Bon Vayage

با بابک در حال قدم زدنيم ، يه دختر از کنارمون رد ميشه ، سلام خانم خوشگله ! بابک ميگه ! دختر چاقه و شايد مودبانه ترين واژه اي که بشه در موردش بکار برد عروسک زشت باشه ، از اونهايي نيست که به چشم کسي بياد ، اما اين چندمين باره که بابک امروز همچين تيکه هايي رو ميندازه ، خانم خوشگله ، عروسک ، با من دوست ميشي و جملاتي از اين دست رو تقريبا روونه تمام دخترهاي زشت و بد ترکيبي کرده که از کنارمون رد شدن ! دستم تو جيبمه و با بيشترين فاصله ممکن از هم در حال قدم زدنيم ، معمولا چنين حرکاتي در خيابون گردي هاي ما رخ نميده! بهش ميگم اين دري وري ها چيه ميگي، مستي؟ استنباطش از اين کار اينه که دارم کار خير مي کنم! حالا نميشه حداقل کار خيرت رو سوق بدي سمت خوشگلاش؟ ميگه در راستاي شاد سازي دخترهاي زشت و کم اعتماد به نفس و از اون جايي که اين ماه پاداش کار خوب چندين برابره دست به چنين کاري زده و معتقده شنيدن همين يه کلمه اعتماد به نفس اون ها رو بالا ميبره و آخرين جمله توجيحي که با لحني قاطع و سرشار از تمسخر ميگه اينه : مگه دخترهاي بد قيافه دل ندارن؟! بابک هم مثل خيلي ها بخاطر زندگي تو يه جامعه اعتقادي به اين باور رسيده که پاداشي که کار خير تو اين ماه داره چندين برابر ماههاي ديگه است هر چند اين جمله رو با تمسخر و کنايه ميگه ولي اگه شنونده اين جمله کسي مثل من که چندين سال ميشناسمش باشه قطعا به اين نتيجه ميرسه که قلبا به اين باور رسيده يا بهتر بگم به اين باور رسوندنش ! هر چند تعريف بابک و بقيه از کار خوب يه مقدار در ظاهر با هم متفاوته! اما اون ها باطنا در يه چيز با هم مشابهن و اون چيزي نيست جز حماقت!
خاله من از اون دسته آدم ها است که سالي چند بار مي ره ديار اعراب و باصطلاح خانه خدا! خاله بالاي 70 داره و جووني هاش انواع و اقسام حال و حول ها رو کرده و با مايو در سواحل مختلف عکس يادگاري گرفته اما چند ساليست به دفعات ميره پيش اعراب و در برگشت انواع و اقسام سوغات رو مياره ، مبلغي که فقط ازپولي که خاله از کشور خارج مي کنه و صرف خريد سوغات و مزخرفات ديگه مي کنه نصيب عرب جماعت ميشه اون قدر هست که خرج شام و ناحار چند صد نفررو بده، حالا شما حساب کنيد پولي رو که ساليانه فقط ازايراني هايي که بخاطر همين سفرهاي زيارتي روونه عربستان ميشن چقدره، خاله موقع برگشت از فضاي روحاني و حس قشنگش و اينکه عربستان که يه زماني لجنستان بود حالا در پيشرفت و معماري شهري و جاده اي چيزي کم از کشورهاي اروپايي نداره ميگه،پيشرفتي که با پول ايراني هايي امثال خاله من ميسر شده ! چندين بار به خاله گفتم سالي چند بار ميري که چي رو ثابت کني؟ پول اين سوغات و سفر رو بدي به فقير و بي چاره ها بيشتر ثواب نداره؟! تو تحصيل کرده تو با سواد آخه خدا هم خونه مي خواد؟ بابا خاله من خدا همه جا هست چرا بيخود با گفتن واژه خانه خدا به خدا توهين مي کني ، اگه آدم باشي خدا خونش ميشه توي قلبت وقتي احمق باشي کل دنيا رو هم که بگردي نمي توني خونه ش رو پيدا کني ، بيا و کمتر پول بي زبون رو بزيز تو حلقوم اين عربهاي بي ناموس ، جواب خاله چيزي نيست جز نگاه منزجرش !
