Bon Vayage


با بابک در حال قدم زدنيم ، يه دختر از کنارمون رد ميشه ، سلام خانم خوشگله ! بابک ميگه ! دختر چاقه و شايد مودبانه ترين واژه اي که بشه در موردش بکار برد عروسک زشت باشه ، از اونهايي نيست که به چشم کسي بياد ، اما اين چندمين باره که بابک امروز همچين تيکه هايي رو ميندازه ، خانم خوشگله ، عروسک ، با من دوست ميشي و جملاتي از اين دست رو تقريبا روونه تمام دخترهاي زشت و بد ترکيبي کرده که از کنارمون رد شدن ! دستم تو جيبمه و با بيشترين فاصله ممکن از هم در حال قدم زدنيم ، معمولا چنين حرکاتي در خيابون گردي هاي ما رخ نميده! بهش ميگم اين دري وري ها چيه ميگي، مستي؟ استنباطش از اين کار اينه که دارم کار خير مي کنم! حالا نميشه حداقل کار خيرت رو سوق بدي سمت خوشگلاش؟ ميگه در راستاي شاد سازي دخترهاي زشت و کم اعتماد به نفس و از اون جايي که اين ماه پاداش کار خوب چندين برابره دست به چنين کاري زده و معتقده شنيدن همين يه کلمه اعتماد به نفس اون ها رو بالا ميبره و آخرين جمله توجيحي که با لحني قاطع و سرشار از تمسخر ميگه اينه : مگه دخترهاي بد قيافه دل ندارن؟! بابک هم مثل خيلي ها بخاطر زندگي تو يه جامعه اعتقادي به اين باور رسيده که پاداشي که کار خير تو اين ماه داره چندين برابر ماههاي ديگه است هر چند اين جمله رو با تمسخر و کنايه ميگه ولي اگه شنونده اين جمله کسي مثل من که چندين سال ميشناسمش باشه قطعا به اين نتيجه ميرسه که قلبا به اين باور رسيده يا بهتر بگم به اين باور رسوندنش ! هر چند تعريف بابک و بقيه از کار خوب يه مقدار در ظاهر با هم متفاوته! اما اون ها باطنا در يه چيز با هم مشابهن و اون چيزي نيست جز حماقت!


خاله من از اون دسته آدم ها است که سالي چند بار مي ره ديار اعراب و باصطلاح خانه خدا! خاله بالاي 70 داره و جووني هاش انواع و اقسام حال و حول ها رو کرده و با مايو در سواحل مختلف عکس يادگاري گرفته اما چند ساليست به دفعات ميره پيش اعراب و در برگشت انواع و اقسام سوغات رو مياره ، مبلغي که فقط ازپولي که خاله  از کشور خارج مي کنه و صرف خريد سوغات و مزخرفات ديگه مي کنه نصيب عرب جماعت ميشه اون قدر هست که خرج شام و ناحار چند صد نفررو بده، حالا شما حساب کنيد پولي رو که ساليانه فقط ازايراني هايي که بخاطر همين سفرهاي زيارتي روونه عربستان ميشن چقدره، خاله موقع برگشت از فضاي روحاني و حس قشنگش و اينکه عربستان که يه زماني لجنستان بود حالا در پيشرفت و معماري شهري و جاده اي چيزي کم از کشورهاي اروپايي نداره ميگه،پيشرفتي که با پول ايراني هايي امثال خاله من ميسر شده ! چندين بار به خاله گفتم سالي چند بار ميري که چي رو ثابت کني؟ پول اين سوغات و سفر رو بدي به فقير و بي چاره ها بيشتر ثواب نداره؟! تو تحصيل کرده تو با سواد آخه خدا هم خونه مي خواد؟ بابا خاله من خدا همه جا هست چرا بيخود با گفتن واژه خانه خدا به خدا توهين مي کني ، اگه آدم باشي خدا خونش ميشه توي قلبت وقتي احمق باشي کل دنيا رو هم که بگردي نمي توني خونه ش رو پيدا کني ، بيا و کمتر پول بي زبون رو بزيز تو حلقوم اين عربهاي بي ناموس ، جواب خاله چيزي نيست جز نگاه منزجرش !

يه بار تو کنفرانس يکي از اين درس هاي مزخرف عمومي دانشگاهي که يه دختر چادري و سبيلو داشت از خاطرات سفر خانه خداش ميگفت ، جو گير شدم و گفتم مگه خدا هم خونه ميخواد؟ اصلا مگه خدا عربه که نماز رو عربي مي خونن نمي شه ترجمش رو خوند که حداقل طرف خودش بفهمه چي ميگه! قبلنا عربها يه همچين جاهايي داشتن و بت ميذاشتن مردم مي رفتن کلي طلا و جواهر و هدايا ميذاشتن توش و پرستش مي کردن بعدش بنا کننده هاي اين بت کده ها هدايا رو مي زدن به جيب و مي خنديدن به ريش احمق ها حالا زمونه عوض شده وجور ديگه مردم رو مي چاپن بت خونه رو کردن خانه خدا و ميچرخن دور مکعب دست ساز انسان واسمش رو گذاشتن خدا پرستي، خدا پرستي يا بت پرستي مدرن؟! نمي تونيد حدس بزنيد بعد اين اظهار نظر چي شد! ماهها کميته انضباطي ، دو ترم تعليق از تحصيل ، اخراج موقت که تازه با چرب کردن سبيل حضرات و تخفيف شد موقت! حکم صادر شد و در جواب سوال هم دانشگاهي ها که مي پرسيدن به چه جرمي اخراج شدي؟ جواب من اين بود : به جرم بي جرمي!

خيلي وقت پيش ها که تو خونه آبا و اجدادي بودم، موقع مدرسه که ميشد پلي استيشن و باقي تفريحات ممنوع ميشد و فقط درس خوندن آزاد بود ! مادربزرگم با ما زندگي ميکرد البته نه تو خونه ما خونش با ما فاصله داشت ، خونه مادربزرگم ضلع شمالي باغ بود وخونه ما ، خونه اي که بعدها و با معماري جديد ساخته شده بود ضلع جنوبي باغ ، مادربزرگم تو همون خونه قديمي و کلاسيک مي نشست جايي که من معماري شو به معماري خودمون ترجيح ميدادم، شب ها من به بهانه تنهايي مادربزرگ قدم زنان از بين سنگ فرشهاي باغ مي رفتم پيشش ، البته نه از سر دلسوزي مي رفتم تا پلي استيشنم رو که اونجا مخفي کرده بودم بردارم و بازي کنم ، مادر بزرگ راز دار بود، محرم اسرار، تنها مشکل پرستارش بود که گاهي راپورت علت رفتنم رو مي داد و منم تلافي شو سرش در مياوردم، پرستار پير بود و سال هاي سال از وقتي که يادمه با ما زندگي ميکرد، شايد از سر دلسوزي راپورت ميداد ولي من بچه بودم و انتقام جو ، شايد بخاطر همين بود که صدام ميکرد ديکتاتور! مادامي که مشغول بازي بودم گوشم پي مادربزرگ و حرفهاش بود، اونم مثل خيلي از پيرزن ها هيچي نمي خواست جز هم صحبت، پدربزرگم قبل تولدم مرده بود و تنها هم صحبت مادربزگ نميدونم پرستار،کلفت ، همدم يا هر چيزي که بشه اسمش رو گذاشت بود و مادربزرگ مي گشت دنبال گوش هاي جديد براي شنيدن خاطراتش ، مادامي که مشغول بازي بودم خواسته و ناخواسته بعضي حرفهاش رو مي شنيدم ، بعضي حرفهاشم وانمود ميکردم که مي شنوم و در عمل تمام حواسم پي بازي بود ، با اينکه سنم کم بود ولي در اثر هم نشيني زياد با مادربزرگ از جزئيات زندگي کل فاميل آگاه بودم ، مي دونستم شوهرعمه کوچيکم اول خواستگار عمه بزرگم بوده ، مي دونستم عمه بزرگم جووني هاش شبيه گوگوش بوده و عشق خوانندگي ولي بزور شوهرش دادن تا باعث ننگ فاميل نشه ، مي دونستم فلان کس با فلان شخص خاطرخواهي داشته ، سر ازدواج X با Y خون و خونريزي شده ، ميدونستم چي شد اين فراري  شد از ايران ، چي شد نصف فاميل مسيحي ان و نصفمسلمون و خلاصه از رازهاي بگو و مگو کل فاميل با خبر ميشدم و اينا براي کسي مثل من که از بچگي علاقه اي به رفت و آمد با فاميل نداشت اطلاعات زيادي بود ، من هميشه از شلوغي  بيزار بودم وعيدها بدترين دوران من بود خانواده مادري فوق العاده پر جمعيت بود چندين خاله و دايي و تعداد زيادي دختر خاله و پسر خاله  که سيزده روز عيد هم براي رفت و آمدشون کم بود،خانواده پدري اما برعکس بود و فقط دو تا عمه داشتم، اما بخاطرحضورمادربزرگ که بزرگ فاميل بود هر ساله چندين برابر فک و فاميل مادري بازديد کننده داشتيم، کاروان سرايي بود واسه خودش! البته من از فاميل هاي سمت پدري خوشم ميومد برخلاف سمت مادري ، شايد چون تو فاميل مادري تموم بچه ها دختر بودن انگار خاله هاي من فقط دختر زا بودن، تعداد بيشمار دخترخاله ها و هجوم همگي شون روزهاي عيد براي مني که از دخترها فراري بودم يه فاجعه بود! شايد اين فراري بودن به خاطر عدم درک دنياي جنس مخالف يا شايدم بخاطر هشدارهاي مادرم بود که تو گوشم مي خوند : با دختر عمه هات بازي نکني ها، به دختر باغبون نگاه نکني ها، با دختر همسايه وراجي نکنيها، دوستاي خواهرت که ميان باهاشون دکتر بازي نکني ها و بسياري از اين نکن گفتن ها بود ! فاميل پدري دقيقا بر عکس بود و تعداد پسرهاي هم سن وسال توش بيشتر بود،هر چند عمه هاي منم چيزي جزء دخر تو بساطشون پيدا نميشد اما فاميلهاي دورتر چرا، بيشتر آشناهاي پدري خارج بودن و عيد که ميشد ميومدن پيش ما و موندگار ميشدن، تا صبح بيدار ميموندن و از خاطرات زندگي در غرب ميگفتن و احتمالا همين تعريف هاي وسوسه انگيز اونها بود که من رو يک عشق خارج واقعي کرد ، همون موقع ها بود که فهميدم سياست سوئد در يه سطح نگه داشتن کل جامعه باعث ميشه از هر کس به اندازه درآمد ماليات گرفته شه ، از کم درآمدها چيزي نمي گرفتن ولي اگه کسي از يه مقدار معين بيشتر در مياورد مهم نبود چقدر ، بايد کلش رو ميداد بابت ماليات و اين طوري يه جامعه يه سطح ساخته بود که در نتيجه اون هيچ جرم و جنايتي هم رخ نمي داد چون همه در داشته ها با هم مشترک بودند، فهميدم فرانسه جاي روشن فکرها وعاشق پيشه هاست ، ايتاليا جاي علاقه منداي زندگي تجملي و مد و فشن، انگلستان کشوري است دلگير وهميشه ابري  ، کانادا جايي است براي زندگي وآمريکا، آمريکا جايي است براي افراد تشنه ترقي ! ماحصل من از گفته هاشون چنين برداشتي بود !

چي مي خواستم بگم به کجا رسيدم ، مادربزرگ من به خاطر وسواس شديد با وجود اينکه هميشه باغبون و کلفت داشت اما عادت داشت ظرف هاي شسته رو دوباره بشوره و موقع پياده روي تو حياط تمام برگهايي رو که از درختهاي باغ ميافتاد خم شه و برداره ، همين باعش شد انواع واقسام مرض ها رو بگيره ، واريس ، کمر درد،آب مرواريد و اواخر عمرش هم آلزايمر گرفت ، سال ها بعد که من در حوالي پانزده سالگي بودم همچنان شب ها رهسپار خونه کلاسيک مادربزرگ ميشدم، خونه اي که هميشه با همون دکوراسيون بود و هيچ وقت تغيير نمي کرد ، با اين تفاوت که انگيزه اي براي پنهاني بازي کردن سگا،ميکرو يا پلي استيشن نبود ، مي رفتم تا فوتبال ببينم و شبهايي که ميرفتم محدود شده بود به شب هايي که فوتبال داشت و ديگه خبري هم از اون پرستار هميشگي نبود تا راپورت بده ، چند سالي ميشد که مرده بود و پرستارهاي جديد معمولا زود به زود عوض ميشدن و بيشترشون دخترهاي دانشجوي شهرستاني بودن ، مادامي که من مشغول تماشاي فوتبال بودم مادربزرگ که بخاطر واريس نشسته نماز مي خوند رو تخنت نشسته بود و وقتي که فوتبال تموم ميشد هم همچنان نماز خوندنش ادامه داشت و احتمالا ساعت ها بعد و ساعت ها قبلش هم همچنين ، مادر بزرگ بخاطر آلزايمرحافظه کوتاه مدتش رو از دست داده بود و مثل ماهي دچار فراموشي لحظه اي ميشد و در نتيجه اين فراموشي بارها فراموش ميکرد تا کجا نماز رو خونده و در نتيجه از اول شروع ميکرد به خوندن و در نتيجه اين تکرارها بارها تکرار ميشد ، دوباره ، دوباره و دوباره !  قسمت عمده سال هاي آخر عمر مادربزرگ اين گونه گذشت ، در رکوع ، سجده و قنوت، شام وناحارش رو هم تو تخت مي خورد و کل زندگيش تخت بود و جانماز! البته روزها وضع کمي بهتر بود و بعضا از اين آلزايمر استفاده بهتري ميشد و عمه و مادرم بهش مي قبولوندن که نماز رو تا آخر خونده ولي عادت داشت شب ها هم نماز مي خوند و اون وقت ديگه کسي نبود بي خيالش کنه ، به حرف پرستار باور نداشت وهميشه با ديدن جانماز باز و نيمه کاره دوباره شروع ميکرد به گفتن همون کلمات عربي که حتي معنيش رو هم نمي دونست و فقط طوطي وار تکرار ميکرد و براش مثل وردي بود براي در امون موندن از جهنم ، احتمالا عبادت اون هم نه از روي ميل که از روي ترس بود! پرستار هم شايد ترجيح ميداد با نماز مشغول باشه، اين جوري براي خودش راحت تر بود ، و اين نماز شب ها  ساعت ها ادامه داشت ، حتي منم نمي تونستم قانعش کنم که به آخر رسونده انگار غير از مادرم و عمم به کسي اعتماد نداشت ، اولين س ک س م رو هم تو يکي از همون شبهايي که مادر بزرگ مشغول نماز خوندن بود با يکي از همون پرستارهاي دانشجوش تجربه کردم ! شايد همين س ک س زود هنگام بود که خيلي زود دخترها رو از سابجکت فکري من بيرون کرد و برخلاف رفقاي مدرسه که دختر بازي کلي از وقتشون رو مي گرفت فراغت فکري بيشتر و در نتيجه وقت زيادي براي کارهاي مهم تر داشتم ، چون خيلي زود تمام زواياي پنهان يک دختر رو کشف کرده بودم  و برخلاف شنيده ها در عمل به هيچ چيز جالب و حتي لذتي دست پيدا نکرده بودم  !

