطور دشت فکر کنم رابینسون کروزوئه تنها کتابیه که بیشتر از یه بارخوندم ، اونم بخاطر علاقم به جزیره و این که همیشه دوست داشتم جای رابینسون باشم ، من و دریا و جنگل و ...! کلا اگه چند صد سال پیش متولد شده بودم خیلی بهتر بود ، حتما دریانورد میشدم و میرفتم جاهای ناشناخته ، الان دیگه جای ناشناخته ای نمونده متاسفانه ! یه جای بکر، یه جای دست نخورده ، جایی که هنوز آدما به گند نکشیده باشنش!

 راستي شما کدوم ترجمه از The Catcher In The Rye رو خوندين؟ ناطور دشت يا ناتور دشت ؟ من هم زبان اصلي شو خوندم هم هر دو تا ترجمه شو، ناطور دشت نشر ققنوس با ناتور دشت نشر نيلا اصلا قابل مقايسه نيست ، ناتور دشت خيلي سانسور شده وترجمش خوب با خواننده ارتباط برقرار نمی کنه ، شاید بخاطر اینکه ترجمه ناطور دشت مال دهه پنجاه است و تو ویرایش های جدید فقط کمی حذفیات داشته ولی ترجمه ناتور دشت که جدیدتره و باید از صافی های موجود حال حاضر هم میگذشته بیشتر دستکاری شده ، اين کتاب در مناطقي از آمريکا هم به‌عنوان کتاب نامناسب و غيراخلاقي شمرده شده ودر فهرست کتاب هاي ممنوعه منتشر شده از سوي انجمن کتابخانه‌هاي آمريکا قرارگرفته ، دیگه اینجا که وضعش معلومه! اگه شمام ناتوردشت رو خوندين سعی کنید زبان اصلی یا حداقل ناطوردشت رو بخونید ، بعدش دیگه هیچ کتابی رو هم نخوندید ، نخوندید!

مقایسه دو ترجمه از کتاب :

نسخه اصلی The Catcher In The Rye :
If you really want to hear about it, the first thing you'll probably want to know is where I was born, an what my lousy childhood was like, and how my parents were occupied and all before they had me, and all that David Copperfield kind of crap, but I don't feel like going into it, if you want to know the truth. In the first place, that stuff bores me, and in the second place, my parents would have about two hemorrhages apiece if I told anything pretty personal about them. They're quite touchy about anything like that, especially my father.

ترجمه‌ احمد کریمی ناطور دشت ‌:
اگر واقعا می ‌خواهيد در اين مورد چيزی بشنويد لابد اولين چيزی که می‌خواهيد بدانيد اين است که من کجا به دنيا آمده ‌ام و بچگی نکبت ‌بارم چطو گذشت و پدرو مادرم پيش از من چه کار می‌کردند و از اين مهملاتی که آدم را ياد ديويد کاپرفيلد می‌اندازد ،  اما راستش را بخواهيد من ميل ندارم وارد اين موضوع‌ ها بشوم  چون که اولا حوصله اش را ندارم و دوما اگر کوچک ‌ترين حرفی درباره‌ زندگی خصوصی  پدر و مادرم بزنم هر دوشان چنان از کوره  در می‌روند که نگو.، در اين‌ جور موارد خيلی زود رنج‌ اند ، مخصوصا پدرم .

ترجمه‌ محمد نجفی ناتور دشت :
اگه جدا می‌خوای درباره‌ش بشنوی ، لابد اولین چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا به دنیا اومدم و بچگی گَندم چجوری بوده و پدر مادرم قبل از به ‌دنیا اومدنم چیکار می‌کردن و از این‌ جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ اما من اصلا حال و حوصله‌ تعریف این چیزها رو ندارم اولا که این حرفا خستم میکنه ، ثانیا هم اگه یه چیز کاملا خصوصی درباره‌ پدر مادرم بگم هر دوشون خون جوش دو قبضه می‌گیرن ، هر دوشون سر این چیزها حسابی حساسا مخصوصا پدرم .


در ناطوردشت سلينجر شخصيت هولدن کالفيلد گويا يک سر و گردن بالاتر از جامع خودش، مشکلات جامعه را مشاهده مي کند ولي با اين حال قدرت ايستادن در برابر آن را ندارد و نمي تواند مثل دشتباني، محافظ معصوميت کودکانه از خطر سقوط در درتمدن مدرن باشد.خدایی شخصیت ادبی دوست داشتنی تر و همذات پندانه تر از هولدن کالفیلد سراغ دارید؟! متاسفانه یا شایدم خوشبختانه سلینجر مرد و بزودی میتونیم شاهد جون گرفتن هولدن رو پرده سینما هم باشیم که امتیاز کتاب رو اگه اشتباه نکنم کمپانی برادران وارنر خریداری کرده ، تا وقتی که سلینجر زنده بود اجازه سینمایی شدن هولدن رو نمی داد ، بخاطر همین گفتم متاسفانه یا خوشبختانه ، خوبیش اینه که می تونیم فیلم ناطور دشت رو هم بزودی ببینیم ، اما بدیش اینه که با دیدن تجربه هایی مثل هری پاتر و گرگ میش  و بازیگرهای مزخرفی که واسه شخصیت ها در نظر گرفته شد شاید بشه گفت سلینجر حق داشت ! البته کارگردان هایی که اسمشون به عنوان نامزد ساخت ناطور دشت مطرح شده اسم های بزرگی هستند که میشه انتظار یه اقتباس سینمایی ناب مثل بی خانمان ، غرور و تعصب ، آرزوهای بزرگ و ... ازشون داشت !

Bad Luck


شنيدين که ميگن بعضي ها خر شانسن و تو همه چي شانس ميارن؟ منم خر شانسم منتهي تو بدشانسي! اين ماه از اون ماه ها بود که واقعا از همه جا برام زده شد! اولين بدشانسي بر ميگرده به همون دو سه روزه اول ماه که ماشينم بازي در آورد ، تو اين خراب شده تنها ماشيني که بدرد مي خوره همين داخل سازهاي حلبيه ، انگاري حتي ماشينهاي خارجي هم به جاده هاي پستي بلندي دار و بنزين با سرب و بي سرب اينجا عادت ندارن و به پت پت ميافتن ديگه حساب آدماش که جداست! تعميرکارم که همون جمله کليشه اي رو نثارم ميکنه که اينا قطعاتش اينجا نايابه و ... 500 -  600 ميره تو پاچم! بدشانسي دوم بر ميگرده به چند روز بعدش که همراه يکي از رفقام داريم از باشگاه بدن سازي بر ميگرديم ، تو يکي از کوچه هاي تقريبا خلوت چشممون ميافته به دو تا دختر با شخصيت و ماماني که دارن سوار ماشينشون ميشن ، از روبه رو سه تا کارگر افغاني و لاشي در حال عبورن که جمله اي  از دهن يکيشون بيرون مياد و به سمت يکي از دخترا شليک ميشه که مارو سخت عصبي ميکنه ، بخورمت! من و اسفنديارم که در ناسيوناليستي و نژاد پرستي چيزي کم از هيتلر نداريم! با شنيدن اين واژه از يه غربتي  دگرگون شده و من هنوز در حال هضمشم که افغاني خاطي با مشت اسفنديار نعش زمين شده ، ميخواد پا شه که اسي مشت بعدي رو محکم تر مي زنه و تکرار مي کنه بيا اينو بخور ، اين کار چندين بار تکرار ميشه ، دو لاشي ديگه ميخوان وارد درگيري شن که دستمو سپر ميکنم جلوشون و ميگم به نفعشونه که وارد ماجرا نشن ، حتي فکرشو نمي کنم تخم سرپيچي داشته باشن و حتي گاردم نگرتم که مشتشون به طرفم مياد! با يه دست ساک رو دوشمو گرفتم و با دست ديگه سعي ميکنم ضربشون رو دفع کنم که اتفاقي که نبايد ميافتاد ، افتاد و مشتشون منحرف شد به سمت سينم يعني درست قسمتي که عينک آفتابيم رو آخرين دکمه بسته شده پيراهنم زماني که آفتاب نيست جا خوش ميکنه و عينکم که پولش قد پول خون جفتشون بود متلاشي شد! با متلاشي شدن عينک ، خونسردي و حس عدم علاقه به درگيري و گفتگوي مسالمت آميز و اين مزخرفات هم در من متلاشي شد! و ناخواسته وارد درگيري ميشم و تا زماني که صداي خرد شدن دنده و دست و پا شونو نشنيدم به زدن ادامه ميدم ! دخترا که تا اين لحظه از تماشاي نمايش اکشن لذت ميبردن دستور استااپ ميدن و اسي راضي از اين جلب توجه ! شمارشو که هميشه از قبل تو جيبش آماده داره ميگيره طرفشون و ميگه : اگه بازم کسي مزاحمتون شد خبرمون کنيد! خريد عينک جديد بعد اين اتفاق دومين خرج حساب نشده اين ماه ! چند روز بيشتر نگذشته و مشغول تماشاي تلويزونم ، طبق معمول Tv و رسيور و سيستم همه سوار يه سيم سيارن و رو يه پريز که به لطف جوش کاري داخل کوچه و يه سري اتفاقات مجهول ديگه بوووم!  تا بخودم بيام برق نوسان کرده و پريز اتصال و تلويزيون ترکيده و باقي وسايل سوار رو سيم سيار هم باهاش! 400-500 هم اين جوري پياده شديم ، 200-300 هم پول تلفن و موبايل اومد ، به تموم اينا اضافه کنيد تولد دوستان رو که انگاري قرار بوده کل رفقاي ما متولد مرداد باشن! خلاصه هنوز ماه نصف نشده که ما ميخوريم به پيسي! تو مغازه قفسه اي رو که قراره پول توش باشه رو باز ميکنم و انتظار ديدن پول رو دارم ، تار عنکبوت بسته! بابک با تعجب نگام ميکنه که دنبال پول ميگردي؟! يادم رفته بود که نصف مشتري هامون يا دوست دخترهاي قبلي ، فعلي و آينده ي بابکن يا رفقاي خودم ، اون درآمدي هم که از مشتري هاي غريبه گيرمون مياد ميره بابت حقوق فروشنده ها ! بابک پيش نهاد ميکنه بريم باشگاه بيليارد پول جور کنيم! فکر خوبيه، چرا به فکر خودم نرسيده بود!  مدت مديدي ميگذره که وارد باشگاه شديم ولي کسي حاضر نيست باهام شرطي بزنه! اينم از معايب شهرت! خلاصه بچه ها که انگاري فهميدن لنگ پوليم پيشنهاد بي شرمانه اي رو ميکنن! سه پارت پنجاه شار آبانس، حله؟ مام ميگيم حله و ... آخرش نه که چيزي دستمونو نگرفت ساعتمونم مجبور شديم گرو بذاريم! يه بار ديگه دوستي بابک برا ما حکم دوستي خاله خرسه رو پيدا مي کنه با اين پيشنهاداش ، شروع ميکنم خاله خرسه صداش کردن که ميگه تقصير خودته که مثل ادي تند دست فيلم بيليارد باز جو گير شدي! راست ميگه! ماشين اسپرت داشتنم اين بدي رو داره که باهاش نميشه مسافر کشي کرد ، اولا يه مسافر بيشتر ظرفيت نداره دوما جلو هر کي واميسي فکر ميکنه ميخواي بلندش کني! خلاصه من هم که عادت ندارم پول قرض کنم از کسي ، چند روزه مشغول خط زدن تقويم و منتظر اتمام ،  اين ماه مرد افکنم!






پ . ن : اين روزها مشغول خوندن کتاب بارون درخت نشين ايتالو کالوينو هستم ، کتاب معرکه ايه حتما قبل مردن بخونيد! اين سومين کتابيه که تو اين ماه ميخونم ، اوليش که خداحافظ گاري کوپر، رومن گاري کتاب بدي نبود ، همچين کتاب فوق العاده اي هم نبود ، داستان بي سر و ته اي داشت ولي تگ لاينهاي خارق العاده اش باعث ميشه ارزش چندبار خوندن مقطعي رو پيدا کنه ، دوميشم کتاب گتسبي بزرگ بود ، يه کتاب مزخرف و آشغال ، از اون عاشقانه هاي چرند که فقط بدرد دخترهاي زير 15 ميخوره ، شديدا توصيه ميکنم حتي کنارشم رد نشيد! خوندن بارون درخت نشين هم که تموم شه ، تعداد کتابهاي نخونده اي که از نمايشگاه خريدم به عدد چهار ميرسه : هکلبري فين ، پدرخوانده ، آبلوموف و گور به گور!

پ . ن :  بخاطر استقبال از آهنگ Rain ! یکی دیگه از آهنگهایی رو که به قول بچه ها باهاش زندگی ها کردیم رو واسه دانلود میذارم ، آهنگ Right Here Waiting از ریچارد مارکس ...



Richard Marx - Right Here Waiting

Oceans apart, day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I took for granted all the times
That I thought would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can't get near you now
Oh can't you see it baby
You got me going crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I wonder how we can survive
It's so bad
But in the end if I'm with you
I'll take the chance
And know

Oh can't you see it baby
You got me going crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
waiting for you


Parmida


اولين باري که همديگه رو ديديم يادته؟
نه به اندازه آخرين بار!
ناراحتي که برگشتم؟
من هميشه قبل شروع به پايان فکر ميکنم ، فکر دوباره رفتنته که ناراحتم مي کنه
اصلا کاش نيومده بودم پيشت ، نمي دونم چي شد که اومدم
کاش ! تازه به نبودت عادت کرده بودم ، اومدي که دوباره عادتم بدي؟
بيخود اداي اين دخترهاي 14 ساله رو واسه من در نيارا ، من که ميشناسمت
هيچ وقت نشناختي
ميشه Rain رو برام بزني ؟ مثل قديما
گيتارو مي گيرم دستمو شروع ميکنم به خوندن
Listen To The Pouring Rain Listen To it Pour
قبل از اينکه آهنگ به انتها برسه خوابش برده ، خوابي عميق و طولاني !


چند سال پيش - دانشکده

رو نيمکت حياط دانشکده نشستم درست زير دوربين مدار بسته و دارم موزيک گوش ميدم ، سر ظهره و هوا گرم ، رو نيمکت روبه روايم سه تا دختر ترم اولي نشستن و جلوشون دو تا ديگه مانتو رو دادن بالا و چهار زانو کف زمين پهن شدن ! نمي تونم جلوي لبخند تمسخر آميزي رو که گوشه لبم در حال شکل گرفتنه بگيرم ، ترم اولي هاي پسر نديده ، براي جلب توجه چه کارا که نمیکنن دور همي ميز گرد تشکيل دادن و مشغول خوندنن آهنگ نمي دونم چي با صداي بلندن! صداي موزيک تو گوشم انقده بلنده که هيچ صداي ديگه اي راه ورود پيدا نمي کنه ، همچنان تو بحرشونم که دو تا دختري که تا حالا نديدمشون جلوم ظاهر ميشن و يکي شون قبل نشستن به نيمکت اشاره ميکنه و چيزي ميگه ، از طريق لب خوني حدس ميزنم که بايد "اينجا جاي کسيه باشه!" سرمو به علامت نفي تکون ميدم و ميشينن ، هنوز چند دقيقه اي نگذشته که شارژ Mp3 Player ام تموم ميشه ، پا قدمتون رو! گوشي شون رو در آوردن و مشغول بلوتوث بازين ، يکي شون رو ميکنه به رفيقشو و ميگه شماره جديدمو بهت دادم، خطم عوض شده ، رفيقشم با صدايي متعجب ميگه جدا نه ، خب پس يادداشت کن ، 0912...  آره جون عمتون ، ديالوگ نخ نما شده ي هميشگي ! يه نگاه به ساعتم ميندازم 10 دقيقه به 2 ،  تا کلاس بعديم دو ساعت مونده ، کلاس ساعت 2 ام قرار نيست تشکيل بشه ، استاد گشادش بعد گذشت دو هفته از حذف اضافه هنوز خودشو نشون نداده! دمش گرم! منتظر پارسام که برگرده وکاري کنم قيد کلاس بعدي رو بزنه تا جيم شيم ، يه ربع پيش رفته سيگار بکشه و بياد ، معلوم نيست باز کي رو ديده و چسبش شده! مشغول اين پا اون پا کردنم که يکي از حراستي ها  به سمتم مياد !