يه بار تو کنفرانس يکي از اين درس هاي مزخرف عمومي دانشگاهي که يه دختر چادري و سبيلو داشت از خاطرات سفر خانه خداش ميگفت ، جو گير شدم و گفتم مگه خدا هم خونه ميخواد؟ اصلا مگه خدا عربه که نماز رو عربي مي خونن نمي شه ترجمش رو خوند که حداقل طرف خودش بفهمه چي ميگه! قبلنا عربها يه همچين جاهايي داشتن و بت ميذاشتن مردم مي رفتن کلي طلا و جواهر و هدايا ميذاشتن توش و پرستش مي کردن بعدش بنا کننده هاي اين بت کده ها هدايا رو مي زدن به جيب و مي خنديدن به ريش احمق ها حالا زمونه عوض شده وجور ديگه مردم رو مي چاپن بت خونه رو کردن خانه خدا و ميچرخن دور مکعب دست ساز انسان واسمش رو گذاشتن خدا پرستي، خدا پرستي يا بت پرستي مدرن؟! نمي تونيد حدس بزنيد بعد اين اظهار نظر چي شد! ماهها کميته انضباطي ، دو ترم تعليق از تحصيل ، اخراج موقت که تازه با چرب کردن سبيل حضرات و تخفيف شد موقت! حکم صادر شد و در جواب سوال هم دانشگاهي ها که مي پرسيدن به چه جرمي اخراج شدي؟ جواب من اين بود : به جرم بي جرمي!
خيلي وقت پيش ها که تو خونه آبا و اجدادي بودم، موقع مدرسه که ميشد پلي استيشن و باقي تفريحات ممنوع ميشد و فقط درس خوندن آزاد بود ! مادربزرگم با ما زندگي ميکرد البته نه تو خونه ما خونش با ما فاصله داشت ، خونه مادربزرگم ضلع شمالي باغ بود وخونه ما ، خونه اي که بعدها و با معماري جديد ساخته شده بود ضلع جنوبي باغ ، مادربزرگم تو همون خونه قديمي و کلاسيک مي نشست جايي که من معماري شو به معماري خودمون ترجيح ميدادم، شب ها من به بهانه تنهايي مادربزرگ قدم زنان از بين سنگ فرشهاي باغ مي رفتم پيشش ، البته نه از سر دلسوزي مي رفتم تا پلي استيشنم رو که اونجا مخفي کرده بودم بردارم و بازي کنم ، مادر بزرگ راز دار بود، محرم اسرار، تنها مشکل پرستارش بود که گاهي راپورت علت رفتنم رو مي داد و منم تلافي شو سرش در مياوردم، پرستار پير بود و سال هاي سال از وقتي که يادمه با ما زندگي ميکرد، شايد از سر دلسوزي راپورت ميداد ولي من بچه بودم و انتقام جو ، شايد بخاطر همين بود که صدام ميکرد ديکتاتور! مادامي که مشغول بازي بودم گوشم پي مادربزرگ و حرفهاش بود، اونم مثل خيلي از پيرزن ها هيچي نمي خواست جز هم صحبت، پدربزرگم قبل تولدم مرده بود و تنها هم صحبت مادربزگ نميدونم پرستار،کلفت ، همدم يا هر چيزي که بشه اسمش رو گذاشت بود و مادربزرگ مي گشت دنبال گوش هاي جديد براي شنيدن خاطراتش ، مادامي که مشغول بازي بودم خواسته و ناخواسته بعضي حرفهاش رو مي شنيدم ، بعضي حرفهاشم وانمود ميکردم که مي شنوم و در عمل تمام حواسم پي بازي بود ، با اينکه سنم کم بود ولي در اثر هم نشيني زياد با مادربزرگ از جزئيات زندگي کل فاميل آگاه بودم ، مي دونستم شوهرعمه کوچيکم اول خواستگار عمه بزرگم بوده ، مي دونستم عمه بزرگم جووني هاش شبيه گوگوش بوده و عشق خوانندگي ولي بزور شوهرش دادن تا باعث ننگ فاميل نشه ، مي دونستم فلان کس با فلان شخص خاطرخواهي داشته ، سر ازدواج X با Y خون و خونريزي شده ، ميدونستم چي شد اين فراري شد از ايران ، چي شد نصف فاميل مسيحي ان و نصفمسلمون و خلاصه از رازهاي بگو و مگو کل فاميل با خبر ميشدم و اينا براي کسي مثل من که از بچگي علاقه اي به رفت و آمد با فاميل نداشت اطلاعات زيادي بود ، من هميشه از شلوغي بيزار بودم وعيدها بدترين دوران من بود خانواده مادري فوق العاده پر جمعيت بود چندين خاله و دايي و تعداد زيادي دختر خاله و پسر خاله که سيزده روز عيد هم براي رفت و آمدشون کم بود،خانواده پدري اما برعکس بود و فقط دو تا عمه داشتم، اما بخاطرحضورمادربزرگ که بزرگ فاميل بود هر ساله چندين برابر فک و فاميل مادري بازديد کننده داشتيم، کاروان سرايي بود واسه خودش! البته من از فاميل هاي سمت پدري خوشم ميومد