هيچ وقت يادم نمياد براي کسي گريه کرده باشم يا از مرگ کسي ناراحت شده باشم ، اعتقادم هميشه اين بوده که همه مي ميرن ، گريه زاري مردم بعد مردن دوست و آشنا برام قابل درک نبود ، مگه با گريه مرده ها زنده ميشن ! شايد بخاطر اين بود که تا اون روز مرگ رو از نزديک تجربه نکرده بودم ، روزي که مادربزرگ رو داشتن ميذاشتن زير خاک اولين مراسم تدفينم بود ، لحظه آخر وقتي آخرين خاکها روش ريخته ميشد يه لحظه فقط يه لحظه احساس کردم يه چيزي رفت تو چشمم و نزديک بود ازش اشک جاري شه،خيلي زود در جا خشکش کردم چون دوست نداشتم اولين گريم جايي باشه که دهها نفر شاهدش باشن ، همون يه لحظه کافي بود تا دليل گريه مردم رو بفهم ، با مرگ پيرزن انگار بخشي عمده اي از کودکي و خاطرات من بود که باهاش مي مرد، تمام خاطات مثل دور تند فيلم از جلوي چشمم گذشت و رو يکي از خاطرات بچگي توقف کرد ، من بودم و دختر عمه هام ، دور مادربزرگ حلقه زده بوديم ، ماماني رو دوست داري؟ آره ، ماماني رو دوست داري؟ آره سوال تکرار شد و جواب ها شبيه هم بود تا رسيد به من ، هميشه به اسم کوچيک صداش ميکردم ، از منم پرسيد، در جواب گفتم خودت ميدوني! قطعا دوستش داشتم ولي شايد همون موقع هام از شبيه بودن با بقيه بيزار بودم و براي اينکه جوابم مثل بقيه نباشه اين رو گفتم و شايدم غرورم بهم اجازه نمي داد دوست داشتن کسي رو اعتراف کنم ! اين سوال سال ها تکرار شد و جواب من هميشه همون جواب اول بود! پيرزن سال ها بود شوهرش رو رفته مي ديد و من هيچ وقت نفهميدم که يه زن چقدر مي تونه تشنه شنيدن دوستت دارم باشه حتي اگه اون دوستت دارم از دهان يه پسر خردسال خارج شده باشه ، پسري که به گفته خودش از نظر اخلاقي نسخه کپي شده شوهرش بود! اين تنها خواهشي بود که پيرزن از نوش داشت و هيچ وقت بهش نرسيد! دوباره برگشتم به زمان حال! خاطره محو شد ، بالاي قبرش ايستاده بودم ، بارون به شدت مي باريد ، همه رفته بودن ، حالا فقط من مونده بودم و خودش ! آروم نشستم دست گذاشتم رو خاک سرد گور و در حالي که اولين قطره اشک زندگيم از چشام جاري ميشد زير لب اما نه تا اون حد که نشنوه گفتم ! دوستت دارم

پدربزرگم تمام دارايي شو به نام بچه هاش نکرده بود، خيلي هاشم به نام زنش کرده بود شايد حتي بيشتر از اون چيزي که به سه تا بچه هاش داده بود ، چيزي که هيچ وقت نميدونستم و تازه وقتي فهميدم که وکيل مادربزرگ داشت وصيت نامش رو مي خوند، پيرزن تمام داراييش رو بنام  نوه بزرگش کرده بود ، نوه اي که هيچ وقت بهش نگفت دوستت دارم ! چهل روز بعد مرگ پيرزن ، تو يه شب سرد و برفي زمستوني ، با کوله اي که چيزي جزء نفرت توش نبود، براي هميشه از خونه پدري زدم بيرون وديگه هيچ وقت برنگشتم !

بعد اينکه حسابي با بابک دور زديم و بابک حسابي از برکات اين ماه در راستاي انجام کار خير سود برد! برگشتيم مغازه و کرکره رو کشيديم پايين راهي خونه شديم ! وقتي رسيدم خونه پريسا رو ديدم که دست به کمر و مثل اين زن هايي که منتظرن تا شوهرشون رو که دير برگشته خونه بازخواست کنن کنار در آپارتمان وايساده و قيافه حق بجانب گرفته !

اين جا چيکار مي کني؟ چرا همچين نيگاه مي کني؟!
تا حالا کجا بودي؟!
سرکار!
مگه قرار نبود ساعت 10 باهام تمرين کني!
پاک يادم رفته بود قراره دومين جلسه تدريس گيتارمون برگزار بشه!
اوه ببخشيد ، پاک فراموش کرده بودم
 بايد جريمه بشي تا ديگه تکرار نشه!
چشم حالا بدو برو گيتارت رو بيار

رفت و با گيتاري که تولدش بهش کادو داده بودم برگشت ، يه کم موند و بعدش فرستادمش خونه ، بايد مي رفتم فرودگاه تا پارميدا رو بدرقه کنم ، قرار بود امشب برگرده ، بهش قول داده بودم دورادور باهاش خداحافظي کنم تا مادرش منو نبينه! انگار هنوز من رو مقصر مجرد موندن دخترش مي دونست! تو سالن انتظار نشسته بودم تا بالاخره وقتش شد، مشغول بوسيدن پدر و مادرش بود، مادرش طوري بغلش کرده بود انگار قرار بود ديگه هيچ وقت همديگه رو نبينن،هر چند به خونوادش نگفته بود ديگه قرار نيست برگرده ولي انگار يه حس مادرانه پي به اين موضوع برده بود! من اما دور بودم از اين بدرقه ، با بيشترين فاصله ممکن و تو يه خط مستقيم پشت سر پدرو مادرش ايستاده بودم ، پارميدا رفت به سمت گيت و قبل اينکه کاملا از تيررس نگاهم خارج بشه برگشت و به پدر مادرش نگاه کرد، شايد براي آخرين بارو بعد نگاهش رو کج کرد به سمت من ، دستش رو يه لحظه بلند کرد تا درست مثل روزهايي که بعد دانشگاه مي رسوندمش خونه و اون قدر صبر مي کردم تا وارد خونه شه باهام خداحافظي کنه ، انگاري براي يک لحظه فراموش کرده بود حضور مادرش رو ولي تو نيمه راه به خودش اومد و دستش رو لنداخت ، تقابل عقل و احساس باعث اين حرکت شد و نتيجش چيزي نبود جز يه حرکت مسخره ! همين کافي بود تا مادرش با دنبال کردن نگاه دخترش برگرده و در آستانه کشف حضور من قرار بگيره ! نمي دونم منو ديد يا نه چون بلافاصله سرم رو انداختم پايين و به ساعتم نگاه کردم ! حداقل به جاي خاليش ، چون خود ساعت رو سر بازي بيليارد باخته بودم ، وقتي که سرم رو بلند کردم پارميدا رفته بود !


پ . ن : دیگه حس و حال خاطره نویسی ندارم ، شاید بعد این فقط از فیلم و آهنگ نوشتم !

پ . ن : یه چند روزی با بچه ها می ریم شمال کسی هست که بخواد بیاد؟!

ادامه نوشته

Robert De Niro

دیروز 17 آگوست و تولد رابرت دنیرو بود ، رابرت دنیرو ، آل پاچینو ، جانی دپ و جیمز دین چهار بازیگر محبوب من به شمار میان که که تقریبا تمام فیلم هاشون رو دیدم و غیر از آخری که جوون مرگ شدخوشحالم با سه تای دیگه هم دوره ام! این پنج فیلم به نظر من بهترین فیلم هایی است که دنیرو به عنوان نقش اول بازی کرده و من دیوانه وار کاراکترهای این پنج فیلم رو دوست دارم !


1.Taxi Driver ( راننده تاکسی 1976) در نقش تراویس بیکل

وقتي اولين ايده راننده تاكسي در ذهن پل شرايدر‌، فيلمنامه ‌نويس جوياي نام شكل گرفت‌، زندگي وي بشدت نابسامان بود‌ ، او نه تنها كارش را به عنوان محقق در انستیتو فيلم آمريكايي از دست داده بود‌، بلكه همسرش هم او را از خانه بيرون انداخته بود‌، بي خانماني و بيكاري‌، براي شرايدر الكليسم و افسردگي را به همراه آورده بود ، وضع روحي او آنقدر خراب بود كه به فكر خودكشي افتاد ، اما به جاي  اينكار داستاني شهري از تنهايي و انزوا نوشت كه شرح خشونت زندگي در آمريكا بود ، راننده تاكسي داستان تراويس بيكل است‌، يك منزوي ساده دل كه از ثبات رواني برخوردار نيست‌ ، نفرت تراويس از خلافكاران‌، او را وادار مي‌كند تا بر روي پا اندازها و سياستمدارها اسلحه بكشد ، فيلمنامه سياه و بي رحم شرايدر از ميان انگشتان برايان دي پالما و تهيه كنندگاني چون جوليا و مايكل فيليپس گذشت تا به دست مارتين اسكورسيزي برسد ، اسكورسيزی فيلمنامه را بسيار پسنديد و اعتقاد داشت رابرت دنيرو تنها كسي است كه بايد نقش تراويس بيكل را بازي كند ، راننده تاکسی اولین اسکار رو برای رابرت دنیرو به ارمغان آورد ، راننده تاكسي درباره كسي است كه در بيروني‌ ترين لايه اجتماع زندگي مي‌كند اما قلبش، ذهنش و وجودش به قشرهاي عميق تعلق دارد چون او يك راننده تاكسي است ،  او كسي است كه هر لحظه با يك شهروند در ارتباط است ، خاص و عام سوار ماشين او مي‌شوند و او همه چيز را می بیند ،. به نظر مي‌رسد تراويس بيكل راننده چشم وجدان‌ زده جامعه باشد ، چرا تراويس بيكل راننده تاكسي است؟ مگر نمی ‌توانست يك وكيل، يك سناتور، يك پزشك، يك معلم و يا يك كشيش باشد؟ او نمي‌‌تواند هيچ ‌كدام از اين اصناف باشد چون تاكسي زبان مشترك حركت اجتماعي است ، اين تنها يك نماد نيست ، يك اظهاريه است ، تراويس در دل جامعه است اما تنهاست ، دليل اين تنهايي كه به درستي در قالب كار نشسته آمال فنا شده چشم بيدار جامعه است ، آمالي كه زير پاي قاچاقچي‌ها، فاحشه‌ها، هم ‌جنس ‌بازها و فاسقين لگدمال شده‌اند و آدمهاي ظاهر اصلاح چون سناتورها، رئيس جمهور و دولتمردان ديگر هم به زعم او هيچ غلطي نمي‌كنند ، او مي‌خواهد در يك مدينه فاضله زندگي كند اما هرچه پيش مي‌رود مدينه او به مدينه فاضلاب بيشتر شبيه مي‌گردد و اين است دليل طغيان و لبريز شدن كاسه صبر، فيلم از نظر روايي سه بخش عمده دارد ، بخش اول آشنايي ما با تراويس و آشنايي تراويس با جامعه كه اين مرحله قبل از شروع فيلم آغاز شده است ، او در مي‌يابد كه در چه جامعه فاسدي زيست مي‌كند و اين فساد بعضاً دلايل سياسي نيز دارد ، او به عقيم نگه داشتن مردم خرده‌ پا براي جلوگيري كردن از فضوليهای ناخواسته و آشوبهاي سرسري توسط قدرتهاي دست ‌اندر كار پي برده است ، بخش دوم كه از نظر ساختار سينمايي بي ‌نظير است و مرحله طولاني ‌تر فيلم نيز هست بخش درون ‌ريزي و تعليقهاي رواني تراويس از پيرامون خود است ، او زجر مي‌كشد و خود خوري مي‌كند ، خشم اندك ‌اندك همچون قطره ‌هايي كه در يك كوزه جمع مي‌شوند در كوزه وجودش مملو مي‌گردد ، بخش سوم و نهايي فيلم مرحله برون‌ريزي ، طغيان و شكستن كوزه وجود و تهي كردن خشم نهفته است ، اين قسمت هرچند ممكن است شبيه انتقام باشد و نمونه‌هاي بصري آن در سينماي امروز فراوان باشند اما به سال ساخت آن و شرايط سينماي آن روز نيز دقت كنيد ، سكانسهای پايانی بديع و منقلب كننده هستند ، فيلم يك داستان نيست، روايت يك عصيان است ، عصياني كه هيچ عامل ماورايي و اعتقادي را در خود نگنجانده است ، هرچه هست از جامعه مي تراود و به جامعه بازخورد پيدا مي‌كند ، اما با توجه به اقتباس شرايدر از رمان تهوع نوشته ژان پل سارتر جنبه‌هاي فلسفي فيلم قابل تامل است ،با توجه به اينكه سارتر اگزيستانسياليست است توجه كنيد به ناجي بودن تراويس قبل از راننده تاكسي بودن كه ناخودآگاه قدم وجود بر ماهيت را متذكر شده است ،او راننده تاكسي است اما اين تنها هويت اوست ، وجدان او به عنوان وجود مقدم بر چيستي ‌اش (تراويس بودن يا راننده بودن) است ، به هر جهت فلسفه اگزيستانس گواه وجود بر ماهيت است ، البته راننده تاكسي فيلمي فلسفي نيست و از اين لحاظ چندان قابل تبيين نمي‌باشد اما به هرجهت عصيان و انقلابي كه در فيلم تصوير شده از رمان تهوع آمده است ، سارتر هم به اين انقلاب و دگرديسی و برون‌ريزی نهايی علاقمند بود ، راننده تاكسي نمايش يك كودتا و انقلاب يك نفره است، انقلابي كه رهبرش وجدان، كاتاليزورش جامعه و انجام دهنده‌اش غريزه است. اين فيلم نمايشگر فريادي است بي‌صدا ، آنچه تنها گوش آنهايي را كر مي‌كند كه مي خواهند كر بشوند ، بازي دنيرو در اين فيلم به ياد ماندني است و خیلی ها راننده تاکسی را بهترین فیلم او می دانند.


Raging Bull.2 ( گاو خشمگین 1980) در نقش جیک لاموتا

دومین فیلم اسکاری رارت دنیرو گاو خشمگین ، فیلمیست درباره خشونت، بی رحمی ومثل چند فیلم دیگر که از مارتین اسکورسیزی دیده ایم درباره ناتوانی یک مرد در درک یک زن خاص است ، خواه پاک دامن خواه بدکاره ،  در این فیلم ما شاهد این هستیم که در داخل ذهن مشت زن هیچ جایی برای درک این موضوع نیست که زن می تواند همدم و شریک یک مرد باشد نه فقط یک وسیله برای شهوت رانی به همین سبب پس از ازدواجش، همسرش دچار انحرافاتی می شود که این انحرافات زمینه بروز حسادت را در وجود مشت زن پدید می آورد حسادتی که با خشم بیش از حد فوران می کند و قهرمان را به افول می کشد ، گاو خشمگین خشونت و تمایلات جنسی را برابر می داند ، گاو خشمگین یک داستان اقتباسی است درباره جیک لاموتایی که از محلات فقیرنشین برانکس سر بر آورد، قهرمان میان وزن بوکس در دهۀ 1940 شد و میلیونها دلار پول به جیب زد کسی که بعد از مدتی تبدیل به یک دلقک در کاباره شد و بعد از آن به خاطر هتک حرمت یک دختر نوجوان به زندان افتاد ، گاو خشمگین بر سه عنصر استوار است : جیک لاموتا ، ویکی و بوکس ، لاموتا چهرۀ یک آدم ولگرد، لجباز، قوی و گاهی دیوانه است ، زندگی او مبتنی بر بوکس است ، او یک همسر دارد ولی رابطه اش با وی دچار مشکل است ، اسکورسیزی با استفاده از این دختر حسادت و ضعف لاموتا را به خوبی به ما نشان می دهد ، شک ، حسادت و عدم توان شناخت موجود مرموزی بنام زن چیزهایی که همیشه نقشی کمرنگ در فیلم های اسکورسیزی داشته اند سرانجام قهرمان را ناک اوت میکنند.