شما با هم نسبتي دارين؟
نه!
پس بفرماييد يه جاي ديگه بشينيد
کجا بشينم؟
تنها نيمکت تقريبا خالي حياط رو که سمت ديگه است نشون ميده
اون سمت که آفتابه -
اين همه آدم تو آفتاب نشستن يکي هم شما
اين همه آدم شايد بخوان خودشون رو بندازن تو چاه ، ماهم بايد تبعيت کنيم؟
کارت دانشجويي تو ببينم!
يادم رفته نياوردم
اسم ، شماره دانشجويي !
شمارمو که حفظ نيستم ، اسمم ( طبق معمول يه من در آوردي ميندازم)
اصلا چه گيري دادي به ما ، اولا من اول اين جا نشسته بودم ، اينا اومدن پيش من اگه قراره کسي بلند شه اينان دوما تو بغلم که ننشستن کلي بينمون فاصله است!
تشريف بياريد حراست
واسه چي؟
مي خوام اسمتونو چک کنم
(د، بيا، الانه که گندش در بياد )همين موقع است که سر و کله فرشته نجات پيدا ميشه !
کجايي بابا ، استاد رفت سر کلاسا، بجنب بازم راه نميده ها ! آقا بعد کلاس خودم ميارمش حراست!
خلاصه پارسا با زبون بازي هاش يارو رو خر ميکنه و خلاص !

انگاري خوشت ميادا بري کميته انضباطي ، اون سري ديدن کاپيتان فوتبالي ،جام آوردي واسه دانشگاه ، گفتن بي خيال ، ديگه از اون خبرها نييستا ، اگه نرسيده بودم بازرفته بودي تو بلک ليست!
جمع کن بابا ، هيچ گهي هم نمي تونست بخوره
حالا از ما گفتن
حالا چرا داريم ميريم بالا ، نکنه جدي استاد اومده؟!
نه بابا آمار يکي روگرفتم رفته کلاس 302 ، بريم تو کارش!
بي خيال شو حال ندارم ، کجش کن بريم خونه ، خار اين دانشگاه رو ... !
ببين بايد ببينيش! ترم اوليه ، از اوناست که سرش دعواست ! اين ترم اولي ها رو که ميشناسي ، دير بجنبي پريدن!
من ميرم خونه ، تو هم برو پرشو بچين تا نپره
بابا کلاسشون تيکه بازاره ، تنهايي روم نميشه برم تو ،استاده تازه رفته تو، اين تن بميره
خب بابا ، خيس نکن ، گفتي کلاس چند؟!

آروم ميکوبم به در و وارد ميشم ،سرمو ميندازم پايين و دنبال صندلي ميگردم که بشينم
کجا ؟!
ببخشيد يکم دير اومديم! حراست بهمون گير داد!
با من کلاس دارين؟!
بله!
مطمئني؟
آره
تا حالا شما رو نديدم!
(اي پارسا بر پدرت ، طرف از اون گيراست) هميشه ته ميشستيم ، لابد دقت نکردين
عجب! مطمئني کلاس تنظيم خانواده رو با دخترها ميشيني؟! (کلاس از خنده منفجر ميشه!)
چي؟! ( خودمو ميزنم به خنگي و يه نگاهي به شماره کلاس ميندازم ، بعد طوري که انگار تعجب کردم ميگم)
302؟! اي بابا ، شرمنده طبقه رو اشتباهي اومدیم!
آها ، اين طور که معلومه استادتم نمشناسي!
راستشو بخواين ، عادت ندارم رو چهره استاداي خانم زياد دقيق شم! اکثرا حضورم تو اين کلاسا صوتيه تا تصويري!
چه پسره با حجب و حيايي ، کاملا از چهرتون پيداست! خب اگه اجازه بدين ما به کارمون برسيم!
بازم ببخشيد
در حال بستن درم که يک آن نگام با نگاش تلاقي ميکنه ، قبل از اينکه در بسته شه برق چشاش منو گرفته! اين اولين باري بود که پارميدا رو ديدم!

(پارمیدا دو سال بعد قید دانشگاه رو زد و رفت فیلیپین تا دندونپزشکی بخونه)

چند ساعت پيش - کافي شاپ

پشت ميز نشستم و سيگار گوشه لبم ، از لابه لاي بخار قهوه سعي مي کنم صورت دختري رو که ميز کناري نشسته بکشم ، يکي صدام مي کنه!  با شنيدن اسم خودم به طرف صدا بر مي گردم
پارميدا؟!
با تعجب بلند ميشم ، قبل از اينکه فرصت کنم چيز ديگه اي بگم پريده تو بغلم!
کي برگشتي؟ بي خبر؟!
ديشب رسيدم ، مي خواستم سورپرايزت کنم!
چقدر عوض شدي ، فيليپين بهت ساخته ها
خودتو چرا نمي گي ، موهاشو! بالاخره کوتاه کرديا!
جريان داره حالا، بشين!
رفتم مغازه بابک گفت اينجايي
آره ، بيکاريا اينجام
(يه نيم نگاه سمت کاغذ ميندازه) هنوز يادگاري که ازم کشيدي رو دارما
خوبه!
چيکارا ميکني هنوز کارت درست نشده
نه بابا ، تا کي هستي؟
زياد نميمونم ، فوقش يه هفته، دلم ميخواد بريم جاي هميشگي ، مياي؟

بريم!





Listen to the pouring rain Listen to it pour,
And with every drop of rain You know I love you more

Let it rain all night long, Let my love for you go strong,
As long as we're together Who cares about the weather?

Listen to the falling rain, Listen to it fall,
And with every drop of rain, I can hear you call,

Call my name right out loud, I can here above the clouds
And I'm here among the puddles, You and I together huddle.

Listen to the falling rain, Listen to it fall.

It's raining, It's pouring, The old man is snoring,
Went to bad And bumped his head, He couldn't get up in the morning

Listen to the falling rain, listen to the rain

 لینک دانلود Rain -Jose Feliciano





ز پس شيشه عينک استاد, سرزنش وار به من مي نگرد
گويا از دل و از ديده ي من ميخواند, کوچه ها در دل من مي گذرد
مي کند مطلب خود را دنبال, بچه ها عشق گناه است گناه
واي اگردر دل نو خواسته اي , شکر عشق برويد ناگاه
مبصر امروز چو اسمم  را خواند,بي جهت داد کشيدم غايب
دوستانم همگي خنديدند, که جنون گشته به طفلک غالب
ليک آنها که نمي دانستند ,که من آنجايم و دل جاي دگر
دل آنهاست پي درس و کتاب ,دل من در پي دلدار دگر

The Simpsons


ملاک شما برای انتخاب و دیدن فیلم چیه؟ خیلی ها هر چی که دسشون می رسه نگاه میکنن ، خیلی هام دنبال کارگردان و بازیگرهای خاص میگردن وریسک دیدن ناشناخته ها رو به خودشون نمیدن ، بعضی هام میگردن دنبال فیلم های کاور خوشگل دار و هر فیلمی کاورش خوشگل تر بود رو انتخاب می کنن ، دیدن تریلر وشنیدن تعریف از این و اون هم یه عامل دیگه است واسه انتخاب ، اما بعضی وقت ها است که حتما باید یکی پیدا شه تا مجبورت کنه  فیلم یا سریالی خاصی رو نیگاه کنی !انیمیشن  The Simpsons از اون دسته سریال ها بود که هیچ وقت علاقه ای برای دیدنش در من ایجاد نشد ، سالها پیش جسته و گریخته چند اپیزودی ازش رو تو ماهواره دیده بودم ولی نمیدونم ظاهر زردرنگ و بی ریخت شخصیت ها یا شایدم انیمیشن بودنش مانع جذبم شده بود ، تا همین چند هفته پیش که دوستی بزور این انیمیشن و The Flint Stones رو بخوردم داد! تجربه موفق انیمیشن دفترچه مرگ و خلاء بودن سریال خوب باعث شد تادیدن همزمان سیمسون ها و عصر حجر رو شروع کنم و با لذتی جدید روبه رو شم! هر چند سیزن 1 The Simpsons ساخت 1989 است ولی اثری از کهنگی و تارخ گذشتگی برای بیننده امرورزی درش دیده نمیشه! دونستن همین نکته که سیزن 22 سریال هم چنان در حال پخشه برای درک جذابیت و پرطرفدار بودن سریال کافیه! ماجراهاي اين مجموعه، در شهري به نام اسپرينگ ‌فيلد اتفاق مي‌افته، بيشتر شهروندان اسپرينگ‌ فيلد زردرنگ هستند و همگي آنها تنها 4 انگشت در هر دستشان دارند ،سريال انيميشن سيمپسون ها اولين بار در فاصله بين 17 دسامبر 1989 تا 13 مي 1990 روي آنتن رفت و با برنامه ويژه کريسمس به نام Simpsons Roasting on an Open Fire آغاز شد ، سيمپسون ها جوایز متعددي را از زمان شروع پخش کسب کرده است که در ميان آن ها مي توان به 25 جايزه Emmy و بيست و شش Annie award اشاره کرد. مجله Time در سال 1999 آن را بهترين سريال تلويزيوني قرن بيستم معرفي کرد،اين سريال طولاني ترين سريال تاريخ است!


خلاصه داستان:

خلاصه اي در کار نيست سيمپسون ها به صورت قسمت هاي مجزا و معمولا بدون دنباله ارائه مي شود ،اما به طور کلي موضوع آن درباره خانواده اي آمريکايي از طبقه کارگر است که سعي ميکند نماينده طيف وسيعي از جامعه آمريکا باشد. 

افراد اين خانواده عبارتند از :


هومر ( Homer ) :

هومر پدر خانواده‌است. 44 سال سن، سری طاس و وزنی نزديک به 100 کيلوگرم دارد. شخصیت هومر که در عین بد دهن بودن، شکم چرانی، تنبلی، عصبی بودن، بی کفایتی، بد ترکیبی، مسئولیت ناپذیری و نادیده انگاری، به شدت وابسته به خانواده است، دوست داشتنی از آب درآمده و به یکی از اصلی ترین شخصیت های تاریخ معاصر آمریکا تبدیل شده است.  او به همراه همسرش مارج سه فرزند دارد که به ترتیب بارت ، لیزا و مگی هستند. هومر در يک نيروگاه اتمي کار مي‌کند. بسيار به بطري‌هاي آب‌جوي مارک داف و کيک‌هاي دونات علاقه دارد و هيچ گاه، حتي در شرايط بد، خوردن چيزهاي مورد علاقه اش را قطع نمي‌کند. عصبانیت های هومر در مقابل بعضي کارهاي پسرش بارت از موارد جالب توجه سریال است. با مارج همسرش بسيار مهربان هست و هيچگاه محبتش را از او دريغ نمي‌کند، مورد حسادت مهم زندگی او، همسایه اش فلندرز است که نقطه عکس او بشمار میاید؛ فردی وظیفه شناس، متوجه زندگی و نسبتاً مرفه . در یکی از اپيزودها علت کم هوش بودن او به خاطر وجود يک عدد مداد شمعي که از شش سالگي در مغز او مانده بیان می شود!گرچه خانواده در ضمیرشان او را باعث عقب ماندگی می دانند اما همیشه همراه و پشتیبان او هستند. یکی از نکات عطف سریال صداپیشگان آن است ، صدا پیشه ی هومر Dan Castellaneta  برای اجرای این صدا بارها نامزد دریافت جوایز مختلف شده  ،  ، واژه D"oh او از سال 2001 در لغت نامه آکسفورد ۲۰۰۱ وارد شده! هومر در رای گیری برنامه های تلویزیونی شبکه ۴ آمریکا به عنوان  برترین شخصیت تمام دوران ها برگزیده شده است!


مارج (Marge) :

مارج همسر هومر است. زني در نگاه اول با موهايي عجيب  که انگار جبران موهاي نداشته هومر و همچنين نماد عقل او ست! اغلب اوقات او به خانه داري و نگهداري از بچه ها مي گذرد، در فهرست مادران نمونه آمريکايي در تلويزيون، او به عنوان يک الگو در بالاي جدول جاي گرفته است. Julie Kavner نيز براي اجراي صداي اين شخصيت چندين بار برنده جوايز مختلف شده است.


بارت  (Bart) :

بارت ده ساله پسری شرور و دوست داشتنی  که بعد از پدرش با مزه ترين عضو خانواده است ،  صداي او توسط Nancy Cartwright ادا مي شود که مطابق معمول تمام دنيا از يک زن براي ايفاي نقش پسر بچه استفاده می شود، او تک پسر خانواده است و مردم آزار است ، مايکل جکسون که يکي از طرفداران بارت بوده، ترانه Do teh Bartman را بخاطر او نوشت که تبديل به يکي از پر طرفدارترين ترانه هاي دهه 90 شد. مجله Time، بارت را يکي از 100 چهره مهم دنيا در قرن بيستم معرفی کرده! وي اولين شخصيت از سيمپسون‌ها بود که مت گرونينگ خلق کرد. ليسا همواره به نوعي در رقابت با بارت بسر برده و گاها تلاش مي کند ثابت کند کودني بارت از يک همستر هم بيشتر است! با اين حال حس خانواده دوستي بارت همواره همراه اوست و به مانند يک برادر متعصب، اکثرا از خواهرش حمايت مي کند. بارت از آن دسته نوجواناني ست که نظيرشان را در همه کشورها مي بينيم ، فراري از درس و مدرسه و اگر هم مدرسه مي روند، ادامه روند بازيگوشي هايشان است براي تفريحي متفاوت!


ليزا (Lisa) :

لیزا 8 ساله ، فرزند دوم خانواده‌  و شاگرد ممتاز است. براي همين هميشه از طرف همکلاسي‌هايِ ديگر مورد اذيت قرار مي‌گيرد. ليزا دوست واقعي ندارد و به همين خاطر خود را هميشه تنها احساس مي‌کند.تنها دوستي که ليزا در قسمت‌هاي مياني پيدا مي‌کند يک نوازنده ساکسيفون است که بعدها مي‌ميرد و ساکسيفونش را براي ليزا به جاي مي‌گذارد.ليزا کودکی باهوش و مطالعه گري اساسي ست (در تيتراژ ابتدايي هم مي بينيم که روي دوچرخه اي نشسته که در سبدش پر است از کتاب هاي رنگ و وارنگ) که به هنر نوازندگي جاز (ساکسيفون) و خوانندگي نيز توجه دارد! انساني با قدرت منطق بالا که در هر کاري خوب و بدش را در نظر مي گيرد و البته در مورد رفتار ديگران بسيار نظر مي دهد و از جنبه روانشناسي، فلسفي و علمي مسائل را مورد تحليل قرار مي دهد. روح حساسي دارد و اغلب دچار افسردگي است با اين حال در مسائلي مثل ديدن کارتون هاي خنده دار و بي محتوا مثل Itchy and Scratchy که يادآور همان تام و جري خودمان هستند با پدر و برادرش شريک شده و برايش آموزه هاي بد اين گونه نمايش ها اهميتي ندارد! بعدها گياهخوار شده و به بوداگری مي‌پردازد. بخاطر سخنان روانشناسانه و حيوان دوستانه او، برخي قسمت ها که در آن نقش اصلي را به عهده داشته برنده جوايزي از سوي موسسات مختلف شده است.


 مگی(Maggie) :

مگی کوچک‌ترين عضو و نوزاد خانواده ‌است. پستانکي در دهان دارد که به ندرت از آن جدا مي شود و عکس او در جاي جاي خانه  به چشم مي خورد. او تنها عضوي ست که قادر به سخن گفتن نيست و بنابراين کمتر جلوه مي کند. او با وجود سن کمش در حرکاتي، در نبوغ، مشابه ليسا به نظر مي رسد .