برخلاف سمت مادري ، شايد چون تو فاميل مادري تموم بچه ها دختر بودن انگار خاله هاي من فقط دختر زا بودن، تعداد بيشمار دخترخاله ها و هجوم همگي شون روزهاي عيد براي مني که از دخترها فراري بودم يه فاجعه بود! شايد اين فراري بودن به خاطر عدم درک دنياي جنس مخالف يا شايدم بخاطر هشدارهاي مادرم بود که تو گوشم مي خوند : با دختر عمه هات بازي نکني ها، به دختر باغبون نگاه نکني ها، با دختر همسايه وراجي نکنيها، دوستاي خواهرت که ميان باهاشون دکتر بازي نکني ها و بسياري از اين نکن گفتن ها بود ! فاميل پدري دقيقا بر عکس بود و تعداد پسرهاي هم سن وسال توش بيشتر بود،هر چند عمه هاي منم چيزي جزء دخر تو بساطشون پيدا نميشد اما فاميلهاي دورتر چرا، بيشتر آشناهاي پدري خارج بودن و عيد که ميشد ميومدن پيش ما و موندگار ميشدن، تا صبح بيدار ميموندن و از خاطرات زندگي در غرب ميگفتن و احتمالا همين تعريف هاي وسوسه انگيز اونها بود که من رو يک عشق خارج واقعي کرد ، همون موقع ها بود که فهميدم سياست سوئد در يه سطح نگه داشتن کل جامعه باعث ميشه از هر کس به اندازه درآمد ماليات گرفته شه ، از کم درآمدها چيزي نمي گرفتن ولي اگه کسي از يه مقدار معين بيشتر در مياورد مهم نبود چقدر ، بايد کلش رو ميداد بابت ماليات و اين طوري يه جامعه يه سطح ساخته بود که در نتيجه اون هيچ جرم و جنايتي هم رخ نمي داد چون همه در داشته ها با هم مشترک بودند، فهميدم فرانسه جاي روشن فکرها وعاشق پيشه هاست ، ايتاليا جاي علاقه منداي زندگي تجملي و مد و فشن، انگلستان کشوري است دلگير وهميشه ابري ، کانادا جايي است براي زندگي وآمريکا، آمريکا جايي است براي افراد تشنه ترقي ! ماحصل من از گفته هاشون چنين برداشتي بود !
چي مي خواستم بگم به کجا رسيدم ، مادربزرگ من به خاطر وسواس شديد با وجود اينکه هميشه باغبون و کلفت داشت اما عادت داشت ظرف هاي شسته رو دوباره بشوره و موقع پياده روي تو حياط تمام برگهايي رو که از درختهاي باغ ميافتاد خم شه و برداره ، همين باعش شد انواع واقسام مرض ها رو بگيره ، واريس ، کمر درد،آب مرواريد و اواخر عمرش هم آلزايمر گرفت ، سال ها بعد که من در حوالي پانزده سالگي بودم همچنان شب ها رهسپار خونه کلاسيک مادربزرگ ميشدم، خونه اي که هميشه با همون دکوراسيون بود و هيچ وقت تغيير نمي کرد ، با اين تفاوت که انگيزه اي براي پنهاني بازي کردن سگا،ميکرو يا پلي استيشن نبود ، مي رفتم تا فوتبال ببينم و شبهايي که ميرفتم محدود شده بود به شب هايي که فوتبال داشت و ديگه خبري هم از اون پرستار هميشگي نبود تا راپورت بده ، چند سالي ميشد که مرده بود و پرستارهاي جديد معمولا زود به زود عوض ميشدن و بيشترشون دخترهاي دانشجوي شهرستاني بودن ، مادامي که من مشغول تماشاي فوتبال بودم مادربزرگ که بخاطر واريس نشسته نماز مي خوند رو تخنت نشسته بود و وقتي که فوتبال تموم ميشد هم همچنان نماز خوندنش ادامه داشت و احتمالا ساعت ها بعد و ساعت ها قبلش هم همچنين ، مادر بزرگ بخاطر آلزايمرحافظه کوتاه مدتش رو از دست داده بود و مثل ماهي دچار فراموشي لحظه اي ميشد و در نتيجه اين فراموشي بارها فراموش ميکرد تا کجا نماز رو خونده و در نتيجه از اول شروع ميکرد به خوندن و در نتيجه اين تکرارها بارها تکرار ميشد ، دوباره ، دوباره و دوباره ! قسمت عمده سال هاي آخر عمر مادربزرگ اين گونه گذشت ، در رکوع ، سجده و قنوت، شام وناحارش رو هم تو تخت مي خورد و کل زندگيش تخت بود و جانماز! البته روزها وضع کمي بهتر بود و بعضا از اين آلزايمر استفاده بهتري ميشد و عمه و مادرم بهش مي قبولوندن که نماز رو تا آخر خونده ولي عادت داشت شب ها هم نماز مي خوند و اون وقت ديگه کسي نبود بي خيالش کنه ، به حرف پرستار باور نداشت وهميشه با ديدن جانماز باز و نيمه