ديشب بعد مدت ها دختر همسايه اومد پيشم! از وقتي که از شمال برگشتم نديده بودمش، مادرش طلاق گرفته بود و دو تايي تو واحد رويه رويي مي نشستن،مادرش فوق ليسانس معماري بود و دانشگاه تدريس مي کرد،اکثرا بيرون بود و اونم که تنهايي رو مي ديد وقتايي که خونه بودم ميومد پيش من ،،ديشبم طبق معمول اکثر جمعه ها که روز نحس منه و شلوغي بيرون منو خونه نشين مي کنه و انگاري اونام اينو  فهميده بودن ! مامانش آوردش پيش من و گفت تا دير وقت بر نمي گرده و سپردش دست من، من کلا حال و حوصله بچه مچه ندارم و از بچه ها بدم مياد،ولي اين دختره با مزه بود و باهم جور شده بوديم

خلاصه پريسا اومد و طبق معمول شروع کرديم به شطرنج ، معمولا که ميومد شطرنج مي کرديم و Play Station،من معمولا با هر کسي شطرنج نمي زنم چون حريف که قوي نباشه حال نمي ده ولي اين پريساهه با اينکه 7،8 سال بيشتر نداره ولي خدايه شطرنجه!سال ها بود کسي حتي تا نزديکي هاي پات کردنمم نشده بود ولي  پري يه بار نزديک بود حتي ماتم کنه! بعدشم طبق معمول Play Station و بازي مورد علاقش کشتي کج،من هميشه اول باهاش شطرنج مي کنم وبعد Play Station چون اين جوري مي تونه انتقام باخت شطرنجشو ازم بگيره،اونم حسابي دق و دلي هاي باخت شطرنجشو با زدن انواع فنا و لت و پار کردن من خالي مي کنه،البته من خودم در راستاي شاد سازي کودکان شکست خورده!شل مي گيرم تا ببره وکيف کنه يه وقت فکر نکنيد بازيکن نيستما! آره!

ساعت نزديک 9 شد و موقع شام،البته من خودم ساعت شامم يه مقدار متفاوت با بقيست !معمولا شامم ميوفته به 11،12 ولي وقتي آدم مهمون داره اونم از نوع کوچولوش مجبوره معدشو با معده مهمونش تنظيم کنه!خلاصه اومدم زنگ بزنم شام بيارن که خانم گير داد بريم ايران زمين دور دور،مام دختر همسايه ذليل! گفتيم باشه ،نشوندمش جلو ماهواره و سپردم که جواب موبايل و تلفن رو نده و دختر خوبي باشه! آخه هر بار من اينو تنها گذاشتم يه ماجرايي درست کرده، مثلا يه بار تلفن زنگ زده و پريسا جواب داده ، چه ماجرايي بعدش پيش اومده حتما بايد رفيق گير داشته باشين تا بفهمين!حالا تو هي بگو بابا طرف 7 سالشه و جواب بشنو دختر چه 7 باشه چه 27 دختره ! و باقي ماجرا، يه بارم که همين جور کانال هاي ماهواره رو بالا پايين کرده بود و رسيده بود به جاهايي که نبايد برسه! اما اينبار تمامي جوانب رو در نظر گرفته بودم هم گوشيم سايلنت بود هم کانالهاي پ و ر ن و رو قفل گذاشته بودم و بنابراين با خيالي آسوده به سمت حموم رهسپار شدم! ولي حتي فکرشم نمي کردم که ماجرايي که اين بار قراره برام درست کنه ماجرايي بس بزرگ تر از ماجراهاي قبليست!