سريال سيمپسون ها معلق در زمان است ، شخصيت هايش مسن نمي شوند و تنها در قسمت هايي به صورت فلش بک يا فوروارد از گذشته و آينده اشان صحنه هايي مي بينيم، تيتراژ شروع هر قسمت با قسمت ديگر متفاوت است و اين تفاوت هم به دو قسمت باز مي گردد ابتدا شروع آن که با بارت آغاز مي شود، او در حال نوشتن جمله ای روی تخته سبز کلاس است که معلم به عنوان جریمه برایش در نظر گرفته ،مي نويسد، جملاتی نظیر من نمي توانم انسان هاي مرده را ببينم يا من زنان برهنه را نقاشي نمي کنم و ... و انتهای آن که صحنه اي است که همه افراد خانواده به منزل مي رسند و مي خواهند روي کاناپه بنشينند و سريال سيمپسون ها را ببينند که هر بار با يک حادثه خاتمه مي يابد.  تيتراژ شروع سريال گوياي درونيات هر عضو خانواده است ، بارت که در حال انجام جريمه مدرسه اش است و پس از به صدا در آمدن زنگ به سرعت و با اسکيت خود به سرعت به سوي خانه مي شتابد ، اما در سر راه حواسش به هر تفريح و سر گرمي نيز هست و از آزار مردم نيز غفلت نمي کند! هومر در حال کار در کارخانه با خوردن زنگ تعطيلي به ناگاه کار را نصفه و نیمه ول کرده و به سوی خانه می دود ،  لیزا که در گروه کر مدرسه در حال زدن سازی مخالف با ديگران است، چرا که عظيم مي انديشد و سبک سري و کوته بيني سايرين را ندارد و همين همرنگ جماعت نشدنش باعث طرد او از سوی سايرين مي شود ،  مارج هم در حال خريد است و گم کردن مگی نشان ازحواس پرتي هاي جزئي او دارد ، با اين حال او درحال تامين نيازهاي خانواده است.

نمره Imdb به سریال : 9/2 از 10
اپیزودهای پخش شده : 441  
زمان هر اپیزود : 22 دقیقه

دیالوگ نمونه :

بارت : میشه یه آب جو بخورم؟
هومر : به شرطی که وارداتی نباشه ها (گرون)
مارج : هووووومر!
هومر : بالاخره باید یه محدودیت هایی رو هم واسه بچه گذاشت!

اگه فرصت کردید این سریال رو از دست ندید تا شما هم با لذت این شبهای من بیشتر آشنا بشید!

The Girl Interrupted

نام فيلم : دختر از هم گسيخته (The Girl Interrupted)
کارگردان : جيمز منگلد (James Mangold)
بازيگران : وينونا را (Winona Ryder)  آنجلينا جولي (Angelina Jolie)
محصول : 1999 آلمان - امريكا
زمان فيلم : 127 دقيقه
جوايز : اسکار نقش مکمل زن (آنجلينا جولي) گلدن گلاب نقش مکمل زن (آنجلينا جولي)


خلاصه داستان فيلم :

سوزانا (وينونا رايدر) بعد از تمام کردن دوران دبيرستان در اواخر سال 1960 دچار افسردگي شده و به همين علت دست به خودکشي ميزند ، خودکشي ناموفق او باعث فرستادن او به يک موسسه نگهداري از بيماران رواني توسط  والدينش مي شود. در اين موسسه دختران زيادي با مشکلات گوناگون بستري هستند. ليزا (آنجلينا جولي) جامعه ستيز است  ، ديزي  دختري است که مورد سوء استفاده جنسي قرار گرفته ، پلي قرباني آتش سوزي است ، جورجينا دروغ پرداز و ... سوزانا به مرور با آنها آشنا شده ودر نهايت تصميم ميگيره با ليزا از موسسه فرار کنه ...

(فيلم بر اساس کتاب Girl Interrupted نوشته Susanna Kaysen که 18 ماه در آسايشگاه رواني بستري بوده ساخته شده )


تا حالا تو زندگيت سر در گم شدي؟
يا زماني که پول احتياج داري دزدي کردي؟
يا گمون کردي وقتي راه ميري مسيرت هم حرکت ميکنه تا وقتي که بشيني؟

فيلم با اين ديالوگ سوزانا (ويونا رايدر) و در حالي که ترانه Bookends  ازP.Simon رو ميشنويم آغازميشه  

Time it was, and what a time it was, it was
A time of innocence, a time of confidences
Long ago, it must be, I have a photograph
Preserve your memories; they're all that's left you


داستان فيلم دختر از هم گسيخته با فلش بکي که مربوط به خودکشي سوزانا است  آغاز ميشه ، جايي که سوزانا يه بسته آسپرين رو با يه بطري وودکا سر کشيده و حالا دکترها در حال برگردوندن او به زندگي ان ، بلافاصله بعد اين سکانس فيلم ما رو به اتاقي ميبره که دکتري روانشناس که دوست پدر سوزانا هم به حساب مياد با گفتگو با سوزانا سعي در واکاوي علت خودکشي اون داره و بعد يه سري سوال و شنيدن جوابهاي غيرقانع کننده ضمن مشورت با والدين سوزانا تصميم ميگيرن که اون رو به آسايشگاه رواني بفرستن، سوزانا مخالفت ميکنه و علت خوردن بسته آسپرين رو سر درد عنوان مي کنه ولي عليرغم ميل باطني راهي آسايشگاه ميشه ..

سوزانا وارد آسايشگاه ميشه و والري (سرپرستار آسايشگاه) به استقبالش مياد و او رو با محيط اطراف آشنا ميکنه ، از اين جا به بعد قسمت عمده اي از فيلم صرف معرفي ساير بيماران آسايشگاه  وتلاش سوزانا مبني بر ايجاد ارتباطي دوستانه با اونها ميشه ، اولين کاراکتري که باهاش آشنا ميشيم جورجينا هم اتاقي سوزانا است که تقريبا عاقل تر از بقيه به نظر مياد و علت حضورش در آسايشگاه تا آخر فيلم براي بيننده نا معلومه ، خودش علت حضورش رو در جواب سوال سوزانا دروغ پردازي مي دونه ، کاراکتر بعدي پلي دختريه که به خاطر يه توله سگ خود سوزي کرده ، ديزي دختري است که معشوقه پدرشه و کاراکتر آخري که باهاش آشنا ميشيم ليزا شخصيتي جامعه ستيز و طغيان گراست .

صحنه ي ورود ليزا مخاطب را کاملا ياد صحنه ي  ورود جک نيکلسون در فيلم ديوانه از قفس پريد مي اندازه ، جايي که ليزا که چندي پيش از آسايشگاه فرار کرده توسط پليس دستگير شده و دست بسته به آسايشگاه بر گردانده مي شه و بعد از ورود و با ديدن سوزانا در اتاق جورجينا و عدم حضور جيمي متوجه خود کشي او شده و به سوزانا حمله ور ميشه! (جيمي دوست صميمي ليزا بوده که بعد فرار دو هفته اي او افسرده شده و دست به خود کشي ميزند)


رويارويي بعدي سوزانا و ليزا وقتي است که ليزا آرام شده و از در دوستي با سوزانا وارد مي شه، در اين سکانس ليزا در اتاق نشيمن مشغول گفتگو با سوزانا است و همزمان دود سيگارش را مستقيما به صورت زن مسني که کنارش نشسته مي فرسته و زن بدون هيچ عکس العملي همچنان به نقطه اي نامعلوم خيره مانده، بعد از رفتن ليزا، سوزانا همين حرکت را تکرار کرده و با عکس العمل شديد زن مواجه مي شه ، از همين سکانس و سکانس ابتدايي ورود ليزا بعد از دستگيري و بازگشت به آسايشگاه و درجواب سوالي که کي دلش برام تنگ شده و نشنيدن جواب و نگاه معني دار دخترها به هم به عدم محبوبيت و منفوريتش پي ميبريم


يک سال از حضور سوزانا در آسايشگاه گذشته و دراين بين ديزي مرخص شده و به خانه اي که پدرش براي او خريده نقل مکان کرده ، توبي دوست پسر سوزانا که براي نرفتن به جنگ قصد فرار به کانادا رو داره  سعي مي کنه تا به او بقبولانه که عاقله و نيازي به موندن در آسايشگاه  کنار اين ديوانگان رو نداره ،سوزانا که بعد اين مدت دلبستگي خاصي تسبت به دوستانش پيدا کرده در جواب ميگه ، اگه اونا ديوونن پس منم هستم و توبي رو پس مي زنه


يکي از سکانس هاي جالب فيلم زماني است که دوست پسر سوزانا وارد آسايشگاه  شده و در اتاق وي مشغول معاشقه اند که ساير دخترها از لای در سعي در مکاشفه عملیات دارند! پلي  که به خاطر صورت سوخته و ظاهر نخراشيده خود تاکنون تجربه اي از چنين لذاتي ندارد بعد از ديدن اين صحنه دچار ضربه روحي شده و اقدام به خود زني مي کند که  با مداخله پرستاران به  اتاقي مخصوص برده و حبس مي شود ، سوزانا که از علاقه وافر پلي به موسيقي آگاه است شب هنگام و در حالي که هنوز صداي گريه پلي قطع نشده به همراه ليزا مخفيانه وارد اتاق موسيقي شده و با برداشتن گيتار خود را پشت در اتاقي که پلي در آن محبوس است رسانده و شروع به خواندن ميکنه ،پلي با شنيدن آهنگ بالاخره آروم ميشه اما با سر و صداي ايجاد شده جان پرستار شيفت شب سر ميرسه و ..

تا اين جا قسمت عمده فيلم در آسايشگاه ميگذره و غير از چند فلاش بک چند ثانيه اي چيزي از گذشته سوزانا نمي بينيم ، در فلاش بک ها مي فهميم سوزانا با پدر دوست خود رابطه داشته ، بي قيدي  او به حدي است که حتي با جان پرستار شيفت شب نيز همخواب شده و باعث انتقال او به بخشي ديگر ميشود،به مرور زمان رابطه محکمي بين سوزانا وليزا شکل گرفته و آن دو تصميم به فرار از آسايشگاه و رفتن به فلوريدا مي گيرند ، اين دو موفق به فرار شده و براي گرفتن پول پيش ديزي ميرن و تصميم ميگيرن شب رو پيش اون بمونن ، ديزي که دختري گوشه گير و انزوا طلبه ابتدا اونها رو رد ميکنه ولي بالاخره راضي ميشه که يه شب بهشون پناه بده


ليزا که هميشه ديزي رو به خاطر داشتن رابطه با پدرش مسخره ميکرده اين بار هم شروع به متلک گفتن مي کنه ، ديزي در جواب ميگه تو فقط حسودي مي کني ، بخاطر اينکه من بهتر شدم ، بخاطر اينکه من مرخص شدم ، بخاطر اينکه من يه شانس ديگه تو زندگي دارم و ليزا ميگه که اونها تو رو بخاطر اينکه بهتر شدي مرخص نکردن، اونها فقط تو رو ولت کردن ، به اين ميگي زندگي؟ پول بابايي رو بگيري و باهاش عروسک بخري ،  جوجه بخري بخوري ومثل اسب چاق بشي ، شب بابايي بياد پستونکشو بذاره دهنت و بخوري ، همه ميدونن که اون چيکار ميکنه ، همه ميدونن که اون دوست داره با تو حال کنه ، چيزي که اونها نمي دونن اينه که تو هم دوست داري  ، بعد ديالوگ رد و بدل شده ديزي به اتاقش ميره و خودشو حلق آويز مي کنه 


صبح روز بعد سوزانا با ديدن جسد ديزي ، ليزا روعامل تحريک و مرگ اون ميدونه و به پليس خبر ميده ، ليزا هم بعد بگو مگو با سوزانا و دزدين پول هاي ديزي فرار ميکنه ، سوزانا به آسايشگاه برمي گرده ، و تلاش ميکنه اين بار با درمان شدن و نه با فرار به جامعه برگرده ... در سکانس پایانی فیلم  سوزانا درست سوار همون تاکسی ای شده که باهاش به آسایشگاه اومده ودر حال برگشت به خونه است و برای سومین بار ترانه Down Town از Petula Clark رو می شنویم که می چسبه به تیتراژ و ...

شخصيت سوزانا در این فیلم بسيارعالي پرداخت شده ولي عدم پرداخت دقيق به ساير کاراکترها  باعث يک بعدي شدن فيلم شده و محدود بودن لوکيشن ها با توجه به زمان طولاني فيلم (127 دقيقه) تا حدودی باعث خستگي میشه ، هر چند بازي فوق العاده بازيگران اين ضعف رو می پوشونه ، Imdb به فیلم نمره 7/5 از 10 رو داده و فیلم واقعا ارزش دیدن رو داره ، ضمنا دو بازيگر اصلي اين فيلم هر دو به خاطر فيلم نامزد جايزه اسکار شدند که آنجلينا موفق شد اولين و آخرين اسکارش رو بخاطر اين فيلم کسب کنه ، وينونا رايدر هم که پيش از اين به خاطر بازي در فيلمهاي زنان کوچک و سالهاي بي گناهي دو بار نامزد جايزه اسکار بوده و نیازی به تعریف نداره . (این فیلم زیبا رو از دست ندین)

(دیشب که این فیلم رو برای دومین بار می دیدم با شنیدن آهنگ Down Town  یاد لاست افتادم ،چند سال پیش که دیدم هنوز لاست ساخته نشده بود و دیشب با شنیدن مجدد این آهنگ جای خالی لاست رو بیشتر حس کردم! این ترانه همون آهنگیه که در اپیزود 1 سیزن 3 جولیت مشغول گوش دادنه ، لینک دانلود این ترانه و تمام ترانه های سریال لاست رو به خاطر طولانی شدن این پست ، زیر همین پست میذارم! تا اگه مایل بودین دانلود کنید)

( لينک دانلود Sound Track هاي فيلم )

Lost Sound Tracks


با شنیدن Down Town  فیلم دختر از هم گسیخته یاد لاست افتادم ، این ترانه همون آهنگیه که جولیت اپیزود 1 سیزن 3 تو کتابخونه در حال گوش دادنه ،تو لاست به بهانه های مختلف آهنگ های زیادی رو شنیدیم ، مثل همین آهنگd که جولیت گوش میداد ، یا آهنگی که دزموند تو دریچه گوش میکرد ،  آهنگ گروه Drive Shift چارلی ، آهنگ هوگو تو ماشین  ، نیک در کلاب و حتی آهنگ هایی که زمزمه میشد توسط کاراکترها و ...

لینک دانلود تمامی آهنگ های سریال لاست :

اپیزود یک فصل دو رو به هیچ وجه از دست ندین ، آهنگی که عشق من دزموند باهاش وارد سریال میشه!