کاره دوباره شروع ميکرد به گفتن همون کلمات عربي که حتي معنيش رو هم نمي دونست و فقط طوطي وار تکرار ميکرد و براش مثل وردي بود براي در امون موندن از جهنم ، احتمالا عبادت اون هم نه از روي ميل که از روي ترس بود! پرستار هم شايد ترجيح ميداد با نماز مشغول باشه، اين جوري براي خودش راحت تر بود ، و اين نماز شب ها ساعت ها ادامه داشت ، حتي منم نمي تونستم قانعش کنم که به آخر رسونده انگار غير از مادرم و عمم به کسي اعتماد نداشت ، اولين س ک س م رو هم تو يکي از همون شبهايي که مادر بزرگ مشغول نماز خوندن بود با يکي از همون پرستارهاي دانشجوش تجربه کردم ! شايد همين س ک س زود هنگام بود که خيلي زود دخترها رو از سابجکت فکري من بيرون کرد و برخلاف رفقاي مدرسه که دختر بازي کلي از وقتشون رو مي گرفت فراغت فکري بيشتر و در نتيجه وقت زيادي براي کارهاي مهم تر داشتم ، چون خيلي زود تمام زواياي پنهان يک دختر رو کشف کرده بودم و برخلاف شنيده ها در عمل به هيچ چيز جالب و حتي لذتي دست پيدا نکرده بودم !
هيچ وقت يادم نمياد براي کسي گريه کرده باشم يا از مرگ کسي ناراحت شده باشم ، اعتقادم هميشه اين بوده که همه مي ميرن ، گريه زاري مردم بعد مردن دوست و آشنا برام قابل درک نبود ، مگه با گريه مرده ها زنده ميشن ! شايد بخاطر اين بود که تا اون روز مرگ رو از نزديک تجربه نکرده بودم ، روزي که مادربزرگ رو داشتن ميذاشتن زير خاک اولين مراسم تدفينم بود ، لحظه آخر وقتي آخرين خاکها روش ريخته ميشد يه لحظه فقط يه لحظه احساس کردم يه چيزي رفت تو چشمم و نزديک بود ازش اشک جاري شه،خيلي زود در جا خشکش کردم چون دوست نداشتم اولين گريم جايي باشه که دهها نفر شاهدش باشن ، همون يه لحظه کافي بود تا دليل گريه مردم رو بفهم ، با مرگ پيرزن انگار بخشي عمده اي از کودکي و خاطرات من بود که باهاش مي مرد، تمام خاطات مثل دور تند فيلم از جلوي چشمم گذشت و رو يکي از خاطرات بچگي توقف کرد ، من بودم و دختر عمه هام ، دور مادربزرگ حلقه زده بوديم ، ماماني رو دوست داري؟ آره ، ماماني رو دوست داري؟ آره سوال تکرار شد و جواب ها شبيه هم بود تا رسيد به من ، هميشه به اسم کوچيک صداش ميکردم ، از منم پرسيد، در جواب گفتم خودت ميدوني! قطعا دوستش داشتم ولي شايد همون موقع هام از شبيه بودن با بقيه بيزار بودم و براي اينکه جوابم مثل بقيه نباشه اين رو گفتم و شايدم غرورم بهم اجازه نمي داد دوست داشتن کسي رو اعتراف کنم ! اين سوال سال ها تکرار شد و جواب من هميشه همون جواب اول بود! پيرزن سال ها بود شوهرش رو رفته مي ديد و من هيچ وقت نفهميدم که يه زن چقدر مي تونه تشنه شنيدن دوستت دارم باشه حتي اگه اون دوستت دارم از دهان يه پسر خردسال خارج شده باشه ، پسري که به گفته خودش از نظر اخلاقي نسخه کپي شده شوهرش بود! اين تنها خواهشي بود که پيرزن از نوش داشت و هيچ وقت بهش نرسيد! دوباره برگشتم به زمان حال! خاطره محو شد ، بالاي قبرش ايستاده بودم ، بارون به شدت مي باريد ، همه رفته بودن ، حالا فقط من مونده بودم و خودش ! آروم نشستم دست گذاشتم رو خاک سرد گور و در حالي که اولين قطره اشک زندگيم از چشام جاري ميشد زير لب اما نه تا اون حد که نشنوه گفتم ! دوستت دارم
پدربزرگم تمام دارايي شو به نام بچه هاش نکرده بود، خيلي هاشم به نام زنش کرده بود شايد حتي بيشتر از اون چيزي که به سه تا بچه هاش داده بود ، چيزي که هيچ وقت نميدونستم و تازه وقتي فهميدم که وکيل مادربزرگ داشت وصيت نامش رو مي خوند، پيرزن تمام داراييش رو بنام نوه بزرگش کرده بود ، نوه اي که هيچ وقت بهش نگفت دوستت دارم ! چهل روز بعد مرگ پيرزن ، تو يه شب سرد و برفي زمستوني ، با کوله اي که چيزي جزء نفرت توش نبود، براي هميشه از خونه پدري زدم بيرون وديگه هيچ وقت برنگشتم !
بعد اينکه حسابي با بابک دور زديم و بابک حسابي از برکات اين ماه در راستاي انجام کار خير سود برد! برگشتيم مغازه و کرکره رو کشيديم پايين راهي خونه شديم ! وقتي رسيدم خونه پريسا رو ديدم که دست به کمر و مثل اين زن هايي که منتظرن تا شوهرشون رو که دير برگشته خونه بازخواست کنن کنار در آپارتمان وايساده و قيافه حق بجانب گرفته !
اين جا چيکار مي کني؟ چرا همچين نيگاه مي کني؟!تا حالا کجا بودي؟!
سرکار!
مگه قرار نبود ساعت 10 باهام تمرين کني!
پاک يادم رفته بود قراره دومين جلسه تدريس گيتارمون برگزار بشه!
اوه ببخشيد ، پاک فراموش کرده بودم
بايد جريمه بشي تا ديگه تکرار نشه!
چشم حالا بدو برو گيتارت رو بيار
رفت و با گيتاري که تولدش بهش کادو داده بودم برگشت ، يه کم موند و بعدش فرستادمش خونه ، بايد مي رفتم فرودگاه تا پارميدا رو بدرقه کنم ، قرار بود امشب برگرده ، بهش قول داده بودم دورادور باهاش خداحافظي کنم تا مادرش منو نبينه! انگار هنوز من رو مقصر مجرد موندن دخترش مي دونست! تو سالن انتظار نشسته بودم تا بالاخره وقتش شد، مشغول بوسيدن پدر و مادرش بود، مادرش طوري بغلش کرده بود انگار قرار بود ديگه هيچ وقت همديگه رو نبينن،هر چند به خونوادش نگفته بود ديگه قرار نيست برگرده ولي انگار يه حس مادرانه پي به اين موضوع برده بود! من اما دور بودم از اين بدرقه ، با بيشترين فاصله ممکن و تو يه خط مستقيم پشت سر پدرو مادرش ايستاده بودم ، پارميدا رفت به سمت گيت و قبل اينکه کاملا از تيررس نگاهم خارج بشه برگشت و به پدر مادرش نگاه کرد، شايد براي آخرين بارو بعد نگاهش رو کج کرد به سمت من ، دستش رو يه لحظه بلند کرد تا درست مثل روزهايي که بعد دانشگاه مي رسوندمش خونه و اون قدر صبر مي کردم تا وارد خونه شه باهام خداحافظي کنه ، انگاري براي يک لحظه فراموش کرده بود حضور مادرش رو ولي تو نيمه راه به خودش اومد و دستش رو لنداخت ، تقابل عقل و احساس باعث اين حرکت شد و نتيجش چيزي نبود جز يه حرکت مسخره ! همين کافي بود تا مادرش با دنبال کردن نگاه دخترش برگرده و در آستانه کشف حضور من قرار بگيره ! نمي دونم منو ديد يا نه چون بلافاصله سرم رو انداختم پايين و به ساعتم نگاه کردم ! حداقل به جاي خاليش ، چون خود ساعت رو سر بازي بيليارد باخته بودم ، وقتي که سرم رو بلند کردم پارميدا رفته بود !
پ . ن : دیگه حس و حال خاطره نویسی ندارم ، شاید بعد این فقط از فیلم و آهنگ نوشتم !
پ . ن : یه چند روزی با بچه ها می ریم شمال کسی هست که بخواد بیاد؟!







