من معمولا خيلي سريع دوش ميگيرم و کل حمومم 5 دقيقه هم نميشه ولي همين 5 دقيقه هم براي پريسا کافي بود،بيرون  اومدم و لباس پوشيدم که بريم ديدم قيافشو پيچيده تو هم و ميگه اه اين آبت چقدر تلخ بود،زهر مار بود،حالم به هم خورد! تو اون لحظه نفهميدم چه دسته گلي به آب داده،سوار ماشين که شديم و بغلش نشستم تازه از بوي دهنش فهميدم که بطري ويسکي رو اشتباهي به جاي آب گرفته! يه کم دور زديم و رفتيم رستوران پيتزا زديم که تازه انگاري گرفته بودتش! چشاش بدفرم شده بود،نمي دونستم چقدر خورده،يعني ممکن بود يه ليوان پر خورده باشه؟! نه بعيد بود! تازه با فرض آب گرفتن ويسکي مگه بچه به اين فسقلي مي تونه چيز به اين تلخي رو بيشتر از يه قلپ فرو بده؟! حتما باقي شو ريخته بوده!ولي اگه خورده باشه چي؟! به هر حال مهم نبود چقدر خورده مهم اين بود که هر چه فدر بوده ترتيبشو داده،پاتيل پاتيل داشت ميشد! از گلستان که در اومديم تصميم گرفتم به جاي خونه بريم ميلاد نور کافي شاپ يکي از بچه ها، هم  يه امانتي داشتم دسش بگيرم هم يه قهوه بدم پريسا حالش جا بياد تا اگه مامانش رسيده بود خونه  اين طوري نبينتش،خلاصه گازو گرفتم ورفتيم ...

خوبي؟چرا ساکتي؟
حالت تهوع دارم

چه خوب! اميدوار بودم  بالا بياره ولي نميدونم چرا بالا نمي ياورد!
دسشو گرفتم و رفتيم کافي شاپ
جمعه هاي لعنتي! شلوغ بود!يه ميز کنار ديوار پيدا کردم و پري رو نشوندم و رفتم سمت کيا

- به، اين طرفا، جوجو کيه با خودت آوردي؟ از پايه کار مي کني جديدا؟!
تو فرهنگ واژگان ما کلماتي مثل سلام و خداحافظي وجود خارجي نداشت!
-هي ، تو همين مايه ها ! دو تا هميشگي ...

قهوه رو گرفتم و رفتم سمت ميز ، ميل نداشت ، هر جوري بود به خوردش دادم ،  احساس کردم ميز کناري از لحظه اي که اومديم تو نخ مان! نمي دونم ، همه ميزا دابل دابل نشسته بودن ليپ تو ليپ! اون وقت من با يه دختر 8 ساله! حتما فکر کرده بودن بچه بازم! هنوز به اين موي کوتاه عادت نکرده بودم ، غير زماني که تو باشگاه بودم موهام هميشه باز بود و جمع نمي کردم ،يه طرفشم هميشه تو چشم بود ، فکر مي کنم بخاطر همين زاويه ديدم محدود تر بود و زياد به دور و برم توجه نداشتم،هنوز به اين موهاي کوتاه عادت نکرده بودم،زاويه ديدم بيشتر شده بود وطبعا حس بدي داشتم!

هنوزم طبق عادت ناخودآگاه دستم ميرفت سمت پيشوني و موهاي فرضي رو مي بردم پشت گوشم! حس دختري رو داشتم که با مايو تو خيابون راه ميره و همه نگاها سمت اونه!بگذريم ! تا اون جايي که جا داشت قهوه و شکلات تلخ به خوردش دادم و زديم بيرون ،خونه که رسيديم چراغشون خاموش بود، مامانه هنوزنيومده بود، معلوم نبود کجا رفته که اينو با خودش نبرده! يه مدتي گذشت ، رنگ و روش وا شده بود، دهنشم ديگه بو نمي داد،چرت ميزد بگي نگي، داشتم به اين فکر مي کردم که مامانش بفهمه مست کرده با خودش چه فکري مي کنه !که ديدم در مي زنن،خودش بود!

- ببخشيدا تو رو خدا، اذيتتون که نکرد؟
نه اتفاقا بهمون خيلي هم خوش گذشت!

اينم از بچه داري امروز ما! خاطره اي شد واسه خودش! دفعه بعدي غير ماهواره وتلفن بايد يخچال رو هم چک کنم!