فصل اول
اپيزود 3: صحنه‌هاي آخر اپيزود 
Joe Purdy- Wash Away /Reprise

اپيزود 3: اني و ري در حال رانندگي به طرف ايستگاه قطار
Patsy Cline- If You've Got Leaving on Your Mind

اپيزود 6: صحنه‌هايي از آتش كنار ساحل
Willie Nelson- Are You Sure

اپيزود 7: آهنگي كه چارلي و گروهش (Drive Shaft) اجرا مي‌كنن
Drive Shaft- You All Everybody

اپيزود 8: صحنه‌هاي آخر اپيزود
Blind Boys of Alabama- I Shall Not Walk Alone

اپيزود 14: صحنه‌هاي آخر اپيزود 
Otis Redding-These Arms of Mine

اپيزود 17: : صحنه‌هاي آخر اپيزود 
Damien Rice- Delicate

اپيزود 21: آواز خواندن هارلي براي نوزاد كلر
James Brown- I Got You / I Feel Good

اپيزود 24: آواز خواندن ساير در داخل قايق
Bob Marley- Redemption Song

فصل دوم

اپيزود 1: داخل دريچه،
Mama Cass Elliot- Make Your Own Kind of Music

اپيزود 4: هارلي و رز در حال انبار كردن خوراكي‌ها
The Drifters- Up on the Roof

اپيزود 4: هارلي جلوي خانه صاحب‌كارش
Billy Joel- Easy Money


اپيزود 4: هارلي در فكر و خيال
The Uniques- My Conversation

اپيزود 6: شانون در حال باز كردن نامه‌ي پذيرش دانشگاه
Dave Matthews Band- Stay / Wasting Time

اپيزود 8: آنا لوسيا داخل بار
Staind- Outside

اپيزود 9: كيت در رستوران و خداحافظي با مادرش
Skeeter Davis- The End of the World

اپيزود 9: كيت در كنار ساير
Patsy Cline- Walking After Midnight

اپيزود 10: آواز خواندن چارلي در حال ماهيگيري در كنار جين
The Kinks- He's Evil

اپيزود 13: هارلي و سعيد در حال وررفتن با بيسيم
Glenn Miller- Moonlight Serenade

اپيزود 15: كلر بالاي سر نوزادش
Perry Como- Catch a falling star

اپيزود 16: وضع حمل کلیر شپرد
The Seeds- Pushin' Too Hard

اپيزود 17: لاك روي دوچرخه داخل دريچه
Les McCann e Eddie Harris- Compared To What

اپيزود 19: صحنه‌هاي آخر فيلم
Otis Redding- These Arms of Mine

اپيزود 20: پدر جك و آنا لوسيا در حال رانندگي
Patsy Cline- Walking After Midnight

اپيزود 20: پدر جك و آنا لوسيا داخل بار
Kasey Chambers- The Hard Way

اپيزود 22: دادن صبحانه به بن
The Seeds- Pushin' Too Hard

فصل سوم

اپيزود 1: اولين صحنه - ملاقات با جوليت
Petula Clark- Downtown


اپيزود 1: جك در حال تماشاي سارا
Glenn Miller- Moonlight Serenade

اپيزود 5: مراسم سوزاندن جسد كالين
Brenda Lee- I Wonder

اپيزود 6: كيت در هتل و در حال پرو لباس عروس
Ann Margret- Slowly

اپيزود 8: دزموند در حال بستن گره كراوات
Sarah McLachlan- Building a Mystery

اپيزود 8: پخش آهنگ از Jukebox:
Mama Cass Elliot- Make Your Own Kind of Music

اپيزود8: چارلي در حال آواز خواندن
Oasis- Wonderwall

اپيزود 10: بچگی هارلي
Three Dog Night- Shambala

اپيزود 14: نيكي در حال فكر كردن به گذشته
Wrecks N Effect- Rump Shaker

اپيزود 15: بكسل كردن ماشين كيت
Patsy Cline- Walking After Midnight

اپيزود 16: جوليت در حال فكر كردن به گذشته
Petula Clark- Downtown

اپيزود 20: بن و پدرش داخل فولكس واگن
Three Dog Night- Shambala

اپيزود23: جك داخل اتومبيل جيپ خودش
Nirvana- Scentless Aprentice

فصل چهارم

اپيزود 9: هارلي در حال تماشاي فيلم
Olivia Newton John- Xanadu

اپيزود 11: هارلي در حال تماشاي فيلم
Buddy Holly- Everyday

اپيزود  14: جك داخل اتومبيل جيپ خودش
The Pixies- Gouge Away

فصل پنجم

اپيزود 2: هارلي در حال خريد لباس نو
Cheap Trick- Dream Police

شهر بازی


یه چند وقتی بود پریسا دور برداشته بود که تو کلاس بهترینم ، لولم رفته بالا ،کلی روش جدید یاد گرفتم  و اینا ... بیا یه دست شطرنج بزنیم که این بار می خوام ماتت کنم! فرصت نمیشد تا بالاخره یه روز پا داد و نشستیم پشت میز مبارزه! قرار شد اگه برد ببرمش شهر بازی ، اگه باخت عروسکشو بده من که شبا پیشم بخوابه ! انصافا پیشرفت چشم گیری کرده بود ولی از شانس بدش من خودم ختم شطرنجم! خلاصه باخت و طبق قرار باید عروسکش رو همخواب ما میکرد که نه تنها این کار رو نکرد بلکه انقدر عشوه و ناز اومد برام که دلم ضعف کرد و قول شهر بازیم ازم گرفت ! از الان دلم واسه دوست پسر آیندش می سوزه ، فسقلی بزرگ بشه از اون آتیش پاره ها میشه !

قرار بود هفته پیش بریم که فرصت نشد ، تا امشب که بالاخره رفتیم شهربازی ، ماشین رو پارک کردم  و رفتیم سمت ورودی که می بینیم چند تا دختر، پسر جلو ورودی دارن با نگهبانی کلنجار میرن ، راه رو بند آورده بودن ، از یکیشون پرسیدم جریان چیه ، گفت هیچی بابا مسخرشو در آوردن ! با زحمت خودمونو از بینشون رد کردیم و داشتیم می رفتیم تو که یارو با لهجه تخماتیکش می پره جلومون!
کجا؟
چی کجا؟!
ورود مجردا ممنوع آقا بفرمایید!
مجرد کیه عمو، نمیبینی بچه رو؟!
یه نیگا به پریسا میندازه وخفه میشه!

صدا یکی از دخترا بلند میشه
حالا اجازه بدین رد شیم دیگه تو رو خدا!
نمیشه خانم !
آخه کجای دنیا رو دیدین نذارن جوونا برن شهر بازی !
ما کاری به جاهای دیگه نداریم ، اینجا واسه ما مسئولیت داره !  
یکی از پسرا که انگار دوست پسرشه عصبی میشه ، رو می کنه به رفقاش و میگه
راست میگه دیگه اینجا با همه جا فرق داره
و میره به سمت نگهبانه و می خواد یه چیزی تو گوشش بگه که نگهبانه گارد میگیره
یعنی چی آقا
شما یه لحظه اجازه بدین ، می خوام یه چیز خصوصی بگم ، شما بیا !
دهنشو میگیره دم گوش یارو و ...
رییییییییییییییییییییییییییدم تو این مملکت ! (داد میزنه)
نگهبانه هلش میده  و بیسیمش رو در میاره ، خر تو خر میشه !

دست پریسا رو میگیرم و دور میشیم ، پریسا صدام می کنه
نیما
چیه؟
چرا آقاهه نمیذاشت اونا بیان تو؟!
هر چی فکر می کنم نمی تونم جوابی برای این سوالش پیدا کنم! واقعا چر تو این خراب شده ، آدم نمی تونه با رفیقش بره شهر بازی ؟!پریسا با چشای گشاد شده بهم زل زده ، دست میکشم رو موهاش که مثل همیشه دم موشی بسته و به جای جواب میگم :
خب ، حالا خانم کوچولو دوست داره از کجا شروع کنیم!





دیشب بالاخره جدیدترین فیلم آنجلینا جولی رو دیدم ، Salt سومین فیلم اکشن آنجلینا به حساب میاد و دیدن آنجلینا تو سکانس های اکشن همیشه وسوسوه انگیزه! داستان فیلم در مورد یه مامور CIA به نام Salt با بازی آنجلینا جولی که درعین بی گناهی متهم به جاسوسی بر علیه کشور میشه ، و برای اثبات بی گناهیش تصمیم میگیره از تمام قابلیت هاش استفاده کنه و ... بلاب بلاب بلاب! کلا بیشتر فیلمهای آنجلینا ارزش هنری نداره و بعد یه مدت اگه از منی که تقریا تمام فیلمهاش رو دیدم بپرسین داستان فلان فیلمش چی بود ، مطمئنا جواب بدرد بخوری دستگیرتون نمیشه و فقط تنها چیزی که یادمه اینه که آنجلینا توش بود البته به جزء 3 تا از فیلماش !

 Original Sin 2001:  قطعا بهترین فیلم آنجلیناست که احتمالا همتون دیدین ، فیلمی که غیر از بازیگرای مطرح و بازی های خوب ، داستان جذاب و گیرایی داره که آدم رو مجذوب می کنه

The Girl Interrupted1 : 2000
دختر از هم گسیخته محبوب ترین فیلم آنجلینا است از نظر من  که غیر از آنجی ، ویونا رایدر دوست داشتنی هم توش بازی میکنه و در ضمن تنها فیلمی که جایزه اسکار رو نصیب آنجی کرده  ( چند شبه شروع کردم فیلمهای آرشیومو دوباره دیدن ، سعی میکنم راجع به بهترین هاش پست برم و معرفی اجمالی کنم تا اگه ندیدین حتما وسوسه بشین تا ببینین، بزودی یه پست واسه این فیلم میرم! )

Gia : 1998 این فیلم یه بیوگرافی در مورد Gia Marie Carangi اولين فوق مدل غربه که مابین سال هاي 1960تا 1986مشغول به کار بود و بر اثر ايدز در گذشت و آنجلینا تقریبا میشه گفت که با این فیلم معروف شد.


(برای دیدن عکس ها در سایز واقعی کلیک کنید!)

به نظر من این 3 تا بهترین فیلم های آنجلیناست هر چند Wanted و Changeling هم بد نبودن اما باقی فیلمهاش حتی ارزش 1 بار دیدنم نداره! با تمام این حرفها من همچنان آنجلینا بازم و تمام فیلمهاش رو نگاه میکنم و دوستش دارم !  هیچ وقت نفهمیدم علاقه من به آنجلینا به خاطر شباهت خیلی زیادش با ارغوان یا برعکس علاقم به ارغوان بابت شباهتش با آنجلینا بود! یه چیزیه مثل قضیه اول مرغ بود یا تخم مرغ!

BARBIE GIRL


پشت چراغ قرمز گير کرده بودم ، صداي موزيک طبق معمول بلند بود و The Traveller کریس دی برگ رو گوش میکردم ، آروم  رو فرمون ضرب گرفته بودم و باهاش زمزمه می کردم که در باز شد و يه دختر شاسي بلند پريد تو ماشين! بدون هیچ حرفی آينه رو داد پايين شالشو باز کرد ، يه دستي به موهاش کشيد، از کيفش يه رژ لب در آورد، کشيد رو لباش ، برگردوند سر جاش، آينه رو داد بالا ،تکيه داد به صندلي

آخيش ... پختم!
و بالاخره برگشت و بهم نگاه کرد!
چيه ، آدم نديدي؟!
داشتم بر اندازش مي کردم ، خوشگل بود؟ سعي کردم بدون آرايش تصورش کنم!
برو ديگه!
کجا؟
هر جا عشقته!
آره؟
آررره! د برو ديگه سبز شد!

واي اين آهنگه The Last Time I Cried ، من عاشقشم!
هميشه خودت مي پري تو ماشينا يا امروز بازارت کساد بود که به ما افتخار دادی؟!
بازار کدومه!  از اين مدل ماشينا خوشم مياد ، گفتم بشينم ببينم توش چه جوريه!
چه جوريه؟
يه جوريه!
اسمت چيه؟
باربي!

کنترل رو بر ميداره و آهنگ رو بر مي گردونه اول
فول آلبومشه؟
آره ، چند سالته؟
چند مي خوره؟
27؟
وا! چرا فحش ميدي ؟

مي رسيم نزديک ميلاد نور ، مي رم سمت ورودی پارکينگ ، 3 تا ماشين جلومه
جاي خاصي مي ري ، برسونمت !
ازت خوشم اومده ، دوس دارم امشبو با هم باشيم!
مرسي از لطفت
ببين اگه مشکلت جاست ، من مکان دارما ، ميدون کاج ...
نه مشکلم مکان نيست
پس چيه؟
پريودم!
آره؟
آررره!

ابروهاشو ميده بالا و درو باز مي کنه بي سلام اومد ، بي خداحافظي هم داره میره ، قبل از اينکه درو ببنده صداش مي کنم
باربي
بر مي گرده ، سي دي رو ميگيرم طرفش
تقدیم با عشق!
سي دي رو مي گيره ، درو مي بنده ، از کيفش يه تيکه کاغذ در مياره ، شمارشو مينويسه و ميده بهم
واسه وقتي که از پريود در اومدي!
ميرم سمت پارکينگ،برای آخرین بار از تو آينه نگاش ميکنم ، ميره کنار خيابون ، منتظر ماشين!
يه نيگاه به شمارش ميندازم، باربي! مچاله ميکنم و ميندازم دور




ماشين رو پارک مي کنم ،ميرم سمت مغازه
بابک داره مشتري راه ميندازه
به ، راه گم کردي ؟
درگیرم، وقت نمی کنم بیام
گوشيت چرا همش خاموشه؟
حال و حوصله مزاحم ندارم
سيگار داري؟
نه
بریم خیابون هم سیگارو ردیف کنیم ، هم یه قدمی بزنیم؟
بريم!

هنوز چند قدم بيشتر برنداشتيم که از قبول پيشنهادش پشيمون ميشم
نافرم شلوغه ، منم از چیزی که عاصم قدم زدن تو شلوغی!
سيگارو ميگيريم و پک زنان در حال عبوریم ، می رسیم به پل عابر
عتیقه بازاره اینور ، بریم اون سمت؟
بریم!

بالا که می رسیم غیر سی دی و عینک فروش همیشگی که پل رو پاتوق کردن یه دختر، پسره گوشه پل گیتار بدست نشستن و مشغول هم نوازی Sonatino ،  پسره یه جور موقع نت گرفتن رو دسته گیتار خم میشد که انگاری در حال جراحیه ! دخترم که اصلا یه گام دیگه بود!

این شاسکولا دیگه از کجا پیداشون شد! آخه هیچکی نیست بگه اسکولا مخاطب عام چه می فهمه کلاسیک چیه !


پر بیراه هم نمی گفت جمعیت کمی این  بالا رفت و آمد می کرد ولی همون جمعیت کمم توجه زیادی بهشون نمی کرد ،این رو میشد از داخل کیسی که جلوشون باز بود و سر هم پولی که توش بود به 1 تومان هم نمی رسید فهمید ،بدم نمیومد یه نوازندگی خیابونی رو هم امتحان کنم ، کاری که بعد دیدن فیلم Once وسوسم کرده بود !  تجربه نوازندگی و خوندن تو کنسرت زیر زمینی رو داشتم ،یاد قدیما بخیر که با بچه ها می رفتیم یه جا پرت و تا وقتی که آب گیتارمون رو در نمیاوردیم ول کن نبودیم! دوران راکری زود گذشت! خلاصه ویارمون زد بالا !به بابک گفتم یه هفته شامت با من ، برو گیتارشو بگیر دستت ببینم چیکا میکنی جناب مخاطب شناس !

یه هفته شام و ناهارت با من ، خودت پا پیش بذار! می دونستم اینو میگه !
2 تومان گذاشتم دست پسره و گیتارشو گرفتم ، حتی کوکم نبود!
بیخیال بابا خر نشی جدی!
ساعت 9 شب بود و خلوت ، آکورد گرفتم و شروع کردم ، اگه یه روز بری سفر ...

بابک فاصله گرفت و کمی دور شد نظر اولین شنونده جلب شد! در حالی که از پله ها پایین می رفت برگشت و یه نگاه انداخت خندم گرفت ، کنترلش کردم و نذاشتم بره تو صدام ! رسیدم به اوج ترانه جایی که بیشترین تسلط و روش دارم ، اگه یه روزی نوم تو ... گام صدام اونقد بالا بود که کسی بی توجه رد نشه ، اولین دشت!
یه دور کامل رفتم ، دیم فاز داد استارت دور دوم رو زدم که دختره شروع کرد به آرپژ زدن که ایکاش نمی زد!
ریتممو به فاک داد، پشیمون شدم از ادامه و سریع آهنگ رو به اولین نقطه پایانی که میشد رسوندم ، کات!

بهت چی گفتم؟! مخاطب عام پاپ می طلبه نه کلاسیک ! از فردا می برمت جاهای شلوغ تر بزنی!
به شرطی که 6/8 بزنم و تو هم کنار باباکرم برقصی!
اگه یه آشنا میدید ازمون فیلم می گرفت چی؟ سوژه میشدیما!
از این سوژه تر نمیشی نترس ، خب از همین امشب شروع کنیم؟
چی رو؟
شامو دیگه !


پیشنهادی که نمی تونید رد کنید! اگه هنوز فیلم Inception شاهکار جدید کریستوفر نولان رو ندیدین ،دیدنش رو در اولویت برنامه کاریتون قرار بدین!

خلاصه داستان فیلم :

کاب (دی کاپریو) دزدی ماهر است که توانایی استخراج و دزدیدن افکار افراد در خواب را داراست! این توانایی او را تبدیل به آدمی ارزشمند در دنیای جاسوسی می‌کند اما در عین حال از او یک فراری بین‌المللی می‌سازد که به قیمت از دست‌دادن هر آنچه به آن عشق می‌ورزیده تمام می‌شود. حال او فرصتی برای رستگاری می‌یابد؛ اما این بار باید کاری برعکس انجام دهد؛ یعنی او و تیمش نباید ایده یا فکری بدزدند، بلکه باید آن را در ذهن فرد قرار دهند!