Once Upon a Time in America.3 ( روزی روزگاری آمریکا 1984) در نقش دیوید نودل

بعد از اينكه در دهه هفتاد موج نوي سينماي امريكا جريان يافت و كساني چون كوبريك، مارتين اسكورسيزي  و فرانسيس فوردكاپولا سردمدار اين حركت نوين سينمايي با پرداخت به لايه‌هاي سطحي جامعه و نهادينه شدن خشونت شدند ، سرجيو لئونه كه در ژانر وسترن به ويژه با فيلم خوب، بد، زشت اسم و رسمي يافته بود از قافله عقب نماند و با روزي، روزگاري در امريكا دوباره خود را بر سر زبانها انداخت ، اين فيلم با مدت زمان طولاني (حدود سه ساعت و 45 دقيقه) از فيلمنامه محكم و روايتهاي زنجير شده منسجم و گيرا بهره مي‌برد و مخاطب را تا ثانيه آخر فيلم بر جاي مي‌نشاند ، لئونه يك داستان گانگستري و جذاب را بهانه نمايش روابط فراموش شده انساني و ارزشهاي سهل و ممتنع فطرت انساني مي‌كند، انسانهايي كه نسبت به ديگران خشن، بي‌ مبالات و بي‌عار هستند اما در ارتباط با يكديگر عشق، وفاداري، جوانمردي و احترام را ميشناسند ، در اين فيلم پيچيدگي موجودي چون انسان بيش از پيش نمايان مي‌شود و زياده ‌خواهي و غرض ‌ورزي او به سخره گرفته مي‌شود ، نودل انساني خودشيفته و بي‌عار است كه جز اسلحه و دوستان گانگسترش همدمي نداشته‌ است؛ اما از طرفي با يك عشق ناكام دست و پنجه نرم مي‌كند. لئونه در فيلمهاي خود بر دوشخصيتي بودن قهرمانهاي خود تاكيد مي‌كند و بيننده را در جدالي سخت براي مكاشفت با اين شخصيتها درگير مي‌نمايد ، اين فيلم بعد از يك بار ديدن تا مدتها در ذهن مي‌ماند و انسان را درگير كشف روابط آدمها مي‌كند، چيزي كه در لايه‌هاي سطحي داستان قابل رويت و مكاشفه نيست ، آدمهاي داستان رفيقي جز يكديگر و اسلحه ندارند و شايد خودشان به گونه ‌ای اسلحه‌ ای پر از فشنگ باشند، تعبيري كه سرجيو لئونه با موفقيت بدان دست يافته است؛ كاناليزه كردن خشونت با در نظر گرفتن شرايط اجتماعي انسان را خطرناك مي‌كند ، البته او نقش فقر مادي و فرهنگي را ناديده نگرفته است ، داستان در مورد چهار گانگستر در سالهاي 1920 به بعد است و بسيار پراكنده آغاز مي‌شود اما كم‌ كم شوك وارد بر بيننده از بين رفته و مخاطب جاي خود را در داستان پيدا مي‌كند ، روزی روزگاری در امريكا فيلمي گانگستري است اما نيازهاي انساني را به خوبي نمايش مي‌دهد ، فيلم تا لطيف ‌ترين احساسات آدمي نفوذ مي‌كند و هر بيننده‌ اي را به تفكر درباره اميال و غريزه‌ هايش وا مي‌ دارد ، اسلحه يك بلاي اجتماعي است ،  فيلم بسيار وزين پرداخت شده است و در فرصت دادن به مخاطب براي تفكر و ترديد بي‌رحمي نمي‌كند، لبخند مورز در پلان آخر فيلم تعابير مختلفي مي‌تواند داشته باشد ، شايد مورز به زندگي سراسر نكبت ‌بار خود مي‌خندد ، شايد او نعشگي را مي‌ستايد، چيزي كه همه عمر بدان نيازمند بوده است ، شايد هم اين خنده لئونه است كه با لبهاي رابرت دنيرو متجلي مي‌شود، خنده‌اي كه موفقيت بيشمار فيلم را فرياد مي‌كند، موسيقي فيلم كه انيو موريكونه آن را ساخته است نيز متناسب و با دكوپاژ همراه است ، روزي روزگاري در امريكا فيلمي است درخور توجه كه بايد از زواياي مختلف به آن نگاه كرد ، بي شك اين فيلم يكي از شاهكارهاي سرجيو لئونه است.



Good Fellas.4 (رفقای خوب 1990) در نقش جو

در آغاز فيلم هنری کودکی است که دلش می خواهد گنگستر شود و برايش گنگستر شدن مهم تر از رئيس جمهور آمريکا شدن است ، او عاشق زندگی پر زرق و برق، اتومبيل های شيک و گران قيمت و قدرت و نفوذ گننگسترهاست و می بيند که مردم چگونه از آنها می‌ترسند و به آنها احترام می‌گذارند، هنری کارش را به عنوان پادو در دستگاه  سی سرو شروع می‌کند اما عليرغم ريشه ايرلندی اش به تدريج پلکان قدرت را در خانواده مافيايی ايتاليايی تبار نيويورک طی می‌کند ، او به همراه جو و تامی دوستان ديگر گنگسترش، حلقه کوچک صميمانه ای تشکيل می‌دهند که هيچ غريبه ای اجازه ورود به آن را ندارد ، آنها در رستوران ها و کافه ها دور هم می‌نشينند و به خوش‌ مزگی ها و حرکات جنون آميز تامی می خندند و از احترامی که ديگران از روی ترس به آنها می‌گذارند سرمست اند ، تامی شخصيتی بامزه، شوخ طبع و درعين حال تندخو، عصبی و بسيار بی رحم است اما جو از نظر شخصيتی در مقابل تامی قرار دارد و برخلاف او آدمی آرام، خونسرد و تا حد زيادی منطقی است اگرچه در خشونت و بی رحمی دست کمی از تامی ندارد،  اسکورسيزی با دقت تمام جزئيات زندگی گنگسترها و روابط درونی آنها را ترسيم می کند ، گنگسترهای اين فيلم بيش از هر فيلم ديگری در اين ژانر، واقعی و باورپذير تصوير شده اند ، رفقای خوب تجليلی از زندگی گنگسترهاست و اين زندگی را جذاب، خواستنی و غبطه برانگيز تصوير می‌کند ، رويکرد اسکورسيزی در مواجهه با ژانر، در تضاد با رويکرد حماسی و رمانتيک کاپولا در فيلم پدرخوانده قرار دارد ، خیلی ها این فیلم را بهترين فيلم گنگستری تاريخ سينما می دانند.

Heat.5 (مخمصه 1995) در نقش نیل مک کارتی

فیلم شروع که می شود، در کنار هم آمدن نام آل پاچینو و رابرت دنیرو در تیتراژ، خود بهانهی بسیار خوبی است برای نشستن و پی گیری دقیق تر فیلم، اما پس از پایان تیتراژ ویژگی های بسیار دیگری نیز که در جذابیت این اثر تاثیر گذار است نمایان می شود ، فیلمنامه محکم ، بازی های قوی ، سکانس های جذاب (سکانس مکالمه آل پا چینو و رابرت دنیرو تو رستوران و سکانس کشتن خبرچین تو رو بیاد بیارید) ، دیالوگ های بیاد ماندنی و از همه مهم تر سکانس پایانی فیلم که بشدت تاثیر گذار از کار در اومده ، روایت در این اثر، کاملاً بر پایه رفتار شخصیت ها نظام یافته و از دخالت های تصنعی نویسنده، برای گیشه ای تر شدن کار، اثری نیست و خود این مساله حاکی از شناخت کامل نویسنده از شخصیت های اثرش می باشد ، اما از ویژگی های این شخصیت پردازی باید به نگاهِ مدرن و حقیقی فیلمنامه نویس اشاره کرد، نگاهی که تمام شخصیتها را خاکستری و به دور از قضاوت های یکسویه به ما نشان داده است ، به عنوان مثال وینسنت هانا با بازی آل پاچینو پلیسی است که وقتی با مجرمی مثل نیل مک کارتی با بازی رابرت دنیرو روبرو می شود ، از زرنگی و ذکاوت بالای او بسیار لذت برده و زندانی کردن او را آن چنان خوشایند نمی بیند ، به همین دلیل در یک دیدار دوستانه از او می خواهد که به تبهکاری ادامه نداده، تا او مجبور به دستگیریش نشود، هم چنین مک کارتی تبهکاری است که در هنگام دزدی ، از ریختن خون انسان های بیگناه می پرهیزد و حتی زمانی که یکی از افراد او کسی را می کشد، آن چنان برایش غیرقابل تحمل است که دیگر حاضر به همکاری با آن شخص در کارهای بعدی نمی شود، اما علاوه بر خاکستری بودن شخصیت ها، روایت فیلم بسیار حقیقی و نزدیک به دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم و به همین دلیل، مخاطب از دیدن آن لذت بیشتری می برد تا از روایتی مصنوعی از یک قهرمانِ مثبت و ضد قهرمانی منفی ، پس از فیلمنامه باید به کارگردانی اثر اشاره کر دکه یکی از نقاط قوت کارگردانی این اثر، میزانسن ها و نوع دکوپاژ آن است که در یک صحنه ی درگیری خیابانی به شکلی برجسته فیلم را بسیار متفاوت با یک اکشن تجاری نموده آن چنان که مخاطب در هنگام دیدن این صحنه، خود را در میان درگیری حس کرده و با شخصیتها همراه و همگام می شود ،از ویژگی های دیگر این فیلم که به واقع تاثیر زیادی در زیباتر شدن آن دارد، بازی بسیار درونی و باورپذیر رابرت دنیرو و آل پاچینو است ، در آخر باید به صحنه پایان فیلم اشاره کرد، صحنه ای که بعد دیدنش مدت زیادی شما را پای صفحه تلویزیون میخ کوب خواهد کرد .



پ.ن : بازی هایی که رابرت دنیرو در  فیلم های  The Godfathe II  (پدر خوانده 1974) در نقش ویتو کورلئونه ، The Deer Hunter ( شکارچی گوزن 1978) در نقش مایکل ، The Untouchables (تسخیر ناپذیران1987) در نقش آل کاپون و Ronin  (رونین 1998) در نقش سم ارائه داده نیز فوق العاده است و این فیلم ها از دسته فیلم هایی هستند که حتما باید دید!

پ.ن: از سال 2000 به بعد کمتر فیلم فوق العاه ای از رابرت دنیرو دیدم و  بیشتر فیلمهایی که تو این دهه بازی کرده نقش مکمل بودن ، که بینشون این سه تا از همه دیدنی تر از آب در اومده :


Meet The Parents ( ملاقات با والدین 2000) در نقش جک بایرنس

شخصي به اسم گرگ فاكر قصد دارد با دختري به اسم پم برنز ازدواج كند ، آنها به يكديگر علاقه دارند ولي از آنجايي كه گرگ شغلش پرستاري است از عکس العمل پدر پم که مردی بسیار سخت گیر است (رابرت دنیرو) به شدت هراس دارد ، پم و گرگ كه در شهري دور از خانواده هايشان زندگي مي كنند تصميم ميگيرند كه با هم به ملاقات پدر و مادر پم بروند حال گرگ بايد تمام ترفند هاي خودش رو به كار ببره تا پدر پم رو براي ازدواج با دخترش راضي كنه ، رابرت دنیرو در این فیلم لایه های دیگری از بازی خود و قدرت بازیگری اش در ژانرکمدی را به رخ می کشد


Meet The Parents ( ملاقات با فاکرها 2004) در نقش جک بایرنس

این فیلم قسمت دوم ملاقات با والدین است و این بار گرگ و پم به تصمیم میگیرند به دیدار والدین گرگ بروند، همراه شدن والدین پم با آن دو گرگ را دچار وحشت می کند ، آقا و خانم فاكر داراي يكسري خصوصيات اخلاقي خاص هستند كه همين امر باعث نگراني گرگ شده است كه مبادا پدرش (داستین هافمن) جلوی پدر پم (رابرت دنیرو) كه فردی بسيار جدي و مبادي آداب است سوتي بدهد ، این فیلم یکی از ناب ترین کمدی هایی است که می تونید ببینید


Hide & Seek ( قایم موشک 2005) در نقش جک

داستان فیلم درباره دختری به اسم امیلی (داکوتا فانینگ) است که بازی قایم موشک او با دوستی خیالی به اسم چارلی منجر به حوادثی ترسناک می‌شود تا حدی که پدرش (رابرت دنیرو) نیزقادر به متوقف ساختن این اتفاقات نیست ، این فیلم رو ببینید تا با دیدن بازی فوق العاده داکوتا فانینگ تا حدی که رابرت دنیرو رو هم تحت تاثیر قرار میده به این موضوع که داکوتا فانینگ در آینده اولین بازیگر زن صاحب سبک هالیوود خواهد شد ایمان بیاورید !


پ . ن : از سایت های مختلف برای نوشتن این مطلب استفاده شده است .

