هنوز کلي تا عيد مونده ولي از حال و هواي وبلاگستان معلومه ازهمين حالا خيلي ها رفتن به پيشواز عيد. نمي دونم چرا هيچ وقت با عيد حال نکردم ،13 روز تعطيلي ؟ بي خيال ! کلا با هر چيزي که روال روزمره زندگي رو به چالش بکشه حال نمي کنم که در صدر اين فهرست ضد حال يه واژه خيلي بي حاله به نام تعطيلات ! اونم نه يک روز نه دو روز ، سيزده روز؟! اصلا همين نحسي سيزده خودش کافي نيست براي حال نکردن با عيد؟ روز اول عيد و لحظه تحويل سال و سفره هفت سين و بلاب بلاب بلاب ... خيلي خوبه ولي خوبيش به همون يه روزه ،  بيشتر که شد ميره رو اعصاب !


بچه که بودم و هنوز به اجبار در کانون گرررررم خانواده ميزيستم! ناچار بودم که خودم رو با اين بازي هاي مسخره عيد وقف بدم ، خيلي ظلمه که از ديد و بازديد و برو بيا بدت بياد و تو يه خانواده پر فاميل متولد بشي ! حالا ازدياد  فاميل به کنار ، خونه ما که به خاطر حضور مادربزرگ که بزرگ فاميل به حساب ميومد هميشه اولين مکان عيد ديدني بود و هنوز توپ سال تحويل شليک نشده پر ميشد از جک و جونور! حالا فاميل هاي خارج از کشور که از چند روز جلوتر ميومدن و خراب ميشدن به کنار. معمولا هفته اول اين طوري ميگذشت و خونه مي مونديم و بعدش يه روزه ميرفتيم از کل فاميل هاي مادري بازديد به عمل مياورديم و خلاص! هفته دومم با اقوام رسيده ميرفتيم شمال و بعد سيزده بدر نخود نخود هر که رود خانه خود و ما ميمونديم و يه خونه به فاک رفته و يه مادر وسواسي و دوباره خونه تکوني!


هميشه يه روزه چهارشنبه سوري رو ترجيح ميدادم به کل سيزده روز عيد ، آخراي اسفند که ميشد فکر سيزده روز تعطيلي دپم ميکرد ، سيزده روز تعطيلي؟ اون روزاعيد واسه من يعني دو هفته نديدن رفقاي فاب و از دست دادن روزي دو بار تلاقي نگاه با دختر کوچه پاييني ، تو راه مدرسه و ...

حالا اينها به کنار ، آدم حوصلش سر ميره ، مسافرت؟ آخه کدوم آدم عاقلي عيد ميره سفر! جاده ها شلوغ، ترافيک ، همه جا خر تو خر ... اييييييييش! ديد و بازديد؟ واقعا سخته ديدن فاميل هايي که يه سال اونا رو نديدي و حالا بايد رو به روشون بشيني ، لبخند  بزني ، از وضعيت درس و کار و زندگيت بگي ، ميوه و شيريني و آجيل تعارف کني ، بعد هم که تموم اين کارهاي تکراري رو انجام دادي و مهموناي عزيز رفتند ، دوباره همه اونا رو سر جاي اولشون برگردوني ، قبول کنيد کار طاقت فرسايي است .

 من عيد رو اصلا دوست ندارم ، کاري هم به نو شدن روز و حال و احوال طبيعت و ملت هم ندارم ، حتي از سيزده بدر هم متنفرم ، اين سيزده روز لعنتي جون ميده براي استراحت ، کاش ميشد يه يادداشت محبت آميز مي نوشتم و پشت در خونه آويزون ميکردم ، يادداشتي با اين مضمون :

"فاميل عزيز هيچ کس خانه نيست، اميدوارم سال بعد زودتر همديگر را ببينيم، وقتي که هوا هنوز سرد است و خيابان ها پر برف، اين روزها هوا خيلي خوب شده و ما نمي توانيم در خانه منتظر شما بمانيم."