Insomnia


صبح يه کار بانکي داشتم که بايد انجام ميدادم و مجبور بودم صبح پاشم! ديشب بي خوابي زده بود به سرم ، از اون بي خوابي هاي آل پاچينويي تو بي خوابي کريستوفر نولان! نمي دونم تا حالا براتون پيش اومده يا نه ، ساعت 3 بود دراز کشيده بودم و خداحافظ گاري کوپر رو ورق مي زدم ، آخراش بود ،ساعت 4 شد و کتاب رو هم تموم کردم ، ولي هنوز اثري از خواب آلودگي در من ديده نميشد! چراغ رو خاموش کردم و سعي کردم با آهنگ لايت بخوابم ! چشامو بستم ، داشتم خودمو گول مي زدم ! امشب قرار نبود بخوابم بلند شدم و نشستم پاي Tv ،همين طور اين کانال اون کانال ميکردم، اين موقع اکثر کانال ها فقط از اونا نشون ميدن! ديگه اين چيزام برام سرگرم کننده نبود ، تصميم گرفتم فيلم ببينم ، هوس فيلم کلاسيک کرده بودم! پدر خوانده رو گذاشتم تو دستگاه و براي نميدونم چند صدمين بار شروع کردم به ديدن!


کم کم هوا داشت روشن ميشد،قهوم تموم شده بود چاي گذاشتم،حتما بايد بعد خواب يه چيز داغ بخورم ، هر چند نخوابيده بودم ، عادته ديگه! خلاصه ساعت 10 از خونه زدم بيرون ، بانک زياد دور نيست تو يه پاساژ نزديک خونه ، وارد بانک شدم و طبق معمول دو تا شماره از دستگاه گرفتم ! 558، يه صداي تيتيش ماماني گفت شماره 412! چي؟! 412؟ از شانس ما انگار دم همرو امرو آتيش زده بودن که  بيان بانک! تا 558 کلي راه بود، زدم بيرون و قدم زنان رفتم سمت پارک ، داشتم قدم ميزدم که وقت بگذره ديدم يکي صدام ميکنه ، پسرم ... با شنيدن اين کلمه حس بدي بهم دست داد،متنفر بودم از اين کلمه! برگشتم، يه پيرزن رو نيمکت نشسته بود و چند تا نايلکس ميوه هم کنارش، ببخشيد ميشه اينا رو برام  بياري؟ حتما ! ميوه ها رو برداشتم ، مسير سر بالايي بود ، هر قدمي که بر ميداشت نزديک 10 ثانيه طول مي کشيد، نمي دونستم قراره تا کجا همراهيش کنم ، جملات نامفهومي ميگفت ، از بين حرفاش متوجه کلمات سنگين و خسته شدم و ... شدم، آروم صحبت مي کرد منم تلاش چنداني براي فهميدن حرفاش نمي کردم فقط هر چند ثانيه يه بار سرمو به نشانه تاييد حرفاش تکون ميدادم و لبخند ميزدم! بالاخره بعد چند دقيقه که مثل چند ساعت گذشت رسيديم به خيابون ، ميوه هارو ازم گرفت و بعد تشکر رفت ، خدا رو شکر! انگار مشکلش فقط همون سر بالايي داخل پارک بود !

گرما داشت کلافم ميکرد، برگشتم بانک ،بازم صداي تيتيش ماماني به گوش رسيد ، شماره 454! هنوز نوبتم نشده بود، بعد اين همه مدت فقط 42 تا رفته بود جلو ؟! جاي نشستنم نبود، اومدم بيرون ، پاساژ دو طبقه بود ، بانک طبقه همکف بود و يه طبقه هم زيرش، رو ميله هاي نزديک بانک خم شدم و مشغول تماشاي عبور و مرور طبقه پايين ، کنارم مردم ميومدن و ميرفتن ، خيلي ها ميرفتن داخل بانک و شماره مي گرفتن  ميومدن بيرون خيلي هام تو شلوغي ميلوليدن و همون تو به عشق کولر مي موندن ،  دختري که داشت از روبرو ميومد توجهم رو جلب کرد ، يه مانتو سفيد کوتاه تنش بود و ديگه هيچي ،  س وت ي ن م نبسته بود، ناخودآگاه محوش شدم! انگاري متوجه شد ، نگاهمو دزديم ! وارد بانک شد ،هرچند از تابستون متنفرم ولي تو اون لحظه انگاري يه حسي از درون مي گفت ... کاش هميشه تابستون بود!

آقا شما بفرماييد ... خانم شما تست کنيد ... دیگه به اين صدا عادت کرده بودم ، صداي دختري که چند متر جلوتر و جلوي در ورودي  بساط عطر فروشي داشت، دکش درست روبروم بود،دستمو گذاشتم زير چونم و بهش دقيق شدم ، خانم شما ! اين جمله رو بدون استثنا با صداي تو دماغيش به هر کسي که وارد پاساژ ميشد ميگفت، خيلي ها بدون اعتنا از کنارش مي گذشتن ، بعضي هام ميرفتن سمتش و اين موقع بود که برق شوق رو حتي از اون فاصله تو چشاش مي ديدم ، کمي از عطر به دستشون ميزد ، بو مي کردن ، مي رفتن ... حسرتي که بعد خريد نکردن و رفتنشون تو چشاش ميومد آزارم ميداد! هم سنهاي خودم بود ، هر موقع اين طرفها ميومدم ميديدمش ، پس صبح ها هم کار مي کرد! غروبها که تا آخر شب بود، نمي دونم چقدراز اشانتيون فروشي گيرش ميومد که از لنگ سحر تا بوق سگ تو اون گرما مي نشست و مدام اون دو جمله تکراري رو تکرار ميکرد! انگاري که دو دست مانتو هم بيشتر نداشت، هميشه يا سفيد تنش بود يا همين مشکیه که امروز تنش بود ، حداقل من که فقط اين دو تا رو ديده بودم ! قيافه مظلوم و دوست داشتني اي داشت ! دلم مي خواست برم و تمام عطراشو بخرم ، شايد اين طوري مي تونست حداقل واسه يه روزم که شده بره خونه و زير کولر استراحت کنه تا ديگه مجبور نباشه هر چند دقيقه يه بار از شدت گرما زير مقنعه شو بالا بگيره و خودشو باد بزنه!

sms اومد ، گوشي رو از جيبم در آوردم و سر پايين مشغول جواب دادن بودم  که صداش قطع شد ، با سکوتش فهميدم که پاساژ ورودي جديدي نداشته ! يه نگاه ديگه داخل بانک انداختم ،502 ! اي بر پدرتون! در حالي که زير لب بد و بیراه ميگفتم از پاساژ خارج شدم و رفتم سمت دکه روزنامه فروشي تا وقت بگذره ، يه نگاه سرسري به تيترها انداختم ، تيتر يکي از ورزشي ها توجهمو جلب کرد ، ايران - شاش امشب بعد از 44 سال! شاش؟! بيچاره فدراسيون فوتبال! هيچ کشوري حاضر نيست باهاش بازي دوستانه انجام بده مجبور شده با شاش پاش ها بازي کنه! روزنامه رو برداشتم ، ايران - واشاش! آها! وا شو نديده بودم!

روزنامه رو خريدمو با کمترين سرعتي که ميشد به سمت بانک حرکت کردم ، گرما داشت کلافم مي کرد، اين بار وارد شدم  يه صندلي بلافاصله خالي شد ! بي معطلي نشستم و بدون توجه به افرادي که تو نوبت بودن تا بشينن روزنامه رو وا کردم! اصلا تو جاهاي شلوغ نمي تونم مطالعه کنم ، بستمش! چند تا صندلي جلوترحواسم پرت دختر بچه اي شد که مثل بيشتر اين 5،6 ساله ها لباس صورتي تنش بود! کنار مادرش سرپا وايساده بود و با تعجب زل مي زد به اين و اون، موهاشو دم موشي بسته بود ، نگاش آروم آروم حرکت کرد و رسيد به من ، زبونمو براش در آوردم ، خنديد ... 542 ، چيزي ديگه نمونده بود ! در باز شد و يه خانم با دو تا بچش وارد بانک شد ، کلافگي از سر و روش مي باريد ، يکي از  بچه ها رو بغل کرده بود و با پسر 7،8 سالش بعد گرفتن شماره اومدن و کنار صندلي من ايستادن! پسر بزرگش شبيه دي کاپريو بود ، کوچيکه هم خوشگل بود ، جفتشون به مادرشون رفته بودن! بلند شدم تا بشينه ! گذري شمارشو ديدم ، 723! حالا حالاها موندگار بود! يکي از شماره ها رو بهش دادم!

خودتون چي؟
( شمارمو بهش نشون دادم ) عادت دارم هميشه دو تا بر ميدارم!
چرا اون وقت؟
واسه ثوابش!
 خنديد و تشکر کرد!

بازم حواسم رفت سمت يارو! از لحظه اي که وارد شدم تو نخش بودم ، يه مرد چهل و چند ساله با شکمي ور قلمبيده که انگار 9 ماهه حاملست ، قيافش همه ريش بود ، ظاهرش داد می زد از اون دهاتی های پشت کوهیه ، نمیدونم چطور از این طرفا سر درآورده بود! مدام اين ور اون ور مي رفت  و با سوء استفاده از شلوغي خودشو ميماليد به اين و اون! اوایل ورودم دیم که خودشو چسبونده به دختري که مشغول واريز پول بود ، دختره با خشم برگشته بود ونگاش کرده بود ، وانمود کرد که از مسئول باجه سوال داره! این بار کنار سه تا دختري  بود که گوشه سالن بودن ، آرايش زياد و ناشیانه ای داشتن که بد ترکیب ترشون کرده بود ،  پولشو گرفته بود دستش و در حالی که کاغدی رو سمتشون گرفته بود يه چيزايي ميگفت ، بالاخره صدا قشنگه گفت شماره 558! آخیش !  کارمو انجام دادم و در حال رفتن به سمت در خروجی بودم که دیدم در حالی که هنوز گردنشو کج کرده سمت اون سه تا دختره داره به سمتم میاد ، عمدا و با بیشترین قدرتی که میشد خودمو کوبیدم بهش !

کوري مگه؟ (بلند گفتم)
ببخشيد
گامبو (مشتمو براش آماده کرده بودم)
بازم گفت ببخشيد! و رد شد

هنوز ناامید نشده بودم دلم می خواست عکس العمل نشون بده تا بکوبم زیر چشش!  اثرات بی خوابی بود شاید ، امیدوارانه اما این بار آروم تر ، تیر آخرم شلیک کردم ،  گدا گشنه لاشی ! جوابی نشنیدم ، اومدم بیرون ، هنوز صدای تو دماغی دخترک میومد ، آقا شما ...

نوستالژی کارتون های قدیمی

رو کاناپه نشسته بودم و در حالي که کتاب خداحافظ گاري کوپر رو گرفته بودم دستم و مشغول خوندن بودم همزمان داشتم با پريسا که کنارم بود کارتون پسر شجاع رو مي ديدم ! هنوزم اين کارتون ها رو پخش مي کنن؟ خيلي وقته ديگه برنامه هاي تلويزيون داخل رو نگاه نمي کنم از بس که مزخرفن ولي اومدن پري و کارتون باز بودنش يه توفيق اجباري شد تا با ديدن پسر شجاع دوباره ياد کارتون هاي خاطره انگیز قديمی بيافتم و حس نوستالژیک عجیبی منو در بگیره! قبلنا يه مطلب کامل تو يکي از اين فروم ها راجع به کارتون هاي  قديمي رفته بودم ولي از اون جايي که اون فروم به فاک رفت و منم از مطالبم بک آپ نگرفته بودم ،مجبور شدم دوباره از نو این مطلب رو برم که خلاصه تر از مطلب قبلی و خاطره نویسی هاش هم کمتره ... امیدوارم شمام با دیدن عکس های خاطره انگیز این کارتون ها دچار همون حس نوستالژیکی بشید که به من دست داد!

برای دیدن عکس ها و ... به ادامه مطلب برید

ادامه نوشته

ارغوان


تو ر ا من دوست مي دارم
تو هم ... آيا ... مرا ...؟
اما ...
سوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود
سکوتي سخت و وحشت زا
که من خود را در آن بازيچه ي دست تو مي ديدم
ولي جرات بخود دادم
و يکبار دگر  ، آرامتر اما
زمام سر نوشتم را بدست جمله اي دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم :
 تورا من دوست ميدارم
 تو هم  ... آيا ... مرا ؟



وقتي کسي ازم مي پرسه تا حالا عاشق شدي ؟
مستقيم زل مي زنم تو چشاش و در حالي که با تمسخر بهش مي خندم مي پرسم ، عشق؟! نه،هيچ وقت !
ولي غير از خودم تنها يه نفر ديگه است که مي دونه دارم دروغ ميگم ... ارغوان !
الان که دارم اين پست رو مي نويسم کارت عروسي ارغوان روبه رومه ، قراره فردا عروسي کنه ، من رو هم دعوت کرده !

ادامه نوشته

Amanda Bynes


دیشب یکی از بچه ها اومده بود تا ازم فیلم بگیره، آرشيو فیلم های  تين ايجري رو از قفسه بیرون کشیدم و شروع کردم به بالا پايين کردن که يه دفعه چشمم به Shes The Man افتاد ، پیداش کردم! فیلمی بهتر از فیلم های  آماندا باینز نمی تونستم  به یه دختر زیر 21 ساله کمدی پسند پیشنهاد کنم،  Sydney White ، HairSpray و Love Wrecked  رو هم که زیرش بودن کشیدم بیرون و با 4 تا از فیلمهای Amanda Bynes راهیش کردم!

آماندا باینز فوق العاده بود واقعا عاشق بازيش بودم ،هر چند تقريبا تو تمام فيلمها خودش رو تکرار مي کرد ولي بازم دوست داشتني بود !آماندا اصلا بازيگر نبود! بازي نمي کرد ، تو تمام فيلماش خودش بود،خود با نمک و دوست داشتنيش ! بايد فيلمهاشو ديده باشيد تا بفهمين چي ميگم،احتمالا اگه اهل فيلم باشيد و ژانر کمدي حتما فيلم Shes The Man اش رو که معروف ترين فيلمش هم هست ديدين،يه کمدي فوق العاده  که ارزش چند بار دیدن رو هم داره و هیچ وقت خسته کننده نمیشه

Shes The Man

داستان فيلم ماجراي دختريه که عاشق فوتباله و زندگيش تو فوتبال معني ميشه،اواخر تابستونه و تيم هاي دبيرستان مشغول عضو گيري که به علت به حد نصاب نرسيدن تيم فوتبال دختران ، اين تيم منحل ميشه، آماندا و 4،5 بازيکن دختر ديگه پيش مربي ميرن و اعتراض ميکنن و ميخوان که وارد تيم پسرها بشن،اين تقاضا موقعي صورت مي گيره که تيم پسرها در حال تمرينه وباعث خنده و تمسخر اونا ميشه ،همين ماجرا باعث به هم خوردن روابط آماندا و دوست پسرش که کاپيتان تيم پسرها است ميشه ، پدر و مادر آماندا از هم طلاق گرفتن و برادرش با پدرش تو يه ايالت ديگه زندگي مي کنه،برادر آماندا که تو کار موسيقيه بخاطر شرکت تو فستيوال موسيقي مجبوره به لندن بره و از آماندا مي خواد بدون اينکه پدر و مادرش بفهمن براش از مدرسه مرخصي بگيره ، آماندا هم از اين موقعيت سوء استفاده مي کنه و تصمیم می گیره خودش رو جاي برادرش بزنه وعضو تیم فوتبال دبیرستانشون که اتفاقا اولین مسابقه فصل رو با دبیرستان خود سیدنی دارن بشه و ...


Sydney White


فيلم Sydney White  هم به خوبي فیلم قبلیه ، داستان فيلم داستان دختريه که پدرش لوله کشه و مادر نداره و از بچگي با کارگرهاي ساختموني بزرگ شده و با استفاده از يک بورس تحصيلي مي خواد به دانشگاهي بره که قبلا مادرش اونجا درس مي خونده ، سيدني به دانشگاه مي ره تا به عنوان وارث کاپا (گروه دختران جذاب) در بين کاپا ها درس بخونه و آرزوی مادرش رو بر آورده کنه ، براي عضويت در اين گروه شرايط خاصي وجود داره و داشتن زیبایی یا وارٍث بودن یکی از شرایط اولیه به حساب میاد ،سیدنی در نهايت از کاپا اخراج ميشه ومجبور مي شه تا با ورتکس ها که رانده شده هاي خواب گاه هاي مختلف (وهمگی پسر!) هستن هم خوابگاهي بشه و ...