Elvis Presley


تفاوت است بين كسي كه فقط  آواز مي‌خواند و كسي كه با صدايش شما را به دنيایی ديگر برده و نوعي شعف در شما بر مي ‌انگيزد ، الويس پريسلي از دسته دوم است ، الويس آرون پريسلي ايرلندي الاصل ، خواننده و هنرپيشه آمريکايي  متولد 8 ژانويه 1935 در شهر توپلو، مي سي سي پي آمریکا است ، وي پسر ورنون الويس پريسلي و گلاديس لاو اسميت بود و برادر دوقلويش هنگام تولد از دنيا رفت ، 18 ترانه او در ليست 100 آهنگ برتر تاريخ موسيقي قرار دارد که اولينش Heartbreak Hotel سال 1956 و آخريش Suspicious Minds  به سال 1969 است ، رکورد اجراي بزرگترين کنسرت جهان هم به الويس تعلق داره ، کنسرت سال 1973 هاوايي با نام Aloha From Hawai که به طور زنده و مستقيم از تلويزيون اکثر کشورهاي جهان پخش شد با مخاطب بيش از يک ميليارد نفر در سرتاسر جهان به عنوان بزرگترين کنسرت جهان در کتاب رکوردهاي گينس به ثبت رسيده ، الویس قبل از خوانندگي آپاراتچي سينما و مدتي راننده کاميون بوده  ، همسرش پريشيلا بيولو بازيگر و تنها فرزندش ليزا ماري است که با مايکل جکسون ازدواج کرد  ، در سن 23 سالگی بهش لقب سلطان راک اندرول رو دادن ، ورزش مورد علاقش فوتبال و کمربند مشکي کاراته داشته ، سه بار جايزه گرمي رو برده  ، جد مادريش با آبراهام لينکن رئیس جمهور مطرح آمریکا يکي بوده  ، اولین گیتارش رو تو 12 سالگی از مادرش هدیه گرفته  و غیر از گیتار که ساز تخصصی اش بوده پیانیست قابلی هم بوده ، نزدیک 20 فیلم سینمایی بازی کرده که معروف ترین هاش عبارتند از :  تفريح در آکاپولکو  ، شاه کروئل ، بوسه دختر عمو و بچه گالاهاد  که موقع ساخت فيلم بچه گالاهاد عاشق اليزابت مونتگومري بازیگر نقش مقابلش شد که نافرجام موند ، خودش بهترين فيلمي رو که بازي کرده King Creole 1958 مي دونه و فيلم هاي مورد علاقش  اتوبوسی به نام هوس 1951،هفت دلاور1960 و هری کثیف 1971 و عاشق بازی مارلون براندو ، جيمز دين  و کلینت ایستوود بوده ، فقط دو کنسرت خارج از آمريکا داشته که هر دو تو کانادا اجرا شده  ...سرانجام  16 August 1977 در حالی که 42 سال بیشتر نداشت ، در شهر ممفيس پيکر بي‌ جانش را در حمام پيدا کردند ، علت مرگ وي حمله قلبي اعلام شد !



همون طور که تو پروفايلم هم نوشتم خواننده محبوب من الويس پريسلي است و ترانه My Way الويس به نظر من بهترين کارشه ، قطعا هر آهنگي بسته به زمان وشرایط روحی زيبايي خاص خودش رو داره و هيچ وقت نميشه گفت بهترين آهنگي که شنيدي چيه ولي اگه قرار باشه فقط يه آهنگ رو به عنوان بهترين آهنگي که تا حالا شنيدم  انتخاب کنم بدون شک آهنگي نيست جزء My Way الويس ، اين ترانه اولين بار توسط فرانک سيناترا دوست و همکار الویس اجراء شد ، شعرش سروده پل انکا و آهنگش برگرفته از ترانه ای فرانسوی است ،شعر ترانه My Way درباره مردي است نزديک مرگ  که با دوستي در حال صحبت است ، به  گذشته و زندگي‌اش نگریسته و نوعي خودنگري انجام مي‌دهد ، متن ترانه سرگذشت مردي است مطمئن ، مصمم و بااراده که متکي به ديگران نيست. او از نحوه گذران زندگي‌اش و همچنين چيزهايي که موفق به دست آوردن آنها شده ، راضي است ، البته  تصديق مي‌کند که پشيماني‌هايي هم در حين زندگي‌ داشته و لحظات غمگيني را هم  تجربه کرده ولی در کل از کارهايي که انجام داده خشنود و شادمان است ، انگار الویس می دونسته که قرار نیست زیاد عمر کنه که این ترانه رو  اواخر عمرش بازخونی کرده ،(در مراسم تشييع جنازه در بريتانيا ، ترانه My Way ،ترانه‌اي است که بيشتر از ساير ترانه‌ها نواخته مي‌شود) انصافا اجرايي که الويس از اين ترانه داشته يه سر و گردن بالاتر از اجراهايي است که خواننده هاي ديگه مثل پل انکا ، خولیو ایگلسیاس ، جیپسی کینگ ،لوچيانو پاوارتي و خیلی های دیگه بعد الویس داشتند ، ورژنی ديگه از اين آهنگ که توسط پل انکا و خوليو ايگلسياس و به صورت دو زبانه انگليسي و اسپانيش اجرا شده و چند ورژن دیگه اش رو  براي دانلود گذاشتم ، هم پل انکا و هم خوليو ايگلسياس به عنوان دو تا خواننده صاحب سبک و صدا خاص شناخته ميشن ، فقط کافي مقايسه کنيد صداي اين دو رو با الويس تا بفهميد که چرا به الويس پريسلي ميگن سلطان صدا ، ترانه My Way اجرا شده توسط الويس از سوي مجله معتبر رولينگ استون جزء 10 ترانه برتر کل اعصار شناخته شده که اينم حکم تعييدي است بر بي همتا بودن اين ترانه و خواننده تکرار نشدنيش الویس!از بچگي عاشق الويس بودم و وقتي که فهميدم الويس هم مثل من متولد  8 ژانويه ، (18 دي ماه) است اين علاقه بيشترم شد! امروز 16 August سالروز مرگ الویس بهونه ای شد برای این پست ، الویس هم مثل اکثر متولدین دی ماه نتونست 40 سالگی رو رد کنه و رفت ، ولی بیخود نگفتن  تنها صداست که می ماند!  این شما و این شنیدنی ترین ترانه الویس ...

لینک دانلود ترانه My Way الویس پریسلی

لینک دانلود ترانه My Way فرانک سیناترا


لینک دانلود ترانه My Way الویس پریسلی (ورژن دیگه)


لینک دانلود ترانه My Way پل انکا و خولیو ایگلسیاس


لینک دانلود ترانه My Way لوچیانو پاوارتی و فرانک سیناترا


لینک دانلود ترانه My Way پل انکا و فرانک سیناترا




و اینک پایان نمایش، نزدیک اس

پرده آخر پیش روست

و من بی پرده، چیزهایی از خودم خواهم گفت دوست من!

چیزهایی که درباره‌شان تردیدی ندارم

 

And now the end is near

And so I face the final curtain

My friend I’ll say it clear

I’ll state my case of which I’m certain

من زندگی سرشاری داشته‌ام

مسافر تمام شاهراه‌ها بوده‌ام

و مهم‌تر از این

من رهرو راه خودم بودم

 

I’ve lived a life that’s full

I traveled each and every highway

And more, much more than this

I did it my way

 

پشیمانی‌هایم اندک‌اند

و آن قدر ناچیز که یادشان نمی‌کنم

من هرآن‌چه را که باید انجام دادم

همه را بدون استثناء

Regrets I’ve had a few

But then again too few to mention

I did what I had to do

And saw it through without exemption

من برای هر مرحله از زندگی برنامه‌ای داشتم

و در راه‌های فرعی هر قدم را به دقت بر‌داشتم

و مهم‌تر از این، خیلی مهم‌تر از این حرف‌ها

این کار را به شیوه خودم پیش بردم

I planned each charted course

Each careful step along the byway

And more, much more than this

I did it my way

بله حتما یک وقت‌هایی هم پیش می‌آمد

که لقمه بزرگتر از دهانم بردارم

ولی وقتی شک داشتم

همه را می‌خوردم و بالا می‌آوردم

همه این‌ها را از سر گذراندم

ولی همچنان سرم بلند بود و به راه خود وفادار بودم

 

Yes there were times I’m sure you knew

When I bit off more than I could chew

But through it all when there was doubt

I ate it up and spit it out, I faced it all

And I stood tall and did it my way

من عشق ورزیده‌ام، خندیده ام، گریسته‌ام

به قدر کافی سهم از ناکامی داشته‌ام

و حالا که اشک ها فرومی‌نشینند

گذشته‌ها مرا به خنده می‌اندازند

 

I’ve loved, I’ve laughed and cried

I’ve had my fill, my share of losing

And now as tears subside

I find it all so amusing

فکر این ‌که همه آن کارها را من انجام دادم

و شاید همه را بدون خجالت

نه! هرگز شرمنده نخواهم بود

چون همه آن کارها را به شیوه خودم  انجام دادم

To think I did all that

And may I say not in a shy way

Oh no, oh no, not me

I did it my way

چون مرد یعنی هرآن‌چه به دست آورده

ـ چیزهایی که با تمام وجود حسشان می‌کند ـ

و اگر خودش نباشد یعنی که مفت باخته

مرد کسی نیست که به آسانی به زانو در می‌آید

زندگی‌ام گواه است که من

در برابر بادها ایستادم( ضربه‌ها را تاب آوردم)

و هرچه کردم به شیوه خودم بود

 

بله به شیوه خودم

 

For what is a man what has he got

If not himself then he has not

To say the things he truly feels

And not the words of one who kneels

The record shows I took the blows

And did it my way

 

Yes it was my way

The Catcher In The Rye


خوندن کتاب بارون درخت نشين رو تموم کردم ، بلافاصله شروع کردم به خوندن گور به گور ، سي صفحه بيشتر نخوندم که ديگه طاقت نميارم ، پرتش ميکنم تو سطل زباله! چند سال پيش خشم و هياهوي ويليام فاکنر رو خونده بودم ، هيچ وقت فکر نمي کردم کتابي به مزخرفي خشم و هياهو پيدا کنم که با خوندن گور به گور به اشتباه خودم پي بردم ، يه کتاب مزخرف ديگه از فاکنر ، انگاري  سبک همه کارهاش يه جوره ، گور به گور هم مثل خشم و هياهو نه کاملا اول شخصه نه سوم شخص ، داستان از زبان چند نفر گفته ميشه ،  البته اگه بشه اسمش رو داستان گذاشت ، بس که بي سر و ته است ، انگاري که داري فيلم نامه مي خوني!  کل روايت داستان يه چيزيه تو اين مايه ها : دارن گفت : ... کورا گفت : ... دلان گفت :... دوباره ... اين گفت اون گفت و ...! باز خشم و هياهو چهار ، پنج راوي داشت ، اين کتاب هر دو صفحه اش از زبون يکي بود ، نزديک سي راوي!  اون وقتا که خشم و هياهو رو خوندم گذاشتم به حساب سن کم و سنگيني کتاب ولي با خوندن کتاب جديد فهميدم از فاکنر نويسنده درپيت تر بازم خودشه ، از اين به بعد اگه خواستين بدونيد سلیقه ادبی یه نفر در چه حده با پرسيدن يه سوال مي تونيد به خواستتون برسید! کافيه بپرسيد نظرت در مورد فاکنر چيه؟ اگه گفت خيلي خدا است بدونید باید از کتابهای پیشنهادیش بشدت پرهیز کنید!

البته شاید یکی هم فاکنر باز باشه هم عشق کافکا! اصلا من خودم گول همین حرف یکی از رفقا رو خوردم که گفت گور به گور تو مایه های کارهای کافکا است و خریدمش ولی کافکا کجا و فاکنر کجا ! يه خط از چرک نويس هاي کافکا مي ارزه به کل مزخرفاتي که فاکنر نوشته ! متاسفانه حال ضد حالی که با خوندن همين چند صفحه از گور به گور بهم  دست داد کافي بود تا حال اساسی ای رو که با خوندن بارون درخت نشين نصیبم شده بود به ساعت نکشیده به فاک بره !  اينم عاقبت پشت سر هم کتاب خوندن ، مجبور شدم دوباره یه چند صفحه ای از عقايد يک دلقک و ناطور دشت رو بخونم تا دچار کتابزدگي نشم !

اصولا عادت ندارم یه کتاب رو چند بار بخونم ، یعنی وقتش رو ندارم ، بس که فیلم و کتاب جدید میاد و میره ! ولی ناطور دشت رو زیاد خوندم ، در واقع هر موقع که وقت کنم جسته گریخته یه چند خطی می خونم! غیر از ناطور دشت فکر کنم رابینسون کروزوئه تنها کتابیه که بیشتر از یه بارخوندم ، اونم بخاطر علاقم به جزیره و این که همیشه دوست داشتم جای رابینسون باشم ، من و دریا و جنگل و ...! کلا اگه چند صد سال پیش متولد شده بودم خیلی بهتر بود ، حتما دریانورد میشدم و میرفتم جاهای ناشناخته ، الان دیگه جای ناشناخته ای نمونده متاسفانه ! یه جای بکر، یه جای دست نخورده ، جایی که هنوز آدما به گند نکشیده باشنش!

 راستي شما کدوم ترجمه از The Catcher In The Rye رو خوندين؟ ناطور دشت يا ناتور دشت ؟ من هم زبان اصلي شو خوندم هم هر دو تا ترجمه شو، ناطور دشت نشر ققنوس با ناتور دشت نشر نيلا اصلا قابل مقايسه نيست ، ناتور دشت خيلي سانسور شده وترجمش خوب با خواننده ارتباط برقرار نمی کنه ، شاید بخاطر اینکه ترجمه ناطور دشت مال دهه پنجاه است و تو ویرایش های جدید فقط کمی حذفیات داشته ولی ترجمه ناتور دشت که جدیدتره و باید از صافی های موجود حال حاضر هم میگذشته بیشتر دستکاری شده ، اين کتاب در مناطقي از آمريکا هم به‌عنوان کتاب نامناسب و غيراخلاقي شمرده شده ودر فهرست کتاب هاي ممنوعه منتشر شده از سوي انجمن کتابخانه‌هاي آمريکا قرارگرفته ، دیگه اینجا که وضعش معلومه! اگه شمام ناتوردشت رو خوندين سعی کنید زبان اصلی یا حداقل ناطوردشت رو بخونید ، بعدش دیگه هیچ کتابی رو هم نخوندید ، نخوندید!

مقایسه دو ترجمه از کتاب :

نسخه اصلی The Catcher In The Rye :
If you really want to hear about it, the first thing you'll probably want to know is where I was born, an what my lousy childhood was like, and how my parents were occupied and all before they had me, and all that David Copperfield kind of crap, but I don't feel like going into it, if you want to know the truth. In the first place, that stuff bores me, and in the second place, my parents would have about two hemorrhages apiece if I told anything pretty personal about them. They're quite touchy about anything like that, especially my father.

ترجمه‌ احمد کریمی ناطور دشت ‌:
اگر واقعا می ‌خواهيد در اين مورد چيزی بشنويد لابد اولين چيزی که می‌خواهيد بدانيد اين است که من کجا به دنيا آمده ‌ام و بچگی نکبت ‌بارم چطو گذشت و پدرو مادرم پيش از من چه کار می‌کردند و از اين مهملاتی که آدم را ياد ديويد کاپرفيلد می‌اندازد ،  اما راستش را بخواهيد من ميل ندارم وارد اين موضوع‌ ها بشوم  چون که اولا حوصله اش را ندارم و دوما اگر کوچک ‌ترين حرفی درباره‌ زندگی خصوصی  پدر و مادرم بزنم هر دوشان چنان از کوره  در می‌روند که نگو.، در اين‌ جور موارد خيلی زود رنج‌ اند ، مخصوصا پدرم .

ترجمه‌ محمد نجفی ناتور دشت :
اگه جدا می‌خوای درباره‌ش بشنوی ، لابد اولین چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا به دنیا اومدم و بچگی گَندم چجوری بوده و پدر مادرم قبل از به ‌دنیا اومدنم چیکار می‌کردن و از این‌ جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ اما من اصلا حال و حوصله‌ تعریف این چیزها رو ندارم اولا که این حرفا خستم میکنه ، ثانیا هم اگه یه چیز کاملا خصوصی درباره‌ پدر مادرم بگم هر دوشون خون جوش دو قبضه می‌گیرن ، هر دوشون سر این چیزها حسابی حساسا مخصوصا پدرم .