Love Wrecked

 Love Wrecked هم فیلمی کمدی - عاشقانه است که با به تصویر کشیدن شیطنت های دختری عاشق پیشه برای دوست داشته شدن توسط پسر رویاها صرفا مخاطبین دختر رده Teen رو نشانه گرفته


HairSpray

آماندا چندین فیلم و سریال دیگه هم بازی کرده که در مجموع به 10 تا هم نمی رسن و اگه ندیدین هم چیز زیادی رو از دست ندادین ! توصیه می کنم اگه فرصت کردین این 4 تا فیلم مخصوصا 2 تای اول رو حتما ببینید که از بهترین فیلم های کمدی - تین ایجری به حساب میان و بعد دیدن محاله فراموششون کنید! چند روز پیش آخرین فیلم آماندا با نام Easy A هم بروی پرده رفت که در اقدامی عجیب و ویارگونه! آماندا باینزدر کنفرانس مطبوعاتی فیلم جدیدش رسما اعلام کرد که از دنیای بازیگری کناره گرفته و دیگه درهیچ فیلمی بازی نخواهد کرد !


ادامه نوشته

BabySitter


ديشب بعد مدت ها دختر همسايه اومد پيشم! از وقتي که از شمال برگشتم نديده بودمش، مادرش طلاق گرفته بود و دو تايي تو واحد رويه رويي مي نشستن،مادرش فوق ليسانس معماري بود و دانشگاه تدريس مي کرد،اکثرا بيرون بود و اونم که تنهايي رو مي ديد وقتايي که خونه بودم ميومد پيش من ،،ديشبم طبق معمول اکثر جمعه ها که روز نحس منه و شلوغي بيرون منو خونه نشين مي کنه و انگاري اونام اينو  فهميده بودن ! مامانش آوردش پيش من و گفت تا دير وقت بر نمي گرده و سپردش دست من، من کلا حال و حوصله بچه مچه ندارم و از بچه ها بدم مياد،ولي اين دختره با مزه بود و باهم جور شده بوديم

خلاصه پريسا اومد و طبق معمول شروع کرديم به شطرنج ، معمولا که ميومد شطرنج مي کرديم و Play Station،من معمولا با هر کسي شطرنج نمي زنم چون حريف که قوي نباشه حال نمي ده ولي اين پريساهه با اينکه 7،8 سال بيشتر نداره ولي خدايه شطرنجه!سال ها بود کسي حتي تا نزديکي هاي پات کردنمم نشده بود ولي  پري يه بار نزديک بود حتي ماتم کنه! بعدشم طبق معمول Play Station و بازي مورد علاقش کشتي کج،من هميشه اول باهاش شطرنج مي کنم وبعد Play Station چون اين جوري مي تونه انتقام باخت شطرنجشو ازم بگيره،اونم حسابي دق و دلي هاي باخت شطرنجشو با زدن انواع فنا و لت و پار کردن من خالي مي کنه،البته من خودم در راستاي شاد سازي کودکان شکست خورده!شل مي گيرم تا ببره وکيف کنه يه وقت فکر نکنيد بازيکن نيستما! آره!

ساعت نزديک 9 شد و موقع شام،البته من خودم ساعت شامم يه مقدار متفاوت با بقيست !معمولا شامم ميوفته به 11،12 ولي وقتي آدم مهمون داره اونم از نوع کوچولوش مجبوره معدشو با معده مهمونش تنظيم کنه!خلاصه اومدم زنگ بزنم شام بيارن که خانم گير داد بريم ايران زمين دور دور،مام دختر همسايه ذليل! گفتيم باشه ،نشوندمش جلو ماهواره و سپردم که جواب موبايل و تلفن رو نده و دختر خوبي باشه! آخه هر بار من اينو تنها گذاشتم يه ماجرايي درست کرده، مثلا يه بار تلفن زنگ زده و پريسا جواب داده ، چه ماجرايي بعدش پيش اومده حتما بايد رفيق گير داشته باشين تا بفهمين!حالا تو هي بگو بابا طرف 7 سالشه و جواب بشنو دختر چه 7 باشه چه 27 دختره ! و باقي ماجرا، يه بارم که همين جور کانال هاي ماهواره رو بالا پايين کرده بود و رسيده بود به جاهايي که نبايد برسه! اما اينبار تمامي جوانب رو در نظر گرفته بودم هم گوشيم سايلنت بود هم کانالهاي پ و ر ن و رو قفل گذاشته بودم و بنابراين با خيالي آسوده به سمت حموم رهسپار شدم! ولي حتي فکرشم نمي کردم که ماجرايي که اين بار قراره برام درست کنه ماجرايي بس بزرگ تر از ماجراهاي قبليست!

من معمولا خيلي سريع دوش ميگيرم و کل حمومم 5 دقيقه هم نميشه ولي همين 5 دقيقه هم براي پريسا کافي بود،بيرون  اومدم و لباس پوشيدم که بريم ديدم قيافشو پيچيده تو هم و ميگه اه اين آبت چقدر تلخ بود،زهر مار بود،حالم به هم خورد! تو اون لحظه نفهميدم چه دسته گلي به آب داده،سوار ماشين که شديم و بغلش نشستم تازه از بوي دهنش فهميدم که بطري ويسکي رو اشتباهي به جاي آب گرفته! يه کم دور زديم و رفتيم رستوران پيتزا زديم که تازه انگاري گرفته بودتش! چشاش بدفرم شده بود،نمي دونستم چقدر خورده،يعني ممکن بود يه ليوان پر خورده باشه؟! نه بعيد بود! تازه با فرض آب گرفتن ويسکي مگه بچه به اين فسقلي مي تونه چيز به اين تلخي رو بيشتر از يه قلپ فرو بده؟! حتما باقي شو ريخته بوده!ولي اگه خورده باشه چي؟! به هر حال مهم نبود چقدر خورده مهم اين بود که هر چه فدر بوده ترتيبشو داده،پاتيل پاتيل داشت ميشد! از گلستان که در اومديم تصميم گرفتم به جاي خونه بريم ميلاد نور کافي شاپ يکي از بچه ها، هم  يه امانتي داشتم دسش بگيرم هم يه قهوه بدم پريسا حالش جا بياد تا اگه مامانش رسيده بود خونه  اين طوري نبينتش،خلاصه گازو گرفتم ورفتيم ...

خوبي؟چرا ساکتي؟
حالت تهوع دارم

چه خوب! اميدوار بودم  بالا بياره ولي نميدونم چرا بالا نمي ياورد!
دسشو گرفتم و رفتيم کافي شاپ
جمعه هاي لعنتي! شلوغ بود!يه ميز کنار ديوار پيدا کردم و پري رو نشوندم و رفتم سمت کيا

- به، اين طرفا، جوجو کيه با خودت آوردي؟ از پايه کار مي کني جديدا؟!
تو فرهنگ واژگان ما کلماتي مثل سلام و خداحافظي وجود خارجي نداشت!
-هي ، تو همين مايه ها ! دو تا هميشگي ...

قهوه رو گرفتم و رفتم سمت ميز ، ميل نداشت ، هر جوري بود به خوردش دادم ،  احساس کردم ميز کناري از لحظه اي که اومديم تو نخ مان! نمي دونم ، همه ميزا دابل دابل نشسته بودن ليپ تو ليپ! اون وقت من با يه دختر 8 ساله! حتما فکر کرده بودن بچه بازم! هنوز به اين موي کوتاه عادت نکرده بودم ، غير زماني که تو باشگاه بودم موهام هميشه باز بود و جمع نمي کردم ،يه طرفشم هميشه تو چشم بود ، فکر مي کنم بخاطر همين زاويه ديدم محدود تر بود و زياد به دور و برم توجه نداشتم،هنوز به اين موهاي کوتاه عادت نکرده بودم،زاويه ديدم بيشتر شده بود وطبعا حس بدي داشتم!

هنوزم طبق عادت ناخودآگاه دستم ميرفت سمت پيشوني و موهاي فرضي رو مي بردم پشت گوشم! حس دختري رو داشتم که با مايو تو خيابون راه ميره و همه نگاها سمت اونه!بگذريم ! تا اون جايي که جا داشت قهوه و شکلات تلخ به خوردش دادم و زديم بيرون ،خونه که رسيديم چراغشون خاموش بود، مامانه هنوزنيومده بود، معلوم نبود کجا رفته که اينو با خودش نبرده! يه مدتي گذشت ، رنگ و روش وا شده بود، دهنشم ديگه بو نمي داد،چرت ميزد بگي نگي، داشتم به اين فکر مي کردم که مامانش بفهمه مست کرده با خودش چه فکري مي کنه !که ديدم در مي زنن،خودش بود!

- ببخشيدا تو رو خدا، اذيتتون که نکرد؟
نه اتفاقا بهمون خيلي هم خوش گذشت!

اينم از بچه داري امروز ما! خاطره اي شد واسه خودش! دفعه بعدي غير ماهواره وتلفن بايد يخچال رو هم چک کنم!

Death Note


چند ماه پيش يکي از رفقا بهم يه سريال معرفي کرد به اسم Death Note ، خيلي ازش تعريف ميکرد ولي وقتي فهميدم انيميشنه بي خيالش شدم ،انيميشن؟! ديگه از ما گذشته بود! از آخرين باري که انيميشن ديده بودم و واقعا باهاش حال کرده بودم خيلي مي گذشت ، کلا تو آرشيومم دو تا انيميشن بيشتر نداشتم  Toy Story 1 و شمشير در سنگ که کارتون مورد علاقم بود ويه نوستالژي از دوران بچگي ، خلاصه چند وقتي گذشت و تو دوران دپرسينگ بعد لاست بودم که خيلي اتفاقي پام به يه سايت انيمه ژاپني وا شد! ديدن اسم آشناي Death Note کنجکاوم کرد برم تو بحرش و با خوندن خلاصه داستان و ديدن چند تا تريلر ازش طلبم کرد تا کامل ببينمش ، دي وي دي ها شو گرفتم و کمتر ازيک هفته کل 37 اپيزودش رو ديدم ، فوق العاده بود، از خيلي از فيلم هايي که اين چند وقت ديده بودم سر تر بود ، فکر نمي کردم بعد لاست به اين زودي سريالي بتونه منو هيجان زده کنه ،کلا من وقتي مدت طولاني با يه سريال زندگي ميکنم و سريال مورد علاقم ميشه،وقتي تموم ميشه  تا مدت ها دپرسم، قبل لاست Friends اين حس دلتنگي رو در من ايجاد کرد ،خيلي قبل ترش هم قصه هاي جزيره!حيفم اومد اين سريال رو اين جا معرفي نکنم حتما ببينيدش که پشيمون نميشيد:

مشخصات انيميشن :

دفترچه مرگ يک انيمه 37 قسمتي اقتباس شده از يک مانگاي 108 قسمتيه
رده سني : +18( بدليل داشتن صحنه هاي خشن و کلمات نامناسب)
ژانر: ترسناک , پليسي
ميانگين زمان هر قسمت : 23 دقيقه

داستان :
در دنياي شينيگامي ها ( شينيگامي = خدايان مرگ در اساطير ژاپن) شينيگامي اي براي سرگرمي دفترچه يادداشتش را بين انسانها مي اندازد. در اين دفترچه يادداشت، وقتي نام کامل هرکس با زمان و نحوه مرگ او يادداشت شود، او به همان صورت خواهد مرد،نقش اول داستان، پسر بسيار باهوشي به نام ياگامي لايت است که به طور اتفاقي اين دفترچه رو  پيدا کرده وتصميم ميگيره با اين دفترچه مرگ، جنايتکاران را مجازات کنه ،کارآگاهي به نام L براي متوقف کردن لايت وارد عمل ميشه و ... حتما ببينيد من که از بس با اين انيميشن حال کردم يه انيميشن ديگه به اسم ناروتو رو استارت زدم ديدن که اين يکيم خيلي خداست!

Beach


يه چند وقتي نبودم و رفته بوديم با بچه ها شمال ، نمي دونم شما اگه مجبور باشيد از بين جنگل،دريا،کوه و کوير يکي رو براي تفريح انتخاب کنيد و قيد بقيه رو بزنيد کدوم  رو انتخاب مي کنيد؟! من که از کوير متنفرم،با کوه هم زياد حال نمي کنم ، مي مونه جنگل و دريا،هميشه بين اين دو تا نظرم در نوسان بوده! جنگل رو به خاطر سر سبزيش دوست دارم ، نمي دونم جنگل رو دوست دارم چون عاشق سبزم يا سبز رو دوست دارم چون عاشق جنگلم ! دريا رو هم  دوست دارم چون .... اصلا کسي هست که دريا رو دوست نداشته باشه؟!  از فوتبال و واليبال ساحلي که بگذريم،شنا،ماهيگيري،واترپلو وموج سواري رو هم که بزاري کنار، از خير گيتار زدن لب ساحل اونم دم غروب که اصلا نمي شه گذشت ! البته اين آخري رو همه جا مي شه انجام داد،ولي گيتار زدنه لب ساحل يه حال ديگه اي داره که قابل مقايسه با جاهاي ديگه نيست،امتحان کنيد! به هر حال از اون جايي که اکثر علاقه منديهاي من به آب نياز داره فکر کنم کفه ترازوم  يکم به سمت دريا سنگيني کنه ، البته اميدوارم شمام اگه مثل من دريا رو به 3 تاي ديگه ترجيح ميديد وقتي به دريا رسيدين و دريايي شدين! مث من جو زده نشيد و غير مواقع خواب بقيه اوقاتتون رو داخل آب و لب ساحل نگذرونيد که عواقب و عوارض زيادش  نصيبتون نشه ، يکي از عواقبش اينه که بدنتون به خاطر موندن زياد تو آب مث ماهي عمل مي کنه وآبشش زا ميشه! و طاقت خشکي رو نداره و مثل من بعد برگشت اولين جايي که مجبور ميشيد بريد استخره، يکي ديگه از عوارضش اينه که سرايدار شمام مثل مال من ممکنه بعد ديدنتون فکر کنه رفته بوديد آفريقاي جنوبي جام جهاني فوتبال ببينيد که سياه شدين ! حالا هر چي هم که شما بگيد برنزه شدن لب ساحله باز بخاطر امضا نگرفتن يادگاري از مسي براش آشغالتون رو نبره دم در! البته غير از اينا ممکنه زياد آفتاب به مغزتون بتابه و باعث شه جو گير شيد و رو يکي از مسابقات جام جهاني سر موهاتون شرط ببندين و مثل من  بعد باختن شرط و قيچي شدن موهاتون وقتي خودتون رو تو آينه با موهاي کوتاه 2 سانتي ديدين نشناسين و دنبال موهاي مدل سامورايي تون بگرديد وانگيزتون براي بيرون رفتن رو به خاطر برنزگي و کم مويي از دست بدين!بگذريم ... امروز که برگشتم و کليد رو انداختم تا وارد شم ديدم صداي ميو مياد ، خوب که نيگا کردم ديدم گربه همسايمون تو اين مدت از نبود من استفاده کرده و از حياط پيش  روي کرده اومده تو راه پله مي خوابه ! تازه با ديدن من هم ککش نگزيده و همچنان به حالت چندش آوري مشغول خود ليسيه! من هم بعد ديدن اين صحنه و منزجر شدن و موفق نبودن پيش پيش هام براي دک گربه مذکور، مجبور شدم چند پله اي رو پايين برم تا با دادن يه شوک اساسي گربه خاطي رو فراري بدم و بعد احساس رضايت از فراري دادن گربه وارد خونه بشم که ايکاش نشده بودم،همين که وارد شدم ديدم کل خونه رو خاک برداشته طوري که انگار صد ساله آدم زنده تو اين خونه زندگي نکرده، من هم وسواسي! ساکارو وا نکرده شروع کردم گردگيري! يه چند ساعتي بعد بخاطر همون دليلي که گفتم اومدم برم استخر،از آسانسور که بيرون اومدم باز گربه هرو ديدم!  دوباره يه شوک اساسي بهش دادم و ...! کلا اين نفرت من از گربه هم ريشه در کودکي داره! يادمه تابستونا که شمال مي رفتيم يه ويلا نزديکمون بود مال يه سرهنگي بود،اين يارو زنش مرده بود و بچه هاش خارج بودن و خودش بود و گربش،از اون پيرمرداي عشق گربه که گربشونو با شامپوي خارجي بشورن و پيش خودشون بخوابونن و قلاده بندازن ببرن ددر و از اين اسکول بازيا ، من همون موقع هام از گربه بدم ميومد با اينکه خودمم به نوعي گربه سانم و سال ببر به دنيا اومدم! اما تنها گربه هايي که ازشون خوشم ميومده اوليش مخمل خونه مادر بزرگه بوده و آخريش تام ، تام و جري ! اما نفرت من بعد اين جريان بيشتر شد ، داشتم مي گفتم از علاقه اين پير مرده به گربش،اين يارو يه سگ نگهبانم داشت تو ويلاش که حتي به خودش زحمت نداده بود براش يه لونه درست و حسابي درست کنه ، بعضي مواقع که مي ديدم سگه زير بارون داره اين ور اون ور مي ره با فلاکت و اين يارو گربشو تو بغل گرفته و از پشت پنجره با يه حالت رمانتيک ! به چک چک بارون نيگا مي کنن حالم از جفتشون به هم مي خورد ، خلاصه اين يارو گربه هه جونش بود و سگه هيچ! تا اين که يه تابستون که رفته بوديم شمال ديديم خبري ازش نيست و يکي ديگه جاش اومده بعد پرس و جو معلوم شد که يارو افتاده تو ويلا مرده ويه مدتي هم گذشته کسي هم نفهميده گربه هه هم که ديده کسي نيست بهش غذا بده شروع کرده ذره ذره گوشت صاحبشو خوردن تا اينکه تعطيلات ميشه و يکي از ويلاهاي اطراف صاحبش سر ميرسه و مبينه سگه ناجور پارس ميکنه ميرن در و ميشکنن ، مي خوان وارد شن که مي بينن سگه حمله مي کنه داخل و قبل اينکه بفهمن چي شده سگه گربه هرو تيکه تيکه کرده بوده ! نمي دونم سگه از پشت در بوي خون و گوشت به مشامش رسيده و جريان دستش اومده و انتقام صاحب بي وفاش رو گرفته يا انتقام خودش رو واسه تبعيض از گربه هه ! اصلا نمي دونم سگه گربه هرو تيکه تيکه کرده يا اونا به جريان آب و تاب دادن به هر حال بعد شنيدن اين جريان هم نفرت من از گربه ها بيشتر شد و باهام موند از اون موقع تا به امروز!

Book،Worm

تو این هفته بالاخره فرصت کردم تا چند تا از کتابهایی رو که از نمایشگاه کتاب خریده بودم بخونم  و این یکی دو روزه هم که تعطیله و من نمی دونم چرا ولی همیشه از روزای تعطیل بخصوص جمعه بدم میومده ،حالا حساب کن شنبه هم تعطیل شه! دو روز پشت سر هم تعطیلی ، دیگه بیا! معمولا روزهای تعطیل بیرون نمی رم چون حوصله شلوغی و ترافیک و دود و بوق و ...  رو ندارم ،دیدم فرصت خوبیه برای نشستن زیر باد خنک کولر و کتاب خوندن، تا قبل این هفته فرصت نکرده بودم هیچ کدوم از کتابایی رو که خریده بودم بخونم ، راستش قصدم از رفتن به نمایشگاه فقط خرید هکلبری فین ترجمه نجف دریابندری و آبلوموف ،ایوان گنچارف بود ولی وقتی نمایشگاه تموم شد دیدم 17 تا کتاب قد و نیم قد دور و برم ریخته که اصلا نمی دونم چطوری این همه کتاب خریدم!

کلا من آدم جو گیریم و این خیلی بده ، از اون آدم ها که با جیب پر می رن بیرون و خالی بر می گردن! امسال حدود 3 بار رفتم نمایشگاه ! دفعه اول که دیر رفتم و چون از دری که غرفه کتابای خارجی نزدیکش بود وارد شدم ،با دیدن کلی کتاب زان اصلی ذوق زده شدم و این شد که به بقیه جاها نرسیدم! و برای همین مجبور شدم یه بار دیگه بیام تا کتابهای مورد نظرمو بخرم! دفعه دوم زودتر رفتم ، می دونستم کتابها تو کدوم غرفه است ، هکلبری فین راهروی 7 و آبلوموف 17 ، دری که ازش وارد شدم در پشتی بود و اولین راهروی مشرف بهش راهروی 30  ، گفتم یه نگاه سرسری به راهروها بندازم تا برسم به 17 که تو همین نگاه های سرسری اول چشمم افتاد به موش ها و آدم های جان استاین بک،تو سریال لاست ساویر که شخصیت مورد علاقه منم بود و اتفاقا خیلی کتاب خون! تو یکی از اپیزودها ی سیزن 6 که اتفاقا چند هفته بیشتر از پخششم نمی گذشت به یکی از ماجراهای این کتاب اشاره کرده بود ، تو سیزن 5 هم بن بهش اشاره کرده بود ، واسه همین بلافاصله خریدمش!

دو تا راهرو بیشتر رد نکرده بودم که دیدم انتشارات هرمس راه نیست! انگار کل نمایشگاه اونجا جمع شده بودن ، معمولا تو چنین شرایطی قید غرفه شلوغ رو میزنم اما خیلی اتفاقی یکی از رفقامو دیدم،تنها چیزی که به گروه خونیش نمی خورد کتاب بود و نمایشگاه کتاب ! خلاصه دید به دید شدیم! و گفتم تو کجا این جا کجا که معلوم شد یکی از فروشنده ها دوست دخترشه و اومده اونو ببینه! خلاصه گپ به گپ ! رسیدیم به جلوی غرفه و دوست دخترش ، از دختره لیست کتابها رو گرفتم، دیدم مجموعه کامل پوآرو و مارپل  آگاتا کریستی و  شرلوک هلمز رو دارن ، منم عاشق کتاب جنایی ، وسوسه شدم بگیرم، اولش خواستم شرلوک هولمز رو بگیرم ولی بعد کلی بحث و گفتگو با دختره بالاخره متقاعد شدم که پوآرو بهتر از هولمزه ! و با 4،5 جلد کتاب پوآرو از این دو کبوتر عاشق جدا شدم ! یه 3،4 تا غرفه بیشتر رد نکرده بودم که دیدم انتشارات حوض نقره یه کتاب داره به اسم لاست ! منم که عشق لاست ! خلاصه عذابتون ندم تا به خودم اومدم دیدم رسیدم به راهرو 7 و راهرو 17 رو هم رد کردم بدون اینکه آبلوموف رو بخرم و از شدت سنگینی کتابها دارم یه وری راه میرم ! خلاصه اومدم هکلبرفین رو بخرم، دست کردم تو جیبم دیدم نقد ندارم فقط چک پول ، باجه بانکیشونم تعطیل کرده بود خلاصه این شد که رفت واسه روز سوم! تا قبل این هفته فرصت نشده بود هیچ کدوم رو بخونم ، بالاخره بعد تموم شدن سریال لاست و فلش فوروارد، و شروع تعطیلات این فرصت پیش اومد تا کتابها رو شروع کنم ، اصولا من تند خونم ! اگه از کتاب خوشم بیاد که جذبش میشم و سریع می خونم تا بفهم آخرش چی میشه و به نسبت حجم کتاب 24 تا 72 ساعت کتابرو خوردم! اگه هم کتاب مزخرف از آب در بیاد و باهاش ارتباط بر قرار نکنم که دو خط در میون می خونم تا زودتر از شرش خلاص شم !

اولین کتابی که شروع کردم موش ها و آدم ها بود که کم حجم تر از بقیه بود ، فوق العاده بود ، پستم زیادی طولانی شد وگرنه دلم می خواست تعریفش کنم (باشه تو پستهای بعدی) اگه نخوندین حتما بخونیدش ،بعد اینکه این کتاب یه حال اساسی بهم داد ، کتاب لاست رو خوندم که یه ساعتم طول نکشید خوندنش بس که مزخرف بود! فقط سرسری ورق زدم ! دو تا کتاب زبان اصلی هم از فیلیپ مارلو گرفته بودم که  کتاب کارآگاهی بود و بس که اصطلاحات انگلیسیش سخت بود بعضی جاهاشو اصلا نفهمیدم چی شد! خلاصه رسیدم به فرانی وزویی سالینجر ، سالینجر رو خیلی دوست دارم چون نویسنده کتاب مورد علاقم ناطور دشت بود که واقعا عاشق این کتاب و کاراکتر اصلیش هولدن کالفیلدم ولی این یکی کتابش خیلی چرند بود از اون کتابها بود که آدم بعد خوندنش به این نتیجه می رسه که اگه نویسندگی اینه که منم نویسندم!

تو این یکی دو روزم دو تا کتاب پوآرو رو شروع کردم به خوندن ،کتاب قطار سریع السیر شرق ترجمه مژده دقیقی فوق العاده است ! عمرا کسی قبل خوندن آخر کتاب بتونه حدس بزنه قاتل کیه ! بلا فاصله بعد خوندن این کتاب فیلم یاد هندوستان کرد و هوس دیدن سریالش رو کردم ! یادمه اون موقع ها که تلویزیون سریال پوآرو رو پخش می کرد ، هیچ وقت نگاه نمی کردم چون همیشه از بازیگر نقش پوآرو متنفر بودم ، خوب اون موقع ها سنمم کم بود و همیشه بعد تموم شدن سریال و شنیدن اون آهنگ تیتراژ پایانیش که همچین ترسناکم بود ، دچار وحشت و بی خوابی میشدم !

با یه سرچ کلی تو نت یه فروشگاه رو پیدا کردم که هر 12 سیزن سریال رو به طور کامل و به زبان اصلی داشت ، سایتهای زیادی نسخه دوبله وکیچر شده از Tv  رو که ناقص و البته بی کیفیت بود داشتند ولی از اون جایی که همیشه گفتن جوینده یابنده است ، بالاخره این سایت رو پیدا کردم و قراره فردا سریال رو بفرستن! الانم کتاب قتل راجر آکرویدش رو شروع کردم که تا اینجا بد نبوده ، کلا امروز فقط کتاب خوندم ، یاد قدیما افتادم ، اون موقع ها که عضو کانون بودم و هر ماه با پست برام کتاب می فرستادن ، لذت اون لحظه که اون پاکت مستطیل شکل کاهی رو که توش پر کتاب بود و مامور پست میاورد باز می کردم هیچ وقت یادم نمی ره ، همیشه باز کردن بسته ای که توش کتابه لذت بخشه ! متاسفانه جزء یکی دو بار هیچوقت کسی به من کتاب نداد!

هنوز فرصت نکردم 7 تا از کتابهایی رو که گرفتم بخونم ، فکر هم نکنم حالا حالاها فرصت کنم بخونم ، آخه چند تا سریال جدید گرفتم و یه چند تایی فیلم هم دانلود کردم که هنوز ندیدم و باید ببینم! بعضی موقع ها دلم می خواد تو یه جزیره تنهای تنها باشم ، جایی که نه Tv باشه نه ماهواره نه  اینترنت نه موبایل و نه هیچ چیزی که به تکنولوژی مربوط شه مثل آدمای اولیه یه جای دنج و خلوت بدون هیچ مزاحمی ،با سگم کنار ساحل دراز بکشم،غروب خورشید رو تماشا کنم،صدای موج ها تنها موسیقیم باشه، کتاب بخونم ، ماهیگیری کنم ،  و ...

بالاخره یه روز مثل  مارکوپولو ،نه! شایدم هکلبرفین یه کرجی میسازم، یه کلاه حصیری میزارم سرم ، بادبان رو می کشم ، کرجی رو به آب می دم و سفر دور دنیام رو شروع می کنم تا جزیره رویاهامو پیدا کنم ، شاید همین فردا ... شاید

The Runaways


چند روز پیش داشتم از کنار خیابون رد میشدم که یه دختر توجهمو جلب کرد ، با اینکه یه نظر بیش تر ندیدمش ولی درجا شناختمش، عینک دودی POLICE زده بود که خیلی هم بهش میومد ،موهاشم بلوند کرده بود ، قد کشیده بود ، بزرگ شده بود، از آخرین باری که دیده بودمش یه سالی میگذشت، خیلی تغییر کرده بود ،هر کس دیگه ای جای من بود نمی شناختش ،ولی من نه، من شناختمش ، آخه نا سلامتی اون عشق من بود! کنار خیابون افتاده بود ، چند نفر دورش حلقه زده بودن ، با عجله جمعیت و کنار زدم بهش نزدیک تر شدم ، آره ! اشتباه نکرده بودم خودش بود ، کریستن استوارت هم کنارش نشسته بود ! داکوتا فانینگ ! عشق من !

The Runaways ، این چیزی بود که رو کاور فیلم نوشته بود ، فراری ها ! پس اسم فیلم جدیدش این بود ، اسم با حالی بود واسه یه فیلم ! عکس رو کاورم از اون عکسا بود که بدرد این می خوره که بذاری جلو آرشیو فیلمات تا همیشه جلو چشمت باشه (عکس بالای تاپیک) ، بدون معطلی 1000 گذاشتم کف دست فروشنده و فیلم رو برداشتن ، تو راه که میومدم خلاصه فیلم رو از پشت کاور خوندم داستان فیلم در مورد گروه The Runaways بود که دهه 70 فعالیت می کردند ، تا حالا اسمشونم نشنیده بودم ، به نظر که فیلم خوبی میومد ، اگه هم مزخرف بود مهم نبود ! مهم این بود که می تونستم داکوتا فانینگ رو یه چند ساعتی تماشا کنم!

داکوتا رو اولین بار تو سریال Friends  دیدم ، سیزن 10 اپیزود نمی دونم چند بود ، اون موقع 10 سال بیشتر نداشت ، نمی دونم شما به عشق تئ نگاه اول اعتقاد دارین یا نه ! ولی من تو همون نگاه اول عاشقش شدم! بازیش فوق العاده بود،همون موقع میشد حدس زد که آینده ی درخشانی در انتظارشه !با یه سرچ تو نت فهمیدم که قبل از این تو یه فیلم به نام I Am Sam  با شون پن هم بازی بوده که کلی جایزه برده و یه مینی سریال به نام Taken هم داره با هر زحمتی که بود جفتشو گیر آوردم و دیدم، جفتش فوق العاده بود.

داکوتا فانینگ از سال 2000 تا به امروز تو 40 تا فیلم وسریال بازی کرده، که ازاین تعداد 20 فیلم سینمایی،5   کارتون به عنوان صدا پیشه و 15 تاش سریال بوده که من غیر از New Moon و Twilightبقیه فیلمهاش رو دیدم ، این دو تا فیلمم به خاطر یازیگر نقش اول مردش که نمی دونم چرا حالم ازش به هم می خوره هنوز نگاه نکردم!

به هر حال ! از بین فیلم هایی که بازی کرده به جرات می تونم بگم Hounddog 2007 و The Secret Life of Bees 2008 و Nine Lives 2005 و    Push  2009  که با کلیک رو اسم هر کدوم می تونید خلاصه و عکسای اون رو تو سایت Imdb ببینید ، بهترین هاش بودن .

The Runaways که آخرین فیلم داکوتاست ، این فیلم رو دیشب دیدم ، همون طور که گفتم فیلم در موردگروه The Runaways بود که دهه 70 فعالیت می کردند،یه گروه موسیقی راک متشکل از چند دختر ، تا اون موقع سابقه نداشته دخترا راک کنن ، ولی جون جت (کریستن استوارت) دختری که علاقه زیادی به راک داره و همیشه سعی می کنه تیپ هیپ هاپی بزنه خیلی اتفاقی با کیم فاولی یکی از بزرگترین تهیه کننده های موسیقی آشنا میشه و اون می خواد که به کاراش گوش کنه ، کیم فاولی از جون خوشش میاد و یه درامر و به اون معرفی می کنه تا با هم تمرین کنن و وقتی آهنگ آماده کردن به اون زنگ بزنن تا برای شنیدن کارشون بیاد ، جون و درامر با هم چند تا کار آماده می کنن و روز موعد فرا می رسه تا کیم بیاد و نظرش رو برای قبول تهیه کنندگی آلبوم بده ، ولی از صدای جون جت خوشش نمیاد و تصمیم می گیره یه خواننده به گروه اضافه کنه، کیم عکس چری کوری (داکوتا فانینگ) رو تو یکی از مجلات مد محلی می بینه و تصمیم می گیره از اون برای جذب طرفدار استفاده کنه .