در ناطوردشت سلينجر شخصيت هولدن کالفيلد گويا يک سر و گردن بالاتر از جامع خودش، مشکلات جامعه را مشاهده مي کند ولي با اين حال قدرت ايستادن در برابر آن را ندارد و نمي تواند مثل دشتباني، محافظ معصوميت کودکانه از خطر سقوط در درتمدن مدرن باشد.خدایی شخصیت ادبی دوست داشتنی تر و همذات پندانه تر از هولدن کالفیلد سراغ دارید؟! متاسفانه یا شایدم خوشبختانه سلینجر مرد و بزودی میتونیم شاهد جون گرفتن هولدن رو پرده سینما هم باشیم که امتیاز کتاب رو اگه اشتباه نکنم کمپانی برادران وارنر خریداری کرده ، تا وقتی که سلینجر زنده بود اجازه سینمایی شدن هولدن رو نمی داد ، بخاطر همین گفتم متاسفانه یا خوشبختانه ، خوبیش اینه که می تونیم فیلم ناطور دشت رو هم بزودی ببینیم ، اما بدیش اینه که با دیدن تجربه هایی مثل هری پاتر و گرگ میش  و بازیگرهای مزخرفی که واسه شخصیت ها در نظر گرفته شد شاید بشه گفت سلینجر حق داشت ! البته کارگردان هایی که اسمشون به عنوان نامزد ساخت ناطور دشت مطرح شده اسم های بزرگی هستند که میشه انتظار یه اقتباس سینمایی ناب مثل بی خانمان ، غرور و تعصب ، آرزوهای بزرگ و ... ازشون داشت !

Bad Luck


شنيدين که ميگن بعضي ها خر شانسن و تو همه چي شانس ميارن؟ منم خر شانسم منتهي تو بدشانسي! اين ماه از اون ماه ها بود که واقعا از همه جا برام زده شد! اولين بدشانسي بر ميگرده به همون دو سه روزه اول ماه که ماشينم بازي در آورد ، تو اين خراب شده تنها ماشيني که بدرد مي خوره همين داخل سازهاي حلبيه ، انگاري حتي ماشينهاي خارجي هم به جاده هاي پستي بلندي دار و بنزين با سرب و بي سرب اينجا عادت ندارن و به پت پت ميافتن ديگه حساب آدماش که جداست! تعميرکارم که همون جمله کليشه اي رو نثارم ميکنه که اينا قطعاتش اينجا نايابه و ... 500 -  600 ميره تو پاچم! بدشانسي دوم بر ميگرده به چند روز بعدش که همراه يکي از رفقام داريم از باشگاه بدن سازي بر ميگرديم ، تو يکي از کوچه هاي تقريبا خلوت چشممون ميافته به دو تا دختر با شخصيت و ماماني که دارن سوار ماشينشون ميشن ، از روبه رو سه تا کارگر افغاني و لاشي در حال عبورن که جمله اي  از دهن يکيشون بيرون مياد و به سمت يکي از دخترا شليک ميشه که مارو سخت عصبي ميکنه ، بخورمت! من و اسفنديارم که در ناسيوناليستي و نژاد پرستي چيزي کم از هيتلر نداريم! با شنيدن اين واژه از يه غربتي  دگرگون شده و من هنوز در حال هضمشم که افغاني خاطي با مشت اسفنديار نعش زمين شده ، ميخواد پا شه که اسي مشت بعدي رو محکم تر مي زنه و تکرار مي کنه بيا اينو بخور ، اين کار چندين بار تکرار ميشه ، دو لاشي ديگه ميخوان وارد درگيري شن که دستمو سپر ميکنم جلوشون و ميگم به نفعشونه که وارد ماجرا نشن ، حتي فکرشو نمي کنم تخم سرپيچي داشته باشن و حتي گاردم نگرتم که مشتشون به طرفم مياد! با يه دست ساک رو دوشمو گرفتم و با دست ديگه سعي ميکنم ضربشون رو دفع کنم که اتفاقي که نبايد ميافتاد ، افتاد و مشتشون منحرف شد به سمت سينم يعني درست قسمتي که عينک آفتابيم رو آخرين دکمه بسته شده پيراهنم زماني که آفتاب نيست جا خوش ميکنه و عينکم که پولش قد پول خون جفتشون بود متلاشي شد! با متلاشي شدن عينک ، خونسردي و حس عدم علاقه به درگيري و گفتگوي مسالمت آميز و اين مزخرفات هم در من متلاشي شد! و ناخواسته وارد درگيري ميشم و تا زماني که صداي خرد شدن دنده و دست و پا شونو نشنيدم به زدن ادامه ميدم ! دخترا که تا اين لحظه از تماشاي نمايش اکشن لذت ميبردن دستور استااپ ميدن و اسي راضي از اين جلب توجه ! شمارشو که هميشه از قبل تو جيبش آماده داره ميگيره طرفشون و ميگه : اگه بازم کسي مزاحمتون شد خبرمون کنيد! خريد عينک جديد بعد اين اتفاق دومين خرج حساب نشده اين ماه ! چند روز بيشتر نگذشته و مشغول تماشاي تلويزونم ، طبق معمول Tv و رسيور و سيستم همه سوار يه سيم سيارن و رو يه پريز که به لطف جوش کاري داخل کوچه و يه سري اتفاقات مجهول ديگه بوووم!  تا بخودم بيام برق نوسان کرده و پريز اتصال و تلويزيون ترکيده و باقي وسايل سوار رو سيم سيار هم باهاش! 400-500 هم اين جوري پياده شديم ، 200-300 هم پول تلفن و موبايل اومد ، به تموم اينا اضافه کنيد تولد دوستان رو که انگاري قرار بوده کل رفقاي ما متولد مرداد باشن! خلاصه هنوز ماه نصف نشده که ما ميخوريم به پيسي! تو مغازه قفسه اي رو که قراره پول توش باشه رو باز ميکنم و انتظار ديدن پول رو دارم ، تار عنکبوت بسته! بابک با تعجب نگام ميکنه که دنبال پول ميگردي؟! يادم رفته بود که نصف مشتري هامون يا دوست دخترهاي قبلي ، فعلي و آينده ي بابکن يا رفقاي خودم ، اون درآمدي هم که از مشتري هاي غريبه گيرمون مياد ميره بابت حقوق فروشنده ها ! بابک پيش نهاد ميکنه بريم باشگاه بيليارد پول جور کنيم! فکر خوبيه، چرا به فکر خودم نرسيده بود!  مدت مديدي ميگذره که وارد باشگاه شديم ولي کسي حاضر نيست باهام شرطي بزنه! اينم از معايب شهرت! خلاصه بچه ها که انگاري فهميدن لنگ پوليم پيشنهاد بي شرمانه اي رو ميکنن! سه پارت پنجاه شار آبانس، حله؟ مام ميگيم حله و ... آخرش نه که چيزي دستمونو نگرفت ساعتمونم مجبور شديم گرو بذاريم! يه بار ديگه دوستي بابک برا ما حکم دوستي خاله خرسه رو پيدا مي کنه با اين پيشنهاداش ، شروع ميکنم خاله خرسه صداش کردن که ميگه تقصير خودته که مثل ادي تند دست فيلم بيليارد باز جو گير شدي! راست ميگه! ماشين اسپرت داشتنم اين بدي رو داره که باهاش نميشه مسافر کشي کرد ، اولا يه مسافر بيشتر ظرفيت نداره دوما جلو هر کي واميسي فکر ميکنه ميخواي بلندش کني! خلاصه من هم که عادت ندارم پول قرض کنم از کسي ، چند روزه مشغول خط زدن تقويم و منتظر اتمام ،  اين ماه مرد افکنم!






پ . ن : اين روزها مشغول خوندن کتاب بارون درخت نشين ايتالو کالوينو هستم ، کتاب معرکه ايه حتما قبل مردن بخونيد! اين سومين کتابيه که تو اين ماه ميخونم ، اوليش که خداحافظ گاري کوپر، رومن گاري کتاب بدي نبود ، همچين کتاب فوق العاده اي هم نبود ، داستان بي سر و ته اي داشت ولي تگ لاينهاي خارق العاده اش باعث ميشه ارزش چندبار خوندن مقطعي رو پيدا کنه ، دوميشم کتاب گتسبي بزرگ بود ، يه کتاب مزخرف و آشغال ، از اون عاشقانه هاي چرند که فقط بدرد دخترهاي زير 15 ميخوره ، شديدا توصيه ميکنم حتي کنارشم رد نشيد! خوندن بارون درخت نشين هم که تموم شه ، تعداد کتابهاي نخونده اي که از نمايشگاه خريدم به عدد چهار ميرسه : هکلبري فين ، پدرخوانده ، آبلوموف و گور به گور!

پ . ن :  بخاطر استقبال از آهنگ Rain ! یکی دیگه از آهنگهایی رو که به قول بچه ها باهاش زندگی ها کردیم رو واسه دانلود میذارم ، آهنگ Right Here Waiting از ریچارد مارکس ...



Richard Marx - Right Here Waiting

Oceans apart, day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I took for granted all the times
That I thought would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can't get near you now
Oh can't you see it baby
You got me going crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I wonder how we can survive
It's so bad
But in the end if I'm with you
I'll take the chance
And know

Oh can't you see it baby
You got me going crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
waiting for you


Parmida


اولين باري که همديگه رو ديديم يادته؟
نه به اندازه آخرين بار!
ناراحتي که برگشتم؟
من هميشه قبل شروع به پايان فکر ميکنم ، فکر دوباره رفتنته که ناراحتم مي کنه
اصلا کاش نيومده بودم پيشت ، نمي دونم چي شد که اومدم
کاش ! تازه به نبودت عادت کرده بودم ، اومدي که دوباره عادتم بدي؟
بيخود اداي اين دخترهاي 14 ساله رو واسه من در نيارا ، من که ميشناسمت
هيچ وقت نشناختي
ميشه Rain رو برام بزني ؟ مثل قديما
گيتارو مي گيرم دستمو شروع ميکنم به خوندن
Listen To The Pouring Rain Listen To it Pour
قبل از اينکه آهنگ به انتها برسه خوابش برده ، خوابي عميق و طولاني !


چند سال پيش - دانشکده

رو نيمکت حياط دانشکده نشستم درست زير دوربين مدار بسته و دارم موزيک گوش ميدم ، سر ظهره و هوا گرم ، رو نيمکت روبه روايم سه تا دختر ترم اولي نشستن و جلوشون دو تا ديگه مانتو رو دادن بالا و چهار زانو کف زمين پهن شدن ! نمي تونم جلوي لبخند تمسخر آميزي رو که گوشه لبم در حال شکل گرفتنه بگيرم ، ترم اولي هاي پسر نديده ، براي جلب توجه چه کارا که نمیکنن دور همي ميز گرد تشکيل دادن و مشغول خوندنن آهنگ نمي دونم چي با صداي بلندن! صداي موزيک تو گوشم انقده بلنده که هيچ صداي ديگه اي راه ورود پيدا نمي کنه ، همچنان تو بحرشونم که دو تا دختري که تا حالا نديدمشون جلوم ظاهر ميشن و يکي شون قبل نشستن به نيمکت اشاره ميکنه و چيزي ميگه ، از طريق لب خوني حدس ميزنم که بايد "اينجا جاي کسيه باشه!" سرمو به علامت نفي تکون ميدم و ميشينن ، هنوز چند دقيقه اي نگذشته که شارژ Mp3 Player ام تموم ميشه ، پا قدمتون رو! گوشي شون رو در آوردن و مشغول بلوتوث بازين ، يکي شون رو ميکنه به رفيقشو و ميگه شماره جديدمو بهت دادم، خطم عوض شده ، رفيقشم با صدايي متعجب ميگه جدا نه ، خب پس يادداشت کن ، 0912...  آره جون عمتون ، ديالوگ نخ نما شده ي هميشگي ! يه نگاه به ساعتم ميندازم 10 دقيقه به 2 ،  تا کلاس بعديم دو ساعت مونده ، کلاس ساعت 2 ام قرار نيست تشکيل بشه ، استاد گشادش بعد گذشت دو هفته از حذف اضافه هنوز خودشو نشون نداده! دمش گرم! منتظر پارسام که برگرده وکاري کنم قيد کلاس بعدي رو بزنه تا جيم شيم ، يه ربع پيش رفته سيگار بکشه و بياد ، معلوم نيست باز کي رو ديده و چسبش شده! مشغول اين پا اون پا کردنم که يکي از حراستي ها  به سمتم مياد !

شما با هم نسبتي دارين؟
نه!
پس بفرماييد يه جاي ديگه بشينيد
کجا بشينم؟
تنها نيمکت تقريبا خالي حياط رو که سمت ديگه است نشون ميده
اون سمت که آفتابه -
اين همه آدم تو آفتاب نشستن يکي هم شما
اين همه آدم شايد بخوان خودشون رو بندازن تو چاه ، ماهم بايد تبعيت کنيم؟
کارت دانشجويي تو ببينم!
يادم رفته نياوردم
اسم ، شماره دانشجويي !
شمارمو که حفظ نيستم ، اسمم ( طبق معمول يه من در آوردي ميندازم)
اصلا چه گيري دادي به ما ، اولا من اول اين جا نشسته بودم ، اينا اومدن پيش من اگه قراره کسي بلند شه اينان دوما تو بغلم که ننشستن کلي بينمون فاصله است!
تشريف بياريد حراست
واسه چي؟
مي خوام اسمتونو چک کنم
(د، بيا، الانه که گندش در بياد )همين موقع است که سر و کله فرشته نجات پيدا ميشه !
کجايي بابا ، استاد رفت سر کلاسا، بجنب بازم راه نميده ها ! آقا بعد کلاس خودم ميارمش حراست!
خلاصه پارسا با زبون بازي هاش يارو رو خر ميکنه و خلاص !

انگاري خوشت ميادا بري کميته انضباطي ، اون سري ديدن کاپيتان فوتبالي ،جام آوردي واسه دانشگاه ، گفتن بي خيال ، ديگه از اون خبرها نييستا ، اگه نرسيده بودم بازرفته بودي تو بلک ليست!
جمع کن بابا ، هيچ گهي هم نمي تونست بخوره
حالا از ما گفتن
حالا چرا داريم ميريم بالا ، نکنه جدي استاد اومده؟!
نه بابا آمار يکي روگرفتم رفته کلاس 302 ، بريم تو کارش!
بي خيال شو حال ندارم ، کجش کن بريم خونه ، خار اين دانشگاه رو ... !
ببين بايد ببينيش! ترم اوليه ، از اوناست که سرش دعواست ! اين ترم اولي ها رو که ميشناسي ، دير بجنبي پريدن!
من ميرم خونه ، تو هم برو پرشو بچين تا نپره
بابا کلاسشون تيکه بازاره ، تنهايي روم نميشه برم تو ،استاده تازه رفته تو، اين تن بميره
خب بابا ، خيس نکن ، گفتي کلاس چند؟!

آروم ميکوبم به در و وارد ميشم ،سرمو ميندازم پايين و دنبال صندلي ميگردم که بشينم
کجا ؟!
ببخشيد يکم دير اومديم! حراست بهمون گير داد!
با من کلاس دارين؟!
بله!
مطمئني؟
آره
تا حالا شما رو نديدم!
(اي پارسا بر پدرت ، طرف از اون گيراست) هميشه ته ميشستيم ، لابد دقت نکردين
عجب! مطمئني کلاس تنظيم خانواده رو با دخترها ميشيني؟! (کلاس از خنده منفجر ميشه!)
چي؟! ( خودمو ميزنم به خنگي و يه نگاهي به شماره کلاس ميندازم ، بعد طوري که انگار تعجب کردم ميگم)
302؟! اي بابا ، شرمنده طبقه رو اشتباهي اومدیم!
آها ، اين طور که معلومه استادتم نمشناسي!
راستشو بخواين ، عادت ندارم رو چهره استاداي خانم زياد دقيق شم! اکثرا حضورم تو اين کلاسا صوتيه تا تصويري!
چه پسره با حجب و حيايي ، کاملا از چهرتون پيداست! خب اگه اجازه بدين ما به کارمون برسيم!
بازم ببخشيد
در حال بستن درم که يک آن نگام با نگاش تلاقي ميکنه ، قبل از اينکه در بسته شه برق چشاش منو گرفته! اين اولين باري بود که پارميدا رو ديدم!

(پارمیدا دو سال بعد قید دانشگاه رو زد و رفت فیلیپین تا دندونپزشکی بخونه)

چند ساعت پيش - کافي شاپ

پشت ميز نشستم و سيگار گوشه لبم ، از لابه لاي بخار قهوه سعي مي کنم صورت دختري رو که ميز کناري نشسته بکشم ، يکي صدام مي کنه!  با شنيدن اسم خودم به طرف صدا بر مي گردم
پارميدا؟!
با تعجب بلند ميشم ، قبل از اينکه فرصت کنم چيز ديگه اي بگم پريده تو بغلم!
کي برگشتي؟ بي خبر؟!
ديشب رسيدم ، مي خواستم سورپرايزت کنم!
چقدر عوض شدي ، فيليپين بهت ساخته ها
خودتو چرا نمي گي ، موهاشو! بالاخره کوتاه کرديا!
جريان داره حالا، بشين!
رفتم مغازه بابک گفت اينجايي
آره ، بيکاريا اينجام
(يه نيم نگاه سمت کاغذ ميندازه) هنوز يادگاري که ازم کشيدي رو دارما
خوبه!
چيکارا ميکني هنوز کارت درست نشده
نه بابا ، تا کي هستي؟
زياد نميمونم ، فوقش يه هفته، دلم ميخواد بريم جاي هميشگي ، مياي؟

بريم!





Listen to the pouring rain Listen to it pour,
And with every drop of rain You know I love you more

Let it rain all night long, Let my love for you go strong,
As long as we're together Who cares about the weather?

Listen to the falling rain, Listen to it fall,
And with every drop of rain, I can hear you call,

Call my name right out loud, I can here above the clouds
And I'm here among the puddles, You and I together huddle.

Listen to the falling rain, Listen to it fall.

It's raining, It's pouring, The old man is snoring,
Went to bad And bumped his head, He couldn't get up in the morning

Listen to the falling rain, listen to the rain

 لینک دانلود Rain -Jose Feliciano





ز پس شيشه عينک استاد, سرزنش وار به من مي نگرد
گويا از دل و از ديده ي من ميخواند, کوچه ها در دل من مي گذرد
مي کند مطلب خود را دنبال, بچه ها عشق گناه است گناه
واي اگردر دل نو خواسته اي , شکر عشق برويد ناگاه
مبصر امروز چو اسمم  را خواند,بي جهت داد کشيدم غايب
دوستانم همگي خنديدند, که جنون گشته به طفلک غالب
ليک آنها که نمي دانستند ,که من آنجايم و دل جاي دگر
دل آنهاست پي درس و کتاب ,دل من در پي دلدار دگر

The Simpsons


ملاک شما برای انتخاب و دیدن فیلم چیه؟ خیلی ها هر چی که دسشون می رسه نگاه میکنن ، خیلی هام دنبال کارگردان و بازیگرهای خاص میگردن وریسک دیدن ناشناخته ها رو به خودشون نمیدن ، بعضی هام میگردن دنبال فیلم های کاور خوشگل دار و هر فیلمی کاورش خوشگل تر بود رو انتخاب می کنن ، دیدن تریلر وشنیدن تعریف از این و اون هم یه عامل دیگه است واسه انتخاب ، اما بعضی وقت ها است که حتما باید یکی پیدا شه تا مجبورت کنه  فیلم یا سریالی خاصی رو نیگاه کنی !انیمیشن  The Simpsons از اون دسته سریال ها بود که هیچ وقت علاقه ای برای دیدنش در من ایجاد نشد ، سالها پیش جسته و گریخته چند اپیزودی ازش رو تو ماهواره دیده بودم ولی نمیدونم ظاهر زردرنگ و بی ریخت شخصیت ها یا شایدم انیمیشن بودنش مانع جذبم شده بود ، تا همین چند هفته پیش که دوستی بزور این انیمیشن و The Flint Stones رو بخوردم داد! تجربه موفق انیمیشن دفترچه مرگ و خلاء بودن سریال خوب باعث شد تادیدن همزمان سیمسون ها و عصر حجر رو شروع کنم و با لذتی جدید روبه رو شم! هر چند سیزن 1 The Simpsons ساخت 1989 است ولی اثری از کهنگی و تارخ گذشتگی برای بیننده امرورزی درش دیده نمیشه! دونستن همین نکته که سیزن 22 سریال هم چنان در حال پخشه برای درک جذابیت و پرطرفدار بودن سریال کافیه! ماجراهاي اين مجموعه، در شهري به نام اسپرينگ ‌فيلد اتفاق مي‌افته، بيشتر شهروندان اسپرينگ‌ فيلد زردرنگ هستند و همگي آنها تنها 4 انگشت در هر دستشان دارند ،سريال انيميشن سيمپسون ها اولين بار در فاصله بين 17 دسامبر 1989 تا 13 مي 1990 روي آنتن رفت و با برنامه ويژه کريسمس به نام Simpsons Roasting on an Open Fire آغاز شد ، سيمپسون ها جوایز متعددي را از زمان شروع پخش کسب کرده است که در ميان آن ها مي توان به 25 جايزه Emmy و بيست و شش Annie award اشاره کرد. مجله Time در سال 1999 آن را بهترين سريال تلويزيوني قرن بيستم معرفي کرد،اين سريال طولاني ترين سريال تاريخ است!


خلاصه داستان:

خلاصه اي در کار نيست سيمپسون ها به صورت قسمت هاي مجزا و معمولا بدون دنباله ارائه مي شود ،اما به طور کلي موضوع آن درباره خانواده اي آمريکايي از طبقه کارگر است که سعي ميکند نماينده طيف وسيعي از جامعه آمريکا باشد. 

افراد اين خانواده عبارتند از :


هومر ( Homer ) :

هومر پدر خانواده‌است. 44 سال سن، سری طاس و وزنی نزديک به 100 کيلوگرم دارد. شخصیت هومر که در عین بد دهن بودن، شکم چرانی، تنبلی، عصبی بودن، بی کفایتی، بد ترکیبی، مسئولیت ناپذیری و نادیده انگاری، به شدت وابسته به خانواده است، دوست داشتنی از آب درآمده و به یکی از اصلی ترین شخصیت های تاریخ معاصر آمریکا تبدیل شده است.  او به همراه همسرش مارج سه فرزند دارد که به ترتیب بارت ، لیزا و مگی هستند. هومر در يک نيروگاه اتمي کار مي‌کند. بسيار به بطري‌هاي آب‌جوي مارک داف و کيک‌هاي دونات علاقه دارد و هيچ گاه، حتي در شرايط بد، خوردن چيزهاي مورد علاقه اش را قطع نمي‌کند. عصبانیت های هومر در مقابل بعضي کارهاي پسرش بارت از موارد جالب توجه سریال است. با مارج همسرش بسيار مهربان هست و هيچگاه محبتش را از او دريغ نمي‌کند، مورد حسادت مهم زندگی او، همسایه اش فلندرز است که نقطه عکس او بشمار میاید؛ فردی وظیفه شناس، متوجه زندگی و نسبتاً مرفه . در یکی از اپيزودها علت کم هوش بودن او به خاطر وجود يک عدد مداد شمعي که از شش سالگي در مغز او مانده بیان می شود!گرچه خانواده در ضمیرشان او را باعث عقب ماندگی می دانند اما همیشه همراه و پشتیبان او هستند. یکی از نکات عطف سریال صداپیشگان آن است ، صدا پیشه ی هومر Dan Castellaneta  برای اجرای این صدا بارها نامزد دریافت جوایز مختلف شده  ،  ، واژه D"oh او از سال 2001 در لغت نامه آکسفورد ۲۰۰۱ وارد شده! هومر در رای گیری برنامه های تلویزیونی شبکه ۴ آمریکا به عنوان  برترین شخصیت تمام دوران ها برگزیده شده است!


مارج (Marge) :

مارج همسر هومر است. زني در نگاه اول با موهايي عجيب  که انگار جبران موهاي نداشته هومر و همچنين نماد عقل او ست! اغلب اوقات او به خانه داري و نگهداري از بچه ها مي گذرد، در فهرست مادران نمونه آمريکايي در تلويزيون، او به عنوان يک الگو در بالاي جدول جاي گرفته است. Julie Kavner نيز براي اجراي صداي اين شخصيت چندين بار برنده جوايز مختلف شده است.


بارت  (Bart) :

بارت ده ساله پسری شرور و دوست داشتنی  که بعد از پدرش با مزه ترين عضو خانواده است ،  صداي او توسط Nancy Cartwright ادا مي شود که مطابق معمول تمام دنيا از يک زن براي ايفاي نقش پسر بچه استفاده می شود، او تک پسر خانواده است و مردم آزار است ، مايکل جکسون که يکي از طرفداران بارت بوده، ترانه Do teh Bartman را بخاطر او نوشت که تبديل به يکي از پر طرفدارترين ترانه هاي دهه 90 شد. مجله Time، بارت را يکي از 100 چهره مهم دنيا در قرن بيستم معرفی کرده! وي اولين شخصيت از سيمپسون‌ها بود که مت گرونينگ خلق کرد. ليسا همواره به نوعي در رقابت با بارت بسر برده و گاها تلاش مي کند ثابت کند کودني بارت از يک همستر هم بيشتر است! با اين حال حس خانواده دوستي بارت همواره همراه اوست و به مانند يک برادر متعصب، اکثرا از خواهرش حمايت مي کند. بارت از آن دسته نوجواناني ست که نظيرشان را در همه کشورها مي بينيم ، فراري از درس و مدرسه و اگر هم مدرسه مي روند، ادامه روند بازيگوشي هايشان است براي تفريحي متفاوت!


ليزا (Lisa) :

لیزا 8 ساله ، فرزند دوم خانواده‌  و شاگرد ممتاز است. براي همين هميشه از طرف همکلاسي‌هايِ ديگر مورد اذيت قرار مي‌گيرد. ليزا دوست واقعي ندارد و به همين خاطر خود را هميشه تنها احساس مي‌کند.تنها دوستي که ليزا در قسمت‌هاي مياني پيدا مي‌کند يک نوازنده ساکسيفون است که بعدها مي‌ميرد و ساکسيفونش را براي ليزا به جاي مي‌گذارد.ليزا کودکی باهوش و مطالعه گري اساسي ست (در تيتراژ ابتدايي هم مي بينيم که روي دوچرخه اي نشسته که در سبدش پر است از کتاب هاي رنگ و وارنگ) که به هنر نوازندگي جاز (ساکسيفون) و خوانندگي نيز توجه دارد! انساني با قدرت منطق بالا که در هر کاري خوب و بدش را در نظر مي گيرد و البته در مورد رفتار ديگران بسيار نظر مي دهد و از جنبه روانشناسي، فلسفي و علمي مسائل را مورد تحليل قرار مي دهد. روح حساسي دارد و اغلب دچار افسردگي است با اين حال در مسائلي مثل ديدن کارتون هاي خنده دار و بي محتوا مثل Itchy and Scratchy که يادآور همان تام و جري خودمان هستند با پدر و برادرش شريک شده و برايش آموزه هاي بد اين گونه نمايش ها اهميتي ندارد! بعدها گياهخوار شده و به بوداگری مي‌پردازد. بخاطر سخنان روانشناسانه و حيوان دوستانه او، برخي قسمت ها که در آن نقش اصلي را به عهده داشته برنده جوايزي از سوي موسسات مختلف شده است.


 مگی(Maggie) :

مگی کوچک‌ترين عضو و نوزاد خانواده ‌است. پستانکي در دهان دارد که به ندرت از آن جدا مي شود و عکس او در جاي جاي خانه  به چشم مي خورد. او تنها عضوي ست که قادر به سخن گفتن نيست و بنابراين کمتر جلوه مي کند. او با وجود سن کمش در حرکاتي، در نبوغ، مشابه ليسا به نظر مي رسد .


سريال سيمپسون ها معلق در زمان است ، شخصيت هايش مسن نمي شوند و تنها در قسمت هايي به صورت فلش بک يا فوروارد از گذشته و آينده اشان صحنه هايي مي بينيم، تيتراژ شروع هر قسمت با قسمت ديگر متفاوت است و اين تفاوت هم به دو قسمت باز مي گردد ابتدا شروع آن که با بارت آغاز مي شود، او در حال نوشتن جمله ای روی تخته سبز کلاس است که معلم به عنوان جریمه برایش در نظر گرفته ،مي نويسد، جملاتی نظیر من نمي توانم انسان هاي مرده را ببينم يا من زنان برهنه را نقاشي نمي کنم و ... و انتهای آن که صحنه اي است که همه افراد خانواده به منزل مي رسند و مي خواهند روي کاناپه بنشينند و سريال سيمپسون ها را ببينند که هر بار با يک حادثه خاتمه مي يابد.  تيتراژ شروع سريال گوياي درونيات هر عضو خانواده است ، بارت که در حال انجام جريمه مدرسه اش است و پس از به صدا در آمدن زنگ به سرعت و با اسکيت خود به سرعت به سوي خانه مي شتابد ، اما در سر راه حواسش به هر تفريح و سر گرمي نيز هست و از آزار مردم نيز غفلت نمي کند! هومر در حال کار در کارخانه با خوردن زنگ تعطيلي به ناگاه کار را نصفه و نیمه ول کرده و به سوی خانه می دود ،  لیزا که در گروه کر مدرسه در حال زدن سازی مخالف با ديگران است، چرا که عظيم مي انديشد و سبک سري و کوته بيني سايرين را ندارد و همين همرنگ جماعت نشدنش باعث طرد او از سوی سايرين مي شود ،  مارج هم در حال خريد است و گم کردن مگی نشان ازحواس پرتي هاي جزئي او دارد ، با اين حال او درحال تامين نيازهاي خانواده است.

نمره Imdb به سریال : 9/2 از 10
اپیزودهای پخش شده : 441  
زمان هر اپیزود : 22 دقیقه

دیالوگ نمونه :

بارت : میشه یه آب جو بخورم؟
هومر : به شرطی که وارداتی نباشه ها (گرون)
مارج : هووووومر!
هومر : بالاخره باید یه محدودیت هایی رو هم واسه بچه گذاشت!

اگه فرصت کردید این سریال رو از دست ندید تا شما هم با لذت این شبهای من بیشتر آشنا بشید!