در واقع این صدای جون نبوده که کیم رو راضی نکرده بلکه کیم معتقده تیپ جون اون جذاببیت رو برای جذب طرفدار نداره و در نتیجه سراغ چری کوری که ظاهری زیبا و پسرکش داره می ره و چری کوری هم که اتفاقا عاشق خوانندگی قبول می کنه ، در واقع چری صدا نداره و حتی یه بار تو مسابقات محلی بعد اجرای آهنگ براش لنگه کفش و ... پرت کرده بودن ولی چری به دروغ به کیم در جواب سوالش که میپرسه سابقه داره میگه که تو اون مسابقات اول شده و و تو یه تست خوانندگی فرمالیته به عضویت گروه در میاد ، گروه با راهنمایی های کیم کارش رو ادامه میده و اولین آهنگ گروه که با یه شعر مزخرف و بی معنی از کیم و تو اولین تمرین گروه بداهه گفته شده با استقبال زیادی مواجه میشه و معروف ترین و پر فروش ترین آهنگ گروه هم میشه! در واقع کیم معتقده که مردایی که به کنسرت راک میان به تنها چیزی که اهمیت نمی دن شعر و آهنگه و یه گروه راک دختر در درجه اول باید بتونه تماشاچی ها رو ارضا کنه ! کم کم گروه به شهرتی جهانی می رسه و در این بین، بین جون جت که لزه و چری کوری (داکوتا فانینگ) روابطی عاشقانه شکل می گیره ،هر چی که شهرت گروه بیشتر میشه چری کوری (داکوتا فانینگ) هم بیشتر تو دام اعتیاد و فحشا فرو می ره ،رفته رفته چری کوری که بی استعداد ترین اما زیبا ترین عضو گروهه ،محبوب ترین اونا هم میشه و عکسش رو اکثر مجلات و بیلبوردا میره و محبوبیت روز افزون او بین پسرا وعدم توجه به سایر اعضای گروه باعث ایجاد حسادت بین بقیه اعضا و بخصوص جون جت میشه .

جون جت که عملا همه کاره گروهه از محبوبیت چری ناراحته و با اون درگیری پیدا می کنه ، چری که محبوبیت گروه رو به خاطر حضور خودش می دونهتصمیم می گیره از گروه جدا شه ،با جدا شدن چری بعد مدتی گروه که بی خواننده مونده متلاشی می شه ، چری که بخاطر مشکلات خانوادگی و اعتیاد حال و روز خوبی نداره دچار افسردگی شدید میشه و راهی تیمارستان و جون جت هم دست به خودکشی میزنه که نا موفقه ... در سکانس پایانی فیلم چری کوری رو می بینیم که بعد مداوا شدن تو فروشگاه زنجیره ای مشغول کار و گوش دادن به رادیو ست که گوینده رادیو اعلام می کنه امروز در خدمت خواننده پر فروش ترین آهنگ هفته جون جتیم ! چری با شنیدن صدای جون یاد روزای گذشته میافته و تصمیم می گیره به رادیو زنگ بزنه و فیلم با صحبت چند ثانیه ای این دو با هم از پشت تلفن به پایان می رسه! سایت Imdb به این فیلم نمره بالای 7.5 از 10 رو داده و در هفته اول نمایشش تونسته جزء 10 فیلم پر فروش هفته سینمای آمریکا بشه.


اما بیو گرافی داکوتا فانینگ :>داکوتا فانینگ 23 فوریه 1994 در کانیرس ایالت جورجیا آمریکا متولد شد. خواهر کوچکتر او  الی فانینگ ، نیز یک بازیگر است. نام کامل او حنا داکوتا فانینگ است. فانینگ تباری نیمه آلمانی دارد. در 7 سالگی اولین بار nv سریال ER جلوی دوربین رفت. 35 بار نامزد دریافت جوایز مختلف بوده که 17 بار موفق به کسب جایزه شده ، اسم مستعارش Kota  است ، 161 Cm قدشه ، اولین فیلم سینمایی که بازی کرد I Am Sam بود سال 2001 ، دو ساله بود که خوندن رو یاد گرفت ،فیلم های مورد علاقش : بر باد رفته ، تایتانیک و مگنولیاست ، کلکسیون عروسک داره ، مدرسه نمی ره ، تو خونه آموزش می بینه ، پیانو و ویولن رو به صورت حرفه ای می نوازه ، اولین کلمه ای رو که گفته کلمه MoMo اسم گربه مادرش بوده! ، موهای خودش فرفری یه، آرزو داره کارگردان بشه، گریمش تو فیلم Push  رو خودش انتخاب کرده و لباسایی رو که تو این فیلم پوشیده مال خودش بودن ،در یکی از صحنه های فیلم Hounddog چون بهش تجاوز شد ، این فیلم مجوز پخش تو بعضی ایالات رو بدست نیاورد.  آخرین فیلم او The Twilight Saga: Eclipse هم بزودی روی پرده خواهد رفت.


ITALIA : Bye Bye 2010

اولین جام جهانی رو که یادم میاد جام 94 امریکا بود ، سال 94 اولین سالی بود که من یه مسابقه فوتبال رو می دیدم و اولین تیمی که طرفدارش شدم تیم ملی برزیل بود ، طرفدار تیم برزیل شدم چون اون جام فوق العاده بازی می کرد و باعث شد من نه تنها به برزیل بلکه به فوتبال علاقه مند بشم !

برزیل 94 رویایی ترین برزیلی بود که من تو این 18 سال دیدم و شاید بهترین برزیل تاریخ و تو این چند سال فقط تیم های منچستر و بارسلونا تونستند فوتبالی به اون زیبایی ارائه بدن و در رده ملی هنوز تیمی رو ندیدم که بتونه به اون فوتبال زیبا و سراسر حمله حتی نزدیک بشه! جام 94 من 7 سالم بود و شاید به خاطر همین عاشق شماره 7 برزیل یعنی ببتو شدم! ببتو فوق العاده بود! زوج ببتو و روماریو مخوف ترین خط حمله جام جهانی رو تشکیل داده بود،خط حمله ای که کابوس خیلی از تیم ها شده بود و هیچ تیمی نتونست در برابرش مقاومت کنه هیچ تیمی بجز ایتالیا. برزیل تا فینال همه رو له کرد تا فینال به ایتالیا خورد ایتالیایی که حتی پر ستاره تر از برزیل بود ، تو همین بازی بود که جرقه هایی از عشق ایتالیا در من زده شد ! فینال 94 یکی از اولین فوتبال هایی بود که می دیدم و بدون شک یکی از زیباتریناش تا به امروز ، دیداری که در نهایت به ضربات پنالتی کشیده شد ، تا قبل این جام برزیل و ایتالیا و آلمان هر کدوم با 3 بار قهرمانی پر افتخارترین تیم های جهان بودند که این دیدار نبردی بود نه برای جام 94 که به نوعی برای کل ادوار جام جهانی ، ایتالیا به قهرمانی می تونست پر افتخارترین تیم جهان بشه که روبرتو باجو پنالتی رو از دست داد تا برزیل قهرمان بشه و رویاهای ایتالیا بر باد بره و نگاه پر حسرت پائولو مالدینی وقتی از کنار جام رد میشد گویای حال کل ایتالیا و هوادارانش بود !

به هر حال من تو اون جام برای اولین و آخرین بار از باخت ایتالیا خوشحال شدم و بعد قهرمانی تیم محبوبم برزیل! مثل بازیکن مورد علاقم ببتو به هوا پریدم!

تو اون لحظه هیچ وقت فکر نمی کردم که 6 سال بعد من یکی از متعصب ترین هواداران ایتالیا بشم و این تیم تبدیل به عشق من بشه ! عشقی که امروز 16 ساله شد!

تا جام 98 برزیل تیم مورد علاقم بود و ایتالیا همیشه دوم،جام 98 که برزیل فینالو به فرانسه باخت و ببتو خداحافظی کرد دوران محبوبیت برزیل برای من با خداحافظی بازیکن مورد علاقم به پایان رسید و دوران جدیدی در رده ملی برای من آغاز شد! طرفدار ایتالیا بودم ولی هلند رو هم دوست داشتم و هنوز دیوونه ایتالی نشده بودم،جام 98 با دیدن فوتبال کثیف فرانسه و سوء استفاده این تیم از میزبانی و خرید داور و ... فرانسه منفورترین تیم من شد و زیدان با 2 گلی که به برزیل زد و با اون قیافه احمقانش منفورترین بازیکن من.

این نفرت 2 سال بعد وقتی که تو فینال جام ملت ها ی اروپا و در دقایق آخر بازی و با اشتباه داور ایتالیا رو برد به اوج رسید! فینالی که برای من نبردی بود بین عشق و نفرت!  سال 2000 از بین 11 بازیکن مورد علاقم 10 تاش ایتالیایی بودن و از این سال بود که من دیوانه وار طرفدار ایتالیا شدم،تقریبا هر 23 بازیکن ایتالیا تو جام 2000 بهترین ها بودن و باخت این تیم تو فینال مثل کابوس بود ريا، کابوسی که با خداحافظی کاپیتان محبوب پائولو مالدینی تشدیدم شد! به هر حال ایتالیا 6 سال بعد و تو فینال جام جهانی فرانسه رو برد و شاخ زدن زیدان به ماتراتزی و اخراجش نفرت من رو التیام بخشید! چون این بار در دیدار عشق و نفرت هم تیم منفورم له شده بود و هم بازیکن منفورم .

اما جام جهانی 2010 ... تقریبا از زمانی که لیست ایتالیا اعلام شد می شد حدس زد که چه چیزی انتظار ایتالیا رو می کشه! لیپی با دعوت نکردن ستاره هایی مثل توتی ،دل پیرو ،پیپو اینزاگی،ماتراتزی،کاسانو،لوکا تونی،آمبروزی،آکوئیلانیو و ... که تقریبا میشه گفت تیم اصلی ایتالیا رو تشکیل می دادند و با دعوت بازیکنایی که حتی من عشق ایتالیا قبل این خیلی هاشونو حتی ندیده بودم! شرایط حذف ایتالیا رو آماده کرد.

ایتالیا ساعاتی پیش و در آخرین بازی خودش 3-2 به اسلوواکی؟! باخت تا با 2 امتیاز آخر بشه و بعد تیم هایی مثل پاراگوئه،اسلوواکی و نیوزلندقرار بگیره و یک فاجعه تاریخی رو رقم بزنه.


خلاصه بازی :

ایتالیا بازی رو خیلی بد شروع کرد و روبرت ويتک دقیقه 25 دروازه این تیم رو باز کرد ، کاناوارو مثل 2 بازی قبلی که فاجعه بود این بار هم کابوس هوادارا بود و هر وقت توپ نزدیکش میشد قلب هوادارای ایتالیا می لرزید که نکنه مثل دو بازی قبل که اشتباه او باعث خوردن 2 گل شد باز کار دست تیم بده، مارکتی هم که بعد مصدومیت بوفون جانشین او شد در کل بازی هیچ کار قابل ملاحظه ای نکردو یک مترسک به تمام عیار بود و هر 3 توپی که تو چارچوب ایتالیا بود وارد دروازه شد و تنها هنر او دقایق آخر نیمه اول بود که توپی رو که خارج چارچوب بود و داشت به نفع ایتالیا به بیرون می رفت با زحمت بسیار وارد کرنر کرد!!!نیمه اول چیزی از ایتالیا ندیدیم و بازی با همین نتیجه تموم شد، لیپی در آغاز نیمه دوم 2 تعویض کرد تا تیم هجومی تر بشه و وقتی نتیجه نگرفت پیرلو مصدوم رو هم وارد بازی کرد،پیرلو با اینکه مصدوم بود ولی وقتی صاحب توپ می شد کاملا کلاس بالاش نسبت به بقیه بازیکنای ایتالیا مشخص بود،و بالاخره با پاس او بود که ایتالیا صاحب اولین موقعیت خطرناکش تو کل بازی شد که بازیکن اسلوواکی به شکلی کاملا مشکوک توپ رو از تو دروازه بیرون کشید،بازی کابوس وار برای ایتالیا ادامه داشت که روبرت ويتک دقیقه 74 گل دوم اسلوواکی رو هم زد تا باورمون بشه که ایتالیا داره حذف میشه! بعد این گل قیافه لیپی دیدنی بود،کاملا بهت زده با بغضی مشهود که کم موندخ بود گریه کنه ! واین بوفون دوست داشتنی بود که کنار زمین به بازیکنا روحیه میداد، بعد این گل بالاخره تونستیم چهره واقعی ایتالیا رو ببینیم، بالاخره دی ناتاله  که یک تک به تک رو خراب کرده بود دقیقه 81 تونست رو توپ برگشتی گل اول ایتالیا رو بزنه و لاجوردی پوشا رو امیدوار کنه ،3 دقیقه بعد فابيو کواگرلا گل مساوی رو زد که داور گل رو در شرایطی مشکوک آفساید اعلام کرد و ایتالیایی ها رو نا امید تر از قبل کرد،هنوز بازیکنای آتزوری از شوک این گل آفساید در نیومده بودن که کوپونک بازیکن تعویضی که صرفا برای اتلاف وقت وارد بازی شده بود در دقيقه 88 برای بار سوم دروازه مدافع عنوان قهرمانی رو باز کرد تا این گل تیر خلاصی باشه بر پیکره نیمه جان ایتالیا،اسلوواکی که از دقیقه 70 به بعد بازیش مارو یاد تیم های عربی می انداخت  بعد این گل دیگه پستی رو به حد آخر رسونده و به نوبت نقش جنازه رو در زمین ایفا می کردند که همین باعث عصبی شدن بازیکنای ایتالیا و گرفتن 5 دقیقه وقت اضافه شد که داور 10 دقیقه هم می تونست بگیره،ایتالیایی ها عصبی و بی برنامه به بازی احساسی رو آوردن که فابيو کواگرلا در دقيقه 91 گل دوم لاجوردی پوشا رو هم زد تا بارقه هایی از امید به اردوی کشور چکمه بیاد،بازیکنای ایتالیا که بعد این گل قصد شروع مجدد سریع بازی رو داشتند با مقاومت دروازه بان اسلوواکی مواجه شدند که از دادن توپ که انگار ارث پدرش بود خودداری می کرد که در نهایت باعث شد 3 دقیقه وقت تلف شده بازی تلف شه! که بالاخره با کارت زرد گرفتن هر دو بازیکن بازی مجددا شروع شد ولی در دقایق اندک باقی مونده مانکن های ایتالیایی کاری از پیش نبردن و داور بدون احتساب وقتهای تلف شده راس دقیقه 95 در سوت خود دمید تا اشکهای فابیو کواگرلا و شانه های خم شده زامبروتا گویای حال طرفداران این پر طرفدارترین تیم قاره سبز باشد.


ایتالیا،ایتالیای من، ایتالیای دوست داشتنی من!

باخت تا مدافع عنوان قهرمانی هم به نایب قهرمان جام قبل بپیونده و توریست های ایتالیایی (تیتر احتمالی نشریات روز بعد ایتالیا)به خانه باز گردند.

به قول یکی از منتقدین ایتالیایی،لیپی خرفت نشون داد که 4 سال پیش این او نبود که ایتالیا رو قهرمان کرد،ایتالیای 2006 را توتی،دل پیرو،بوفون،زامبروتاو...قهرمان کردند.

قهرمان خداحافظ ... به امید سلامی کوبنده در جام ملتهای 2012

فصل منفور من

بازم تابستون شد ، فصلی که تا اون جایی که یادم میاد ازش متنفر بودم ، نمی دونم واسه چی ، شاید چون از گرما متنفرم و بیرون رفتن برام سخت میشه تو تابستون ، مجبوری صبر کنی تا غروب شه و هوا کمی خنک و قابل تحمل تا بتونی بری بیرون شایدم بخاطر اینکه تابستونا مدرسه تعطیل بود و دیگه نمیتونستم هر روز تو راه مدرسه ارغوان رو ببینم !

آره...فکر کنم دلیل اصلی تنفر من از تابستون بخاطر همین بود! با اینکه سال ها از دوران مدرسه میگذره و من دیگه اون پسر عاشق پیشه نیستم ولی انگار این نفرت در من نهادینه شده!

فکر کن...تابستون برای من به معنی ندیدن عشقم بود! 90 روز دوری! تو هم اگه جای من بودی فصل منفورت  میشد!

بگذریم...

خیلی وقت بود حال نوشتن نداشتم،حال هیچ کاری رو نداشتم،ولی دوباره به سرم زده که گهگاهی بنویسم،از همه چی از همه جا،از این روزایی که هر روزش کسل کننده تر از روز قبلشه...برای کسی نمینویسم،مینویسم برای خودم و هیچ کس!

سلام...!