The Girl Interrupted

نام فيلم : دختر از هم گسيخته (The Girl Interrupted)
کارگردان : جيمز منگلد (James Mangold)
بازيگران : وينونا را (Winona Ryder)  آنجلينا جولي (Angelina Jolie)
محصول : 1999 آلمان - امريكا
زمان فيلم : 127 دقيقه
جوايز : اسکار نقش مکمل زن (آنجلينا جولي) گلدن گلاب نقش مکمل زن (آنجلينا جولي)


خلاصه داستان فيلم :

سوزانا (وينونا رايدر) بعد از تمام کردن دوران دبيرستان در اواخر سال 1960 دچار افسردگي شده و به همين علت دست به خودکشي ميزند ، خودکشي ناموفق او باعث فرستادن او به يک موسسه نگهداري از بيماران رواني توسط  والدينش مي شود. در اين موسسه دختران زيادي با مشکلات گوناگون بستري هستند. ليزا (آنجلينا جولي) جامعه ستيز است  ، ديزي  دختري است که مورد سوء استفاده جنسي قرار گرفته ، پلي قرباني آتش سوزي است ، جورجينا دروغ پرداز و ... سوزانا به مرور با آنها آشنا شده ودر نهايت تصميم ميگيره با ليزا از موسسه فرار کنه ...

(فيلم بر اساس کتاب Girl Interrupted نوشته Susanna Kaysen که 18 ماه در آسايشگاه رواني بستري بوده ساخته شده )


تا حالا تو زندگيت سر در گم شدي؟
يا زماني که پول احتياج داري دزدي کردي؟
يا گمون کردي وقتي راه ميري مسيرت هم حرکت ميکنه تا وقتي که بشيني؟

فيلم با اين ديالوگ سوزانا (ويونا رايدر) و در حالي که ترانه Bookends  ازP.Simon رو ميشنويم آغازميشه  

Time it was, and what a time it was, it was
A time of innocence, a time of confidences
Long ago, it must be, I have a photograph
Preserve your memories; they're all that's left you


داستان فيلم دختر از هم گسيخته با فلش بکي که مربوط به خودکشي سوزانا است  آغاز ميشه ، جايي که سوزانا يه بسته آسپرين رو با يه بطري وودکا سر کشيده و حالا دکترها در حال برگردوندن او به زندگي ان ، بلافاصله بعد اين سکانس فيلم ما رو به اتاقي ميبره که دکتري روانشناس که دوست پدر سوزانا هم به حساب مياد با گفتگو با سوزانا سعي در واکاوي علت خودکشي اون داره و بعد يه سري سوال و شنيدن جوابهاي غيرقانع کننده ضمن مشورت با والدين سوزانا تصميم ميگيرن که اون رو به آسايشگاه رواني بفرستن، سوزانا مخالفت ميکنه و علت خوردن بسته آسپرين رو سر درد عنوان مي کنه ولي عليرغم ميل باطني راهي آسايشگاه ميشه ..

سوزانا وارد آسايشگاه ميشه و والري (سرپرستار آسايشگاه) به استقبالش مياد و او رو با محيط اطراف آشنا ميکنه ، از اين جا به بعد قسمت عمده اي از فيلم صرف معرفي ساير بيماران آسايشگاه  وتلاش سوزانا مبني بر ايجاد ارتباطي دوستانه با اونها ميشه ، اولين کاراکتري که باهاش آشنا ميشيم جورجينا هم اتاقي سوزانا است که تقريبا عاقل تر از بقيه به نظر مياد و علت حضورش در آسايشگاه تا آخر فيلم براي بيننده نا معلومه ، خودش علت حضورش رو در جواب سوال سوزانا دروغ پردازي مي دونه ، کاراکتر بعدي پلي دختريه که به خاطر يه توله سگ خود سوزي کرده ، ديزي دختري است که معشوقه پدرشه و کاراکتر آخري که باهاش آشنا ميشيم ليزا شخصيتي جامعه ستيز و طغيان گراست .

صحنه ي ورود ليزا مخاطب را کاملا ياد صحنه ي  ورود جک نيکلسون در فيلم ديوانه از قفس پريد مي اندازه ، جايي که ليزا که چندي پيش از آسايشگاه فرار کرده توسط پليس دستگير شده و دست بسته به آسايشگاه بر گردانده مي شه و بعد از ورود و با ديدن سوزانا در اتاق جورجينا و عدم حضور جيمي متوجه خود کشي او شده و به سوزانا حمله ور ميشه! (جيمي دوست صميمي ليزا بوده که بعد فرار دو هفته اي او افسرده شده و دست به خود کشي ميزند)


رويارويي بعدي سوزانا و ليزا وقتي است که ليزا آرام شده و از در دوستي با سوزانا وارد مي شه، در اين سکانس ليزا در اتاق نشيمن مشغول گفتگو با سوزانا است و همزمان دود سيگارش را مستقيما به صورت زن مسني که کنارش نشسته مي فرسته و زن بدون هيچ عکس العملي همچنان به نقطه اي نامعلوم خيره مانده، بعد از رفتن ليزا، سوزانا همين حرکت را تکرار کرده و با عکس العمل شديد زن مواجه مي شه ، از همين سکانس و سکانس ابتدايي ورود ليزا بعد از دستگيري و بازگشت به آسايشگاه و درجواب سوالي که کي دلش برام تنگ شده و نشنيدن جواب و نگاه معني دار دخترها به هم به عدم محبوبيت و منفوريتش پي ميبريم


يک سال از حضور سوزانا در آسايشگاه گذشته و دراين بين ديزي مرخص شده و به خانه اي که پدرش براي او خريده نقل مکان کرده ، توبي دوست پسر سوزانا که براي نرفتن به جنگ قصد فرار به کانادا رو داره  سعي مي کنه تا به او بقبولانه که عاقله و نيازي به موندن در آسايشگاه  کنار اين ديوانگان رو نداره ،سوزانا که بعد اين مدت دلبستگي خاصي تسبت به دوستانش پيدا کرده در جواب ميگه ، اگه اونا ديوونن پس منم هستم و توبي رو پس مي زنه


يکي از سکانس هاي جالب فيلم زماني است که دوست پسر سوزانا وارد آسايشگاه  شده و در اتاق وي مشغول معاشقه اند که ساير دخترها از لای در سعي در مکاشفه عملیات دارند! پلي  که به خاطر صورت سوخته و ظاهر نخراشيده خود تاکنون تجربه اي از چنين لذاتي ندارد بعد از ديدن اين صحنه دچار ضربه روحي شده و اقدام به خود زني مي کند که  با مداخله پرستاران به  اتاقي مخصوص برده و حبس مي شود ، سوزانا که از علاقه وافر پلي به موسيقي آگاه است شب هنگام و در حالي که هنوز صداي گريه پلي قطع نشده به همراه ليزا مخفيانه وارد اتاق موسيقي شده و با برداشتن گيتار خود را پشت در اتاقي که پلي در آن محبوس است رسانده و شروع به خواندن ميکنه ،پلي با شنيدن آهنگ بالاخره آروم ميشه اما با سر و صداي ايجاد شده جان پرستار شيفت شب سر ميرسه و ..

تا اين جا قسمت عمده فيلم در آسايشگاه ميگذره و غير از چند فلاش بک چند ثانيه اي چيزي از گذشته سوزانا نمي بينيم ، در فلاش بک ها مي فهميم سوزانا با پدر دوست خود رابطه داشته ، بي قيدي  او به حدي است که حتي با جان پرستار شيفت شب نيز همخواب شده و باعث انتقال او به بخشي ديگر ميشود،به مرور زمان رابطه محکمي بين سوزانا وليزا شکل گرفته و آن دو تصميم به فرار از آسايشگاه و رفتن به فلوريدا مي گيرند ، اين دو موفق به فرار شده و براي گرفتن پول پيش ديزي ميرن و تصميم ميگيرن شب رو پيش اون بمونن ، ديزي که دختري گوشه گير و انزوا طلبه ابتدا اونها رو رد ميکنه ولي بالاخره راضي ميشه که يه شب بهشون پناه بده


ليزا که هميشه ديزي رو به خاطر داشتن رابطه با پدرش مسخره ميکرده اين بار هم شروع به متلک گفتن مي کنه ، ديزي در جواب ميگه تو فقط حسودي مي کني ، بخاطر اينکه من بهتر شدم ، بخاطر اينکه من مرخص شدم ، بخاطر اينکه من يه شانس ديگه تو زندگي دارم و ليزا ميگه که اونها تو رو بخاطر اينکه بهتر شدي مرخص نکردن، اونها فقط تو رو ولت کردن ، به اين ميگي زندگي؟ پول بابايي رو بگيري و باهاش عروسک بخري ،  جوجه بخري بخوري ومثل اسب چاق بشي ، شب بابايي بياد پستونکشو بذاره دهنت و بخوري ، همه ميدونن که اون چيکار ميکنه ، همه ميدونن که اون دوست داره با تو حال کنه ، چيزي که اونها نمي دونن اينه که تو هم دوست داري  ، بعد ديالوگ رد و بدل شده ديزي به اتاقش ميره و خودشو حلق آويز مي کنه 


صبح روز بعد سوزانا با ديدن جسد ديزي ، ليزا روعامل تحريک و مرگ اون ميدونه و به پليس خبر ميده ، ليزا هم بعد بگو مگو با سوزانا و دزدين پول هاي ديزي فرار ميکنه ، سوزانا به آسايشگاه برمي گرده ، و تلاش ميکنه اين بار با درمان شدن و نه با فرار به جامعه برگرده ... در سکانس پایانی فیلم  سوزانا درست سوار همون تاکسی ای شده که باهاش به آسایشگاه اومده ودر حال برگشت به خونه است و برای سومین بار ترانه Down Town از Petula Clark رو می شنویم که می چسبه به تیتراژ و ...

شخصيت سوزانا در این فیلم بسيارعالي پرداخت شده ولي عدم پرداخت دقيق به ساير کاراکترها  باعث يک بعدي شدن فيلم شده و محدود بودن لوکيشن ها با توجه به زمان طولاني فيلم (127 دقيقه) تا حدودی باعث خستگي میشه ، هر چند بازي فوق العاده بازيگران اين ضعف رو می پوشونه ، Imdb به فیلم نمره 7/5 از 10 رو داده و فیلم واقعا ارزش دیدن رو داره ، ضمنا دو بازيگر اصلي اين فيلم هر دو به خاطر فيلم نامزد جايزه اسکار شدند که آنجلينا موفق شد اولين و آخرين اسکارش رو بخاطر اين فيلم کسب کنه ، وينونا رايدر هم که پيش از اين به خاطر بازي در فيلمهاي زنان کوچک و سالهاي بي گناهي دو بار نامزد جايزه اسکار بوده و نیازی به تعریف نداره . (این فیلم زیبا رو از دست ندین)

(دیشب که این فیلم رو برای دومین بار می دیدم با شنیدن آهنگ Down Town  یاد لاست افتادم ،چند سال پیش که دیدم هنوز لاست ساخته نشده بود و دیشب با شنیدن مجدد این آهنگ جای خالی لاست رو بیشتر حس کردم! این ترانه همون آهنگیه که در اپیزود 1 سیزن 3 جولیت مشغول گوش دادنه ، لینک دانلود این ترانه و تمام ترانه های سریال لاست رو به خاطر طولانی شدن این پست ، زیر همین پست میذارم! تا اگه مایل بودین دانلود کنید)

( لينک دانلود Sound Track هاي فيلم )

Lost Sound Tracks


با شنیدن Down Town  فیلم دختر از هم گسیخته یاد لاست افتادم ، این ترانه همون آهنگیه که جولیت اپیزود 1 سیزن 3 تو کتابخونه در حال گوش دادنه ،تو لاست به بهانه های مختلف آهنگ های زیادی رو شنیدیم ، مثل همین آهنگd که جولیت گوش میداد ، یا آهنگی که دزموند تو دریچه گوش میکرد ،  آهنگ گروه Drive Shift چارلی ، آهنگ هوگو تو ماشین  ، نیک در کلاب و حتی آهنگ هایی که زمزمه میشد توسط کاراکترها و ...

لینک دانلود تمامی آهنگ های سریال لاست :

اپیزود یک فصل دو رو به هیچ وجه از دست ندین ، آهنگی که عشق من دزموند باهاش وارد سریال میشه!

فصل اول
اپيزود 3: صحنه‌هاي آخر اپيزود 
Joe Purdy- Wash Away /Reprise

اپيزود 3: اني و ري در حال رانندگي به طرف ايستگاه قطار
Patsy Cline- If You've Got Leaving on Your Mind

اپيزود 6: صحنه‌هايي از آتش كنار ساحل
Willie Nelson- Are You Sure

اپيزود 7: آهنگي كه چارلي و گروهش (Drive Shaft) اجرا مي‌كنن
Drive Shaft- You All Everybody

اپيزود 8: صحنه‌هاي آخر اپيزود
Blind Boys of Alabama- I Shall Not Walk Alone

اپيزود 14: صحنه‌هاي آخر اپيزود 
Otis Redding-These Arms of Mine

اپيزود 17: : صحنه‌هاي آخر اپيزود 
Damien Rice- Delicate

اپيزود 21: آواز خواندن هارلي براي نوزاد كلر
James Brown- I Got You / I Feel Good

اپيزود 24: آواز خواندن ساير در داخل قايق
Bob Marley- Redemption Song

فصل دوم

اپيزود 1: داخل دريچه،
Mama Cass Elliot- Make Your Own Kind of Music

اپيزود 4: هارلي و رز در حال انبار كردن خوراكي‌ها
The Drifters- Up on the Roof

اپيزود 4: هارلي جلوي خانه صاحب‌كارش
Billy Joel- Easy Money


اپيزود 4: هارلي در فكر و خيال
The Uniques- My Conversation

اپيزود 6: شانون در حال باز كردن نامه‌ي پذيرش دانشگاه
Dave Matthews Band- Stay / Wasting Time

اپيزود 8: آنا لوسيا داخل بار
Staind- Outside

اپيزود 9: كيت در رستوران و خداحافظي با مادرش
Skeeter Davis- The End of the World

اپيزود 9: كيت در كنار ساير
Patsy Cline- Walking After Midnight

اپيزود 10: آواز خواندن چارلي در حال ماهيگيري در كنار جين
The Kinks- He's Evil

اپيزود 13: هارلي و سعيد در حال وررفتن با بيسيم
Glenn Miller- Moonlight Serenade

اپيزود 15: كلر بالاي سر نوزادش
Perry Como- Catch a falling star

اپيزود 16: وضع حمل کلیر شپرد
The Seeds- Pushin' Too Hard

اپيزود 17: لاك روي دوچرخه داخل دريچه
Les McCann e Eddie Harris- Compared To What

اپيزود 19: صحنه‌هاي آخر فيلم
Otis Redding- These Arms of Mine

اپيزود 20: پدر جك و آنا لوسيا در حال رانندگي
Patsy Cline- Walking After Midnight

اپيزود 20: پدر جك و آنا لوسيا داخل بار
Kasey Chambers- The Hard Way

اپيزود 22: دادن صبحانه به بن
The Seeds- Pushin' Too Hard

فصل سوم

اپيزود 1: اولين صحنه - ملاقات با جوليت
Petula Clark- Downtown


اپيزود 1: جك در حال تماشاي سارا
Glenn Miller- Moonlight Serenade

اپيزود 5: مراسم سوزاندن جسد كالين
Brenda Lee- I Wonder

اپيزود 6: كيت در هتل و در حال پرو لباس عروس
Ann Margret- Slowly

اپيزود 8: دزموند در حال بستن گره كراوات
Sarah McLachlan- Building a Mystery

اپيزود 8: پخش آهنگ از Jukebox:
Mama Cass Elliot- Make Your Own Kind of Music

اپيزود8: چارلي در حال آواز خواندن
Oasis- Wonderwall

اپيزود 10: بچگی هارلي
Three Dog Night- Shambala

اپيزود 14: نيكي در حال فكر كردن به گذشته
Wrecks N Effect- Rump Shaker

اپيزود 15: بكسل كردن ماشين كيت
Patsy Cline- Walking After Midnight

اپيزود 16: جوليت در حال فكر كردن به گذشته
Petula Clark- Downtown

اپيزود 20: بن و پدرش داخل فولكس واگن
Three Dog Night- Shambala

اپيزود23: جك داخل اتومبيل جيپ خودش
Nirvana- Scentless Aprentice

فصل چهارم

اپيزود 9: هارلي در حال تماشاي فيلم
Olivia Newton John- Xanadu

اپيزود 11: هارلي در حال تماشاي فيلم
Buddy Holly- Everyday

اپيزود  14: جك داخل اتومبيل جيپ خودش
The Pixies- Gouge Away

فصل پنجم

اپيزود 2: هارلي در حال خريد لباس نو
Cheap Trick- Dream Police

شهر بازی


یه چند وقتی بود پریسا دور برداشته بود که تو کلاس بهترینم ، لولم رفته بالا ،کلی روش جدید یاد گرفتم  و اینا ... بیا یه دست شطرنج بزنیم که این بار می خوام ماتت کنم! فرصت نمیشد تا بالاخره یه روز پا داد و نشستیم پشت میز مبارزه! قرار شد اگه برد ببرمش شهر بازی ، اگه باخت عروسکشو بده من که شبا پیشم بخوابه ! انصافا پیشرفت چشم گیری کرده بود ولی از شانس بدش من خودم ختم شطرنجم! خلاصه باخت و طبق قرار باید عروسکش رو همخواب ما میکرد که نه تنها این کار رو نکرد بلکه انقدر عشوه و ناز اومد برام که دلم ضعف کرد و قول شهر بازیم ازم گرفت ! از الان دلم واسه دوست پسر آیندش می سوزه ، فسقلی بزرگ بشه از اون آتیش پاره ها میشه !

قرار بود هفته پیش بریم که فرصت نشد ، تا امشب که بالاخره رفتیم شهربازی ، ماشین رو پارک کردم  و رفتیم سمت ورودی که می بینیم چند تا دختر، پسر جلو ورودی دارن با نگهبانی کلنجار میرن ، راه رو بند آورده بودن ، از یکیشون پرسیدم جریان چیه ، گفت هیچی بابا مسخرشو در آوردن ! با زحمت خودمونو از بینشون رد کردیم و داشتیم می رفتیم تو که یارو با لهجه تخماتیکش می پره جلومون!
کجا؟
چی کجا؟!
ورود مجردا ممنوع آقا بفرمایید!
مجرد کیه عمو، نمیبینی بچه رو؟!
یه نیگا به پریسا میندازه وخفه میشه!

صدا یکی از دخترا بلند میشه
حالا اجازه بدین رد شیم دیگه تو رو خدا!
نمیشه خانم !
آخه کجای دنیا رو دیدین نذارن جوونا برن شهر بازی !
ما کاری به جاهای دیگه نداریم ، اینجا واسه ما مسئولیت داره !  
یکی از پسرا که انگار دوست پسرشه عصبی میشه ، رو می کنه به رفقاش و میگه
راست میگه دیگه اینجا با همه جا فرق داره
و میره به سمت نگهبانه و می خواد یه چیزی تو گوشش بگه که نگهبانه گارد میگیره
یعنی چی آقا
شما یه لحظه اجازه بدین ، می خوام یه چیز خصوصی بگم ، شما بیا !
دهنشو میگیره دم گوش یارو و ...
رییییییییییییییییییییییییییدم تو این مملکت ! (داد میزنه)
نگهبانه هلش میده  و بیسیمش رو در میاره ، خر تو خر میشه !

دست پریسا رو میگیرم و دور میشیم ، پریسا صدام می کنه
نیما
چیه؟
چرا آقاهه نمیذاشت اونا بیان تو؟!
هر چی فکر می کنم نمی تونم جوابی برای این سوالش پیدا کنم! واقعا چر تو این خراب شده ، آدم نمی تونه با رفیقش بره شهر بازی ؟!پریسا با چشای گشاد شده بهم زل زده ، دست میکشم رو موهاش که مثل همیشه دم موشی بسته و به جای جواب میگم :
خب ، حالا خانم کوچولو دوست داره از کجا شروع کنیم!





دیشب بالاخره جدیدترین فیلم آنجلینا جولی رو دیدم ، Salt سومین فیلم اکشن آنجلینا به حساب میاد و دیدن آنجلینا تو سکانس های اکشن همیشه وسوسوه انگیزه! داستان فیلم در مورد یه مامور CIA به نام Salt با بازی آنجلینا جولی که درعین بی گناهی متهم به جاسوسی بر علیه کشور میشه ، و برای اثبات بی گناهیش تصمیم میگیره از تمام قابلیت هاش استفاده کنه و ... بلاب بلاب بلاب! کلا بیشتر فیلمهای آنجلینا ارزش هنری نداره و بعد یه مدت اگه از منی که تقریا تمام فیلمهاش رو دیدم بپرسین داستان فلان فیلمش چی بود ، مطمئنا جواب بدرد بخوری دستگیرتون نمیشه و فقط تنها چیزی که یادمه اینه که آنجلینا توش بود البته به جزء 3 تا از فیلماش !

 Original Sin 2001:  قطعا بهترین فیلم آنجلیناست که احتمالا همتون دیدین ، فیلمی که غیر از بازیگرای مطرح و بازی های خوب ، داستان جذاب و گیرایی داره که آدم رو مجذوب می کنه

The Girl Interrupted1 : 2000
دختر از هم گسیخته محبوب ترین فیلم آنجلینا است از نظر من  که غیر از آنجی ، ویونا رایدر دوست داشتنی هم توش بازی میکنه و در ضمن تنها فیلمی که جایزه اسکار رو نصیب آنجی کرده  ( چند شبه شروع کردم فیلمهای آرشیومو دوباره دیدن ، سعی میکنم راجع به بهترین هاش پست برم و معرفی اجمالی کنم تا اگه ندیدین حتما وسوسه بشین تا ببینین، بزودی یه پست واسه این فیلم میرم! )

Gia : 1998 این فیلم یه بیوگرافی در مورد Gia Marie Carangi اولين فوق مدل غربه که مابین سال هاي 1960تا 1986مشغول به کار بود و بر اثر ايدز در گذشت و آنجلینا تقریبا میشه گفت که با این فیلم معروف شد.


(برای دیدن عکس ها در سایز واقعی کلیک کنید!)

به نظر من این 3 تا بهترین فیلم های آنجلیناست هر چند Wanted و Changeling هم بد نبودن اما باقی فیلمهاش حتی ارزش 1 بار دیدنم نداره! با تمام این حرفها من همچنان آنجلینا بازم و تمام فیلمهاش رو نگاه میکنم و دوستش دارم !  هیچ وقت نفهمیدم علاقه من به آنجلینا به خاطر شباهت خیلی زیادش با ارغوان یا برعکس علاقم به ارغوان بابت شباهتش با آنجلینا بود! یه چیزیه مثل قضیه اول مرغ بود یا تخم مرغ!

BARBIE GIRL


پشت چراغ قرمز گير کرده بودم ، صداي موزيک طبق معمول بلند بود و The Traveller کریس دی برگ رو گوش میکردم ، آروم  رو فرمون ضرب گرفته بودم و باهاش زمزمه می کردم که در باز شد و يه دختر شاسي بلند پريد تو ماشين! بدون هیچ حرفی آينه رو داد پايين شالشو باز کرد ، يه دستي به موهاش کشيد، از کيفش يه رژ لب در آورد، کشيد رو لباش ، برگردوند سر جاش، آينه رو داد بالا ،تکيه داد به صندلي

آخيش ... پختم!
و بالاخره برگشت و بهم نگاه کرد!
چيه ، آدم نديدي؟!
داشتم بر اندازش مي کردم ، خوشگل بود؟ سعي کردم بدون آرايش تصورش کنم!
برو ديگه!
کجا؟
هر جا عشقته!
آره؟
آررره! د برو ديگه سبز شد!

واي اين آهنگه The Last Time I Cried ، من عاشقشم!
هميشه خودت مي پري تو ماشينا يا امروز بازارت کساد بود که به ما افتخار دادی؟!
بازار کدومه!  از اين مدل ماشينا خوشم مياد ، گفتم بشينم ببينم توش چه جوريه!
چه جوريه؟
يه جوريه!
اسمت چيه؟
باربي!

کنترل رو بر ميداره و آهنگ رو بر مي گردونه اول
فول آلبومشه؟
آره ، چند سالته؟
چند مي خوره؟
27؟
وا! چرا فحش ميدي ؟

مي رسيم نزديک ميلاد نور ، مي رم سمت ورودی پارکينگ ، 3 تا ماشين جلومه
جاي خاصي مي ري ، برسونمت !
ازت خوشم اومده ، دوس دارم امشبو با هم باشيم!
مرسي از لطفت
ببين اگه مشکلت جاست ، من مکان دارما ، ميدون کاج ...
نه مشکلم مکان نيست
پس چيه؟
پريودم!
آره؟
آررره!

ابروهاشو ميده بالا و درو باز مي کنه بي سلام اومد ، بي خداحافظي هم داره میره ، قبل از اينکه درو ببنده صداش مي کنم
باربي
بر مي گرده ، سي دي رو ميگيرم طرفش
تقدیم با عشق!
سي دي رو مي گيره ، درو مي بنده ، از کيفش يه تيکه کاغذ در مياره ، شمارشو مينويسه و ميده بهم
واسه وقتي که از پريود در اومدي!
ميرم سمت پارکينگ،برای آخرین بار از تو آينه نگاش ميکنم ، ميره کنار خيابون ، منتظر ماشين!
يه نيگاه به شمارش ميندازم، باربي! مچاله ميکنم و ميندازم دور




ماشين رو پارک مي کنم ،ميرم سمت مغازه
بابک داره مشتري راه ميندازه
به ، راه گم کردي ؟
درگیرم، وقت نمی کنم بیام
گوشيت چرا همش خاموشه؟
حال و حوصله مزاحم ندارم
سيگار داري؟
نه
بریم خیابون هم سیگارو ردیف کنیم ، هم یه قدمی بزنیم؟
بريم!

هنوز چند قدم بيشتر برنداشتيم که از قبول پيشنهادش پشيمون ميشم
نافرم شلوغه ، منم از چیزی که عاصم قدم زدن تو شلوغی!
سيگارو ميگيريم و پک زنان در حال عبوریم ، می رسیم به پل عابر
عتیقه بازاره اینور ، بریم اون سمت؟
بریم!

بالا که می رسیم غیر سی دی و عینک فروش همیشگی که پل رو پاتوق کردن یه دختر، پسره گوشه پل گیتار بدست نشستن و مشغول هم نوازی Sonatino ،  پسره یه جور موقع نت گرفتن رو دسته گیتار خم میشد که انگاری در حال جراحیه ! دخترم که اصلا یه گام دیگه بود!

این شاسکولا دیگه از کجا پیداشون شد! آخه هیچکی نیست بگه اسکولا مخاطب عام چه می فهمه کلاسیک چیه !


پر بیراه هم نمی گفت جمعیت کمی این  بالا رفت و آمد می کرد ولی همون جمعیت کمم توجه زیادی بهشون نمی کرد ،این رو میشد از داخل کیسی که جلوشون باز بود و سر هم پولی که توش بود به 1 تومان هم نمی رسید فهمید ،بدم نمیومد یه نوازندگی خیابونی رو هم امتحان کنم ، کاری که بعد دیدن فیلم Once وسوسم کرده بود !  تجربه نوازندگی و خوندن تو کنسرت زیر زمینی رو داشتم ،یاد قدیما بخیر که با بچه ها می رفتیم یه جا پرت و تا وقتی که آب گیتارمون رو در نمیاوردیم ول کن نبودیم! دوران راکری زود گذشت! خلاصه ویارمون زد بالا !به بابک گفتم یه هفته شامت با من ، برو گیتارشو بگیر دستت ببینم چیکا میکنی جناب مخاطب شناس !

یه هفته شام و ناهارت با من ، خودت پا پیش بذار! می دونستم اینو میگه !
2 تومان گذاشتم دست پسره و گیتارشو گرفتم ، حتی کوکم نبود!
بیخیال بابا خر نشی جدی!
ساعت 9 شب بود و خلوت ، آکورد گرفتم و شروع کردم ، اگه یه روز بری سفر ...

بابک فاصله گرفت و کمی دور شد نظر اولین شنونده جلب شد! در حالی که از پله ها پایین می رفت برگشت و یه نگاه انداخت خندم گرفت ، کنترلش کردم و نذاشتم بره تو صدام ! رسیدم به اوج ترانه جایی که بیشترین تسلط و روش دارم ، اگه یه روزی نوم تو ... گام صدام اونقد بالا بود که کسی بی توجه رد نشه ، اولین دشت!
یه دور کامل رفتم ، دیم فاز داد استارت دور دوم رو زدم که دختره شروع کرد به آرپژ زدن که ایکاش نمی زد!
ریتممو به فاک داد، پشیمون شدم از ادامه و سریع آهنگ رو به اولین نقطه پایانی که میشد رسوندم ، کات!

بهت چی گفتم؟! مخاطب عام پاپ می طلبه نه کلاسیک ! از فردا می برمت جاهای شلوغ تر بزنی!
به شرطی که 6/8 بزنم و تو هم کنار باباکرم برقصی!
اگه یه آشنا میدید ازمون فیلم می گرفت چی؟ سوژه میشدیما!
از این سوژه تر نمیشی نترس ، خب از همین امشب شروع کنیم؟
چی رو؟
شامو دیگه !


پیشنهادی که نمی تونید رد کنید! اگه هنوز فیلم Inception شاهکار جدید کریستوفر نولان رو ندیدین ،دیدنش رو در اولویت برنامه کاریتون قرار بدین!

خلاصه داستان فیلم :

کاب (دی کاپریو) دزدی ماهر است که توانایی استخراج و دزدیدن افکار افراد در خواب را داراست! این توانایی او را تبدیل به آدمی ارزشمند در دنیای جاسوسی می‌کند اما در عین حال از او یک فراری بین‌المللی می‌سازد که به قیمت از دست‌دادن هر آنچه به آن عشق می‌ورزیده تمام می‌شود. حال او فرصتی برای رستگاری می‌یابد؛ اما این بار باید کاری برعکس انجام دهد؛ یعنی او و تیمش نباید ایده یا فکری بدزدند، بلکه باید آن را در ذهن فرد قرار